{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{سناریوی شماره ۷ }

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت بیست و چهارم ||
   نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

صحنه ۷: لحظه‌ی کشف زخم‌ها - سکوتی کشنده
*/باکوگو حتی یک میلی‌متر تکان نمی‌خورد. سکوت سنگینی بر فضا حاکم است. تنها صدای نفس‌های تند و لرزان میدوریا شنیده می‌شود. آن چشم‌های سرخِ خشمگین، از صورت میدوریا (پانسمان گونه) پایین می‌آیند... به دست راست باندپیچی شده... به آرنچ چپ پوشیده در باند... به خاک روی لباس‌ها... به وضعیت به‌هم‌ریخته‌اش. هر ثانیه که می‌گذرد، هوای سالن سنگین‌تر می‌شود. انگار رعد قبل از طوفان است😶. میدوریا جرئت بلند کردن سرش را ندارد./*

نویسنده: اگه منم بود جرعت نداشتم سرم رو بیارم بالا چون ممکن صورتت منفجر شه :))))

باکوگو (ناگهان، صدایش بسیار آرام، بسیار پایین، و بسیار خطرناک می‌آید. مثل غرشی از اعماق زمین. هر کلمه مثل تازیانه بر هوا می‌خورد): 
... پا. شو. بلند. شو.
میدوریا (با لرز، سعی می‌کند بلند شود. دست باندپیچی شده‌اش به زمین تکیه می‌دهد و دردی تیز از آن عبور می‌کند. "آخ!" ناله‌ای آرام از لب‌هایش می‌گریزد. با دست سالم و زانوان لرزان، خود را بالا می‌کشد و می‌ایستد، اما سرش همچنان کمی پایین است.)
باکوگو (بدون کوچک‌ترین حرکت، همان صدا، اما حالا با رگه‌ای از... شکنجه؟): 
... سرت. رو. بالا. بیار. نگاه. کن. تو. چشمام.
*/میدوریا به‌سختی، بسیار به‌سختی، سرش را بلند می‌کند. چشمان سبزش پر چیزی مثل ترس از واکنش باکوگو است ، پر از تعجب و عذاب، به چشمان سرخ و سوزان باکوگو می‌رسد. نگاه‌ها قفل می‌شود./*
باکوگو (با همان صدای مرگبار، اما حالا کمی بلندتر، و پر از خشمِ یخ‌زده): 
... "کار مهم". این بود؟ (سرش را به‌شدت تکان می‌دهد به سمت زخم‌ها) این. همون. کار. مهمت. بود؟
میدوریا (صدایش شکسته است در چهره اش معلوم نیست ! ولی دارد جلوی اشک هایش رامی گیرد 🤧): 
کاچان... ببخشید... واقعاً ببخشید... یه گروه کوچیک ویلین... تو منطقه‌ی صنعتی... اوراراکا و لیدا گیر افتاده بودن... من... من نمی‌تونستم ولشون کنم... باید کمکشون می‌کردم...
باکوگو (حرفش را با غریی کوتاه و بریده قطع می‌کند، صدایش اوج می‌گیرد، اما فریاد نیست، فشاری است خفه‌کننده): آها اون وقت یه گروه '' کوچیک '' این بلا رد سرت آوردن؟ دکو ...
(دستش رو روی کمرش میزارد و کمی خم میشود که هم قد میدوریا بشود صورتش رو به صورت میدوریا نزدیک میکند و به چشمهای شکه و غرق در تعجب میدوریا نگاه میکند میدوریا تلاش میکند عمیقب برود ولی در جایش قوفل شده ) و باکوگو ادامه داد :فکردی من خرم ؟ 💢
دیدگاه ها (۱۳)

تکپارتی

بالهای سرخ پارت ۱۲

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

پارت۵ (در عمق نگاه تو)ایزوکو با لذت غذا را می‌خورد، و باکوگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط