طناب دارو انداختن دور گردنشداشت میخندیدبهش گفتنچرا دار
طناب دارو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتن:چرا داری می خندی؟
گفت: ازاینجا چشمم ب مامانم افتاد ،داره گریه می کنه....
یادبچگی هام افتادم....
یاد حرف مامانم که همیشه میگفت: هروقت تو میخندی،غم وغصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده....
ولی اون هنوز داره گریه میکنه...!!
گفت: ازاینجا چشمم ب مامانم افتاد ،داره گریه می کنه....
یادبچگی هام افتادم....
یاد حرف مامانم که همیشه میگفت: هروقت تو میخندی،غم وغصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده....
ولی اون هنوز داره گریه میکنه...!!
- ۵.۱k
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط