{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به من مى‌گفت:

به من مى‌گفت:
«چشم‌هاى تو مرا به اين روز انداخت. اين نگاهِ تو كارِ مرا به اينجا كشانده. تاب و تحمل نگاه‌هاى تو را نداشتم. نمى‌ديدى كه چشم بر زمين مى‌دوختم؟»
به او گفتم:
«در چشم‌هاى من دقيق‌تر نگاه كن!
جز تو هيچ چيزى در آن نيست ..»

#درخواستی
دیدگاه ها (۰)

شاید یه روزی فکر کنی خیلی قوی هستیو تونستی گذشته و خاطراتش ر...

درسته گفته بودن : از دِل برود هر آنکه از دیده برفت ...!ولی م...

من اگه مجری اخبار ناشنوایان بودم ، اوضاع مملکت رو با یه انگش...

تو بین غمام‌اومدی.من مثل یه بچه‌م که وسط گریه هاش با سایه مو...

حکایت حضرت موسی (علیه السلام) و برخ الأسود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط