طناب دارو انداختن دور گردنشداشت میخندیدبهش گفتنچرا دار

طناب دارو انداختن دور گردنش،داشت میخندید،بهش گفتن:چرا داری می خندی؟

گفت: ازاینجا چشمم ب مامانم افتاد ،داره گریه می کنه....

یادبچگی هام افتادم....

یاد حرف مامانم که همیشه میگفت: هروقت تو میخندی،غم وغصه هامو فراموش میکنم،الانم دارم میخندم تا مامانم بخنده....

ولی اون هنوز داره گریه میکنه...!!
دیدگاه ها (۶)

رفته بودم مغازه .‌ پسر اومد گفت : صابون ( ال ٬ یو ٬ سی ) چند...

ما همینیــــــــم که هستـ ـ ـ ــ ـیم شاخ نیستیم چون گـــــــ...

از۳نفر متنفر نباش :فروردینیا، مهریا، اسفندیا چون بهترینن. ۳ ...

زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده میمونه... بخوری، تموم میشه....

#درخواستی چند شاتیPart: ³ویو کوکلباسارو پوشیدیم من استرس داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط