میترسم
میترسم
همیشه از چشم هایت میترسم
حتی وقتی نقش اولیه بودنت را
روی بوم خیال میکشم..
تمام اجزای صورتت را
مو به مو ..
اندامت را خط به خط..
همه و همه را دقیق میکشم ..
اما چشم هایت..
نه..
همیشه به چشم هایت که میرسم..
یک مکث طولانی میکنم..
به ..
یک جمعه..
که چندمین روز پاییز است..
قدم میگذارم..
و از ترس قرنیه قهوه ای چشمانت..
که مرا لا به لای..
تمام سرخاب و سفیداب..
برگها غرق کند..
بیخیال خیال میشوم..
راستش را بخواهی استعداد
نقاش شدن هم ندارم..
همینکه ترس دارم از چشم هایت..
که دعوتم کندبه سلاخ خانه عشق..
کافیست..
بانوی پاییزی من..
#
همیشه از چشم هایت میترسم
حتی وقتی نقش اولیه بودنت را
روی بوم خیال میکشم..
تمام اجزای صورتت را
مو به مو ..
اندامت را خط به خط..
همه و همه را دقیق میکشم ..
اما چشم هایت..
نه..
همیشه به چشم هایت که میرسم..
یک مکث طولانی میکنم..
به ..
یک جمعه..
که چندمین روز پاییز است..
قدم میگذارم..
و از ترس قرنیه قهوه ای چشمانت..
که مرا لا به لای..
تمام سرخاب و سفیداب..
برگها غرق کند..
بیخیال خیال میشوم..
راستش را بخواهی استعداد
نقاش شدن هم ندارم..
همینکه ترس دارم از چشم هایت..
که دعوتم کندبه سلاخ خانه عشق..
کافیست..
بانوی پاییزی من..
#
- ۶۰۰
- ۲۸ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط