{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخدای عشق

ناخدای عشق
___________________♡پارت ۲۵

ویو چویا

همین که آمدم بیرون یک نفر زد تو سرم و بیهوش شدم بهد چند دقیقه چشمام رو باز کردم
+اممم...سرم....من کجام
دیدم که دستام بسته شدن و پاهام هم همین طور.....به دور ورم نگاه کردم که یک نفر رو دیدم و اون نوسا بود
/به به بلخره گیر افتادی
+منو آزاد کن
/نمیتونم من تو رو جوری بستم که فراموش کردم ببخشید
+تو چی میخای ازم
/دازای رو میخام
چویا اخم کرد و گفت
+ببرش...پس چرا نمیبریش
/چون تو سر راه منی
+به من چه آخه
نوسا با جواب چویا ساکت شد و بهش گفت
/تو میدونی کجایی
چویا این ور و اون ور رو دید و گفت
+ن...نه
/اینجا زیر زمین شکنجس
+چی
چویا یکم ترسید
/من میخام که با این ماسک تو رو شبیه اون مجرم کنم ادنم مثل تو موهاش نارنجه
چویا ترسید و گفت
+میخای منو شکنجه بدی
/من نه
+پس کی
نوسا شروع کرد به خندیدن
/خب اون دازایه
+چ...چی..نه
/اون مجرم ۵۰ زربه شلاقه و دو تیر تو دستاش
باید فرو کنیم و من اون مجرم رو آزاد کردم.....
موهای چویا رو چنگ زد
/تا تو رو بجاش شکنجه بدم
ماسک رو توی صورت چویا گزاشت و دهنش رو بست
/خیلی هیجان دارم
ا+مممممم....اممممممم...اممممممممم
چویا از چشماش اشک می‌بارید و نمی‌دونست باید چیکار کنه
".............................."
ویو دازای
تو دفترم بودم و داشتم کارام رو میکردم که در به صدا آمد
_بفرمایید
/ناخدا
_چی میخای تو
/وقت شکنجست
_ها
/همون مرده دیگه
_ها فهمیدم آماده اش کن نوسا
نوسا خندید
/آمادس
دازای متعجب موند برای همین بلند شد و رفت سمت زیر زمین و با دیدن بدن مجرم (یعنی چویا ) تو فکر رفت
/چیزی شده ناخدا
_آره......بدنش خیلی کوچیکه و زریفه....یادم میاد اون هیکلی بود
نوسا ترسید و گفت
/خو...ب تو زندان بود...آره تو زندان بود ۲ ماه بدون غذا و این چیزا
_هااااا....باشه شلاق رو بیار باید بهش درس عبرت بدم....تا دیگه دزدی نکنه
نوسا داشت از هیجان میمرد
*تو ذهن*
"آره اره بلخره به آرزوم رسیدم"
شلاق رو به دازای داد
_میگم چند تا شلاق بود
/اممممم ۷۰ تا بودن
_هم اوکی
دازای شروع کرد به شلاق زدن چویا و چویا داشت از درد زیاد گریه میکرد و ناله می
کرد
+اممممم...اممممم
دازای بعد ۱ ساعت ۷۰ تاد بار اونو زد و دستش درد گرفت چون هر زربه رو سفت میزد
_دیگه چی موند
/تفنگ
_آره بیارش
/باشه *خوشحاله*
/بفرمایید
دازای یدونه تو اون دست چپش زد و یه دونه تو دست راستش
/بیشتر بودن
_نه بسه دیگه
/باشهههههه
دازای زیر زمین رو ترک کرد و رفت تو دفترش
/دیدی چویا.....الان پیدات نمیکنه بعد میاد سراغ من
چویا رو باز کرد و انداخت انور
/همین جا میمونی احمق
نوسا انجا رو ترک کرد و رفت بالا

"........................."

*شب*

دازای بعد از کارش رفت تو اتاقش تا چویا رو ببینه همین که وارد شد پیداش نکرد
_چویاا کجایی




ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

ناخدای عشق ___________________♡پارت ۲۴ویو دازای داشتم راه می...

من ادامش دادم چطوره

ناخدای عشق ___________________♡پارت ۲۲ ویو دازای من چویا رو ...

ناخدای عشق ________________♡پارت ۱۰ویو چویا نوسا صدام کرده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط