{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.همیشه از شب می ترسیدم،

.همیشه از شب می ترسیدم،
از سیاهیش،از تاریکیش،
از دزدایی که قرار بود بیان و مارو تو قَعر شب بدزدن،
از همه بیشتر اون سایه هاش که درخت تنومند توی حیاطُ شبیه جادوگر مزرعه بِل میکرد،
اما
از یه شب به بعد، برمیگردم به همون شبُ متوقف میشم توش،
بی هیچ ترسی از بِل و آزاراش،
یادزدای شب رو،
هیچ وقت فکر نمی‌کردم آدم تو دل ترساش، عاشق بشه،
من تو یه شب تاریک عاشقت شدم🌒
دیدگاه ها (۱)

گاهی وقتا هم یه حس غریبی سراغ آدم میاد، یه حس که نه میتونی ب...

هیچ وقت نمی تونی بفهمی پشت خنده های کسی چقدر بغض جمع شدهپشت ...

کلاً از وقتی خودمو شناختم یه جوری بودم که دلم نمیخواست شبیه ...

بعضی وقتها خیلی تنها می شم...غمگین می شم...دلم تنگ می شه...و...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۳تابستان بود. هوا گرم. سئول یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط