پارت دهم..................
=: ب.بخ. خشید
*: نمیبخشم میخوای چیکار کنی
دستمو گرفت و روشو بوسید
*: چیزی رو عوض نمیکنه
پاشدم خودمو تکوندم دستمو جلوی یونا دراز کردم و اون کف دیت دستمال مرطوب گذاشت دستمو تمیز کردم و دستمال رو انداختم تو اشغالی به یکی از بادیگارد هایی که کنارم بود گفتم
*: میشه این مرتیکه رو از پاساژ بیرون کنی نمیخوام روی نحسشو ببینم
بادیگارد: چشم خانم
*: ممنونم
با بچه ها راه افتادیم یکی از بادیگارد ها گفت
بادیگارد: خانم جلو تر میخوان با شما فقط شما عکس بگیرند مایل هستید برید
*: من هیچوقت به طرفدارام نه نمیگم رفتم شما فقط مراقب بچه ها باشین اسیب نبینن
بادیگارد: چشم خانم
رفتم جلو دیدم یه عالمه نفر صف بستن برای دیدن رپر مورد علاقشون
*: سلامم دورتون بگردم حالتون خوبهه
صرفدارا: سلاممممم عالییی
رفتم وایسادم دونه دونه اومدن باهام بهم کادو دادن و کلی بغلم کردن برگشتم به بچه ها
ویو جونکوک
نمیدونستم هانا انقدر طرفدار داره
به حر حال من عاشقشم بخوامم نمیتونم ولش کنم چه رابطمون هیت بگیره چه بگیره به تخ..
*: بچه ها من خرید دارم بریم هم مغازه دیو هم سفورا باید خرید کنم هم برا خودم هم یونا شی
&: واییی سی سی
~: باشه برید
_: اوهوم برید
یونا برا جیمین بوس هوایی فرستاد
من به کوک لبخند لسه ای تحویل دادم اونم پوزخند زد اومد در گوشم گفت
~: ممنونم تاحالا ندیده بودم
*: فکر کردی تاحالا یونا دیده
با جیمین رفتیم لباس مردونه چنتا خرید کردیم
~: هیونگ به نظرت بریم گل بخریم براشون
_: اره بدو بریم
رفتیم دوتا دسته گل خوشگل گرفتیم( اسلاید اخر)
وا رفتیم جلو در سفورا زنگ زدم به هانا گفتم بیان بیرون
&: وایی مرسی عشقم
*: مرسی دوردونم خیلی قشنگه
هانا اومد جلو بغلم کرد منم بغلش کردم
جیمین و یونا هم همو بغل کردن ولی جیمین بوسه اروم و یک ثانیه ای رو روی لبای یونا گذاشت به هانا نگاه کردم دیدم قیافش کجو کولس گفتم
~: چیه تاحالا بوسه ندیدی میخوای بهت نشون بدم
*: گوه نخور اَه
~: این اه داره اخه
رفتیم خونه هرکی رفت تو اتاق خودش ولی یونا و هانا رفتن نشستن تو حال من هانا رو صدا زدم
~: بیبی بانی یه لحظه میای
*: اره صبر کن به بچه ها زنگ بزنم
مکالمه هانا با لیسا(بلک پینک)
*: سلام چطوریی
لیسا: سلامم قربونت تو خوبی
*: اره میگم شب با بچه ها بیاین شام خونه ما
لیسا: چشم خوشحال میشم
*: باشه پس میبینمت فعلا
لیسا: فعلاا
پایان تماس
ویو نویسنده
هانا رفت بالا رفت اتاق کوک کوک گفت
~: اجازه هست
*: چ.
حرفش نصفه موند که کوک بوسه اروم و چند ثانیه ای رو روی لبای هانا گذاشت
~: هیچی فقط خواستم بدونی من چیزی از جیمین کم ندارم
*: مگه من گفتم داری
~: نه
*: پس از این ببعد باید بدونم که کسی که انتخابش کردم درسته
~: مگه شک داشتی
*: نه
~: خوبه
گذارش کنید یه تیر برق رو میکنم تو کوووو
اسلاید اول دست گل هانا
اسلاید دوم دسته گل یونا
*: نمیبخشم میخوای چیکار کنی
دستمو گرفت و روشو بوسید
*: چیزی رو عوض نمیکنه
پاشدم خودمو تکوندم دستمو جلوی یونا دراز کردم و اون کف دیت دستمال مرطوب گذاشت دستمو تمیز کردم و دستمال رو انداختم تو اشغالی به یکی از بادیگارد هایی که کنارم بود گفتم
*: میشه این مرتیکه رو از پاساژ بیرون کنی نمیخوام روی نحسشو ببینم
بادیگارد: چشم خانم
*: ممنونم
با بچه ها راه افتادیم یکی از بادیگارد ها گفت
بادیگارد: خانم جلو تر میخوان با شما فقط شما عکس بگیرند مایل هستید برید
*: من هیچوقت به طرفدارام نه نمیگم رفتم شما فقط مراقب بچه ها باشین اسیب نبینن
بادیگارد: چشم خانم
رفتم جلو دیدم یه عالمه نفر صف بستن برای دیدن رپر مورد علاقشون
*: سلامم دورتون بگردم حالتون خوبهه
صرفدارا: سلاممممم عالییی
رفتم وایسادم دونه دونه اومدن باهام بهم کادو دادن و کلی بغلم کردن برگشتم به بچه ها
ویو جونکوک
نمیدونستم هانا انقدر طرفدار داره
به حر حال من عاشقشم بخوامم نمیتونم ولش کنم چه رابطمون هیت بگیره چه بگیره به تخ..
*: بچه ها من خرید دارم بریم هم مغازه دیو هم سفورا باید خرید کنم هم برا خودم هم یونا شی
&: واییی سی سی
~: باشه برید
_: اوهوم برید
یونا برا جیمین بوس هوایی فرستاد
من به کوک لبخند لسه ای تحویل دادم اونم پوزخند زد اومد در گوشم گفت
~: ممنونم تاحالا ندیده بودم
*: فکر کردی تاحالا یونا دیده
با جیمین رفتیم لباس مردونه چنتا خرید کردیم
~: هیونگ به نظرت بریم گل بخریم براشون
_: اره بدو بریم
رفتیم دوتا دسته گل خوشگل گرفتیم( اسلاید اخر)
وا رفتیم جلو در سفورا زنگ زدم به هانا گفتم بیان بیرون
&: وایی مرسی عشقم
*: مرسی دوردونم خیلی قشنگه
هانا اومد جلو بغلم کرد منم بغلش کردم
جیمین و یونا هم همو بغل کردن ولی جیمین بوسه اروم و یک ثانیه ای رو روی لبای یونا گذاشت به هانا نگاه کردم دیدم قیافش کجو کولس گفتم
~: چیه تاحالا بوسه ندیدی میخوای بهت نشون بدم
*: گوه نخور اَه
~: این اه داره اخه
رفتیم خونه هرکی رفت تو اتاق خودش ولی یونا و هانا رفتن نشستن تو حال من هانا رو صدا زدم
~: بیبی بانی یه لحظه میای
*: اره صبر کن به بچه ها زنگ بزنم
مکالمه هانا با لیسا(بلک پینک)
*: سلام چطوریی
لیسا: سلامم قربونت تو خوبی
*: اره میگم شب با بچه ها بیاین شام خونه ما
لیسا: چشم خوشحال میشم
*: باشه پس میبینمت فعلا
لیسا: فعلاا
پایان تماس
ویو نویسنده
هانا رفت بالا رفت اتاق کوک کوک گفت
~: اجازه هست
*: چ.
حرفش نصفه موند که کوک بوسه اروم و چند ثانیه ای رو روی لبای هانا گذاشت
~: هیچی فقط خواستم بدونی من چیزی از جیمین کم ندارم
*: مگه من گفتم داری
~: نه
*: پس از این ببعد باید بدونم که کسی که انتخابش کردم درسته
~: مگه شک داشتی
*: نه
~: خوبه
گذارش کنید یه تیر برق رو میکنم تو کوووو
اسلاید اول دست گل هانا
اسلاید دوم دسته گل یونا
- ۱۱۹
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط