امروزمیخوام ی جوک ترکی براتون بکم ازیک خانواده ترک که سه
امروزمیخوام ی جوک ترکی براتون بکم ازیک خانواده ترک که سه تاجوان داشتن،یکشون زمان طاغوت ساوک برداعدام کرد،دومی شدمهندس انقلاب شدو ایشان شدشهردارارومیه،یک روزسیل امدشهر و این شهردار رفت کمک مردم توبین مردم دیدپیرزنی کمک میخوادامدجلوگفت مادرچی شده ،جهزیه دخترم مونده زیرزمین توسیل،شهرداررفت وسایل اوردبیرون،زن امدگفت خیرببینی جوان خداازغیرت توکمی هم بده به شهردارما،امین گفت ورفت،جنگ که شروع شداقای شهردارشدفرمانده لشکر برادرش هم شدمعاونش توعملیات خیبروقتی برادرش شهیدشد همه گفتن بریم جنازه حمیدروبیاریم عقب،ولی گفت همه اونهایی که اونجاموندن برامن حمیدهستن،یک سال بعدتوعملیات بدررفت درست حساسترین مکان جنگ اخه این ترکه ازفرماندهانی بودکه همیشه تو جلوی کارزاربود،مجروح شدومیخواستن باقایق عقب بیارن که موشک زدن وجنازش به دریارفت،خلاصه این خانواده ازسه شهیدیک قبرندارن،،این خانواده ترک خانواده باکریهاهستن،،،جوک خنده داری درباره ترکهابود!نه؟
- ۲.۱k
- ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط