هم اتاقی قدیمی- پارت -۱۰
هم اتاقی قدیمی- پارت -۱۰
ایزاوا که حال از تمام کلاس A پرسش کرده بود . شروع کرد به توضیح دادن قوانین امتحان :« به گروه های دوتایی تقسیم می شید و میرید داخل هزار تو ؛ بعد از اون دنبال یه گویه زیتونی رنگ می گردید . »
یکی از ان ها که موهای طلایی داشت ، دست بلند کرد و پرسید :« پس قوانین چی؟ »
ایزاوا پس از کنی تامل و تردید پاسخ داد:« قوانین نداریم…فقط چه عمد و چه غیر عمد کسی رو نکشید . حالا هم دوتا دوتا جدا شید !…و راستی اون ده نفر هم بمونن به من کک کنن! »
مدریا بی توجه به بقیه نگاه می انداخت و منتظر بود تا کسی با او هم تیمی شود . کاتسوکی که کنار او ایستاده بود پس از کمی زبن باز کرد و گفت:« من تو یه گروه؟»
ایزوکو به نشانه ی تایید سر تکان . گذشت و گذشت تا همه به گروهک ها تقسیم شدند ایزاوا به دریچه ی هزار تو اشاره کرد و دونه دونه وارد هزار تو شدند .
بعد از وارد شدن و پراکنده شدن همه ایزوکو گفت:« یه چوب بردار »
صورت کاتسوکی سوالی شده بود که ایزوکو حرفش را کامل کرد :«برای علامت گذاری که کجا هارو رفتیم .»
باکوگو سر تکون داد و یه چوب کوچک از روی زمین برداشت . در تمام مدت او جمله هایی مانند :« هی تو هم خیلی خوب بلدی»«در اینده خیلی پیشرفت میکنی» و «چرا میخوایی پلیس بشی» را به زبان می اورد . باکوگو نمیدانست این کلمات مانند زخمی برای ایزوکو هستند . ایزوکو که تمام مدت این کلمات را تحمل می کرد با کلمه ی اخر باکوگو خونش به جوش امد «در اینده پلیس خوبی میشی» و یک هو غرید :« میشه یدقه دهنتو ببندی؟! …هردومون میدونیم کسی که قبل از رفتنش گفت تو به درد پلیس شدن نمیخوری خود جناب عالی بودی!»
باکوگو سکوت کرد او ان ایزوکویی که می شناخت نبود و از همان اول هم متوجه بود اما خودش را به نفهمیدن می زد . با اینکه باکوگو هیچ نگفت ایزوکو با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت :« تنهام بزار …خودم اون گوی رو پیدا میکنم!»
در ان لحظه کاتسوکی ماند ؛به همراه عصبانیت و ان شرمساری ای که حال پر رنگ تر شده بود
~~~صحنه-ایزوکو~~~
او از رفتاری که چند لحظه پیش با کاتسوکی کرده بود پشیمان بود و نمیدانست چقدر از او دور شده است . با خود می گفت :« خیلی خری ایزوکو خیلیی…چرا باهاش اون طوری رفتار کردی؟!…اصلا محبت به تو نیومده!…»
در همین افکار بود که صدایی اشنا و ازار دهنده از پشت به گوشش رسید .
^«هی کله برکلی!»
ان صدا متعلق به کسی نبود جز ته کوانگ.
ایزوکو با حالتی سنگی پشت سرش را نگاه کرد و پرسید :
-«با منی؟!»
پشت سری اش که پسری چاق و کم مو بود جواب داد :
٫٫ «ارا با خودته!»
ایزوکو که به جای شر می بایست به دنبال کاتسوکی می گشت با صدایی پوکر گفت:«مهم نیس»
و رویش را برگرداند تا از آنجا دور شود . اما صدایی موزی اورا از حرکت وا داشت .
ته کوانگ با لبخندی کج و از خود راضی یک قدم نزدیک تر شد و گفت:
^« نه دیگه نشد!»
……….
خواهش مندم این رو از من قبول کنین چون…میدونم گذاشتمتون تو خماری ولی قل میدم فردا ادامشو بزارم و لطفا ایزوکو رو فحش ندید بخاطر به هم ریختگی شخصیتی و عصبی اینجوریه😞
(ببینید میخواستن بی خیال پارت گذاری بشم چون خوابم میومد ولی یکی اومد گفت منتظر ادامشه به خاطر اون گذاشتم🎀)
لایک و کانت فراموش نشه بوس✨🎀💋
ایزاوا که حال از تمام کلاس A پرسش کرده بود . شروع کرد به توضیح دادن قوانین امتحان :« به گروه های دوتایی تقسیم می شید و میرید داخل هزار تو ؛ بعد از اون دنبال یه گویه زیتونی رنگ می گردید . »
یکی از ان ها که موهای طلایی داشت ، دست بلند کرد و پرسید :« پس قوانین چی؟ »
ایزاوا پس از کنی تامل و تردید پاسخ داد:« قوانین نداریم…فقط چه عمد و چه غیر عمد کسی رو نکشید . حالا هم دوتا دوتا جدا شید !…و راستی اون ده نفر هم بمونن به من کک کنن! »
مدریا بی توجه به بقیه نگاه می انداخت و منتظر بود تا کسی با او هم تیمی شود . کاتسوکی که کنار او ایستاده بود پس از کمی زبن باز کرد و گفت:« من تو یه گروه؟»
ایزوکو به نشانه ی تایید سر تکان . گذشت و گذشت تا همه به گروهک ها تقسیم شدند ایزاوا به دریچه ی هزار تو اشاره کرد و دونه دونه وارد هزار تو شدند .
بعد از وارد شدن و پراکنده شدن همه ایزوکو گفت:« یه چوب بردار »
صورت کاتسوکی سوالی شده بود که ایزوکو حرفش را کامل کرد :«برای علامت گذاری که کجا هارو رفتیم .»
باکوگو سر تکون داد و یه چوب کوچک از روی زمین برداشت . در تمام مدت او جمله هایی مانند :« هی تو هم خیلی خوب بلدی»«در اینده خیلی پیشرفت میکنی» و «چرا میخوایی پلیس بشی» را به زبان می اورد . باکوگو نمیدانست این کلمات مانند زخمی برای ایزوکو هستند . ایزوکو که تمام مدت این کلمات را تحمل می کرد با کلمه ی اخر باکوگو خونش به جوش امد «در اینده پلیس خوبی میشی» و یک هو غرید :« میشه یدقه دهنتو ببندی؟! …هردومون میدونیم کسی که قبل از رفتنش گفت تو به درد پلیس شدن نمیخوری خود جناب عالی بودی!»
باکوگو سکوت کرد او ان ایزوکویی که می شناخت نبود و از همان اول هم متوجه بود اما خودش را به نفهمیدن می زد . با اینکه باکوگو هیچ نگفت ایزوکو با صدایی که سعی می کرد نلرزد گفت :« تنهام بزار …خودم اون گوی رو پیدا میکنم!»
در ان لحظه کاتسوکی ماند ؛به همراه عصبانیت و ان شرمساری ای که حال پر رنگ تر شده بود
~~~صحنه-ایزوکو~~~
او از رفتاری که چند لحظه پیش با کاتسوکی کرده بود پشیمان بود و نمیدانست چقدر از او دور شده است . با خود می گفت :« خیلی خری ایزوکو خیلیی…چرا باهاش اون طوری رفتار کردی؟!…اصلا محبت به تو نیومده!…»
در همین افکار بود که صدایی اشنا و ازار دهنده از پشت به گوشش رسید .
^«هی کله برکلی!»
ان صدا متعلق به کسی نبود جز ته کوانگ.
ایزوکو با حالتی سنگی پشت سرش را نگاه کرد و پرسید :
-«با منی؟!»
پشت سری اش که پسری چاق و کم مو بود جواب داد :
٫٫ «ارا با خودته!»
ایزوکو که به جای شر می بایست به دنبال کاتسوکی می گشت با صدایی پوکر گفت:«مهم نیس»
و رویش را برگرداند تا از آنجا دور شود . اما صدایی موزی اورا از حرکت وا داشت .
ته کوانگ با لبخندی کج و از خود راضی یک قدم نزدیک تر شد و گفت:
^« نه دیگه نشد!»
……….
خواهش مندم این رو از من قبول کنین چون…میدونم گذاشتمتون تو خماری ولی قل میدم فردا ادامشو بزارم و لطفا ایزوکو رو فحش ندید بخاطر به هم ریختگی شخصیتی و عصبی اینجوریه😞
(ببینید میخواستن بی خیال پارت گذاری بشم چون خوابم میومد ولی یکی اومد گفت منتظر ادامشه به خاطر اون گذاشتم🎀)
لایک و کانت فراموش نشه بوس✨🎀💋
- ۱۲۹
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط