{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی دانم چراهرازچندی دلم بهانه تورامی گیرد.ازدحام این همه

نمی دانم چراهرازچندی دلم بهانه تورامی گیرد.ازدحام این همه فاصله هاقلب خسته ام رابه دردمی آوردومزاازپلکان دنیاسرازیرمی کند.
ببین هنوزسرشارم ازعشق جاودانه ولی دورنگی آدمهاقلبم رابه بی رنگی کشانده است.می خواهم باتودرمیان خیابان خوشبختی پرسه بزنم.ولی حتی خوشبختی هم دربیغوله غرورآدمهامسخ شده است.می خوام به دیاری دیگربروم.آنجاکه آسمانش آبی است وهمه عاشق بارانند.
دیدگاه ها (۱)

ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺧﺮﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ...ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﺮ ﻣﻌﻨﺎﯾﺖ ،...

دل که تنگ باشد . . .مرد و زن ندارد . . .اشک می دود تا گوشه چ...

دلــتــنـگ که میشومفقط شانه هایت را میخواهمولی انگار آرزوی م...

ﺩﻟـﺘﻨﮕﯽﻫﺎﯾـﻢ ﺭﺍﺯﯾـﺮ ﺩﻭﺵ ﺣﻤّــﺎﻡ ﻣﯽﺑَـﺮﻡ،ﺑُـﻐـﻀـﻢ ﺭﺍﻣﯿـﺎﻥ ﺷُـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط