پارت ۱۴ — شبِ روستا
پارت ۱۴ — شبِ روستا
شب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی روستا افتاد.
مسافرخانه کوچک روستا پر شده بود و بیشتر مسافرها مجبور شده بودن همانجا که جایی پیدا میکردند، بمانند. سوآ گوشهای برای خودش و یورا پیدا کرد.
بیرون، صدای سربازها میآمد.
یورا کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
یونگی هنوز بیدار بود.
کنار میز چوبی نشسته بود و چند برگه را بررسی میکرد. چند سرباز دورش ایستاده بودند و یکییکی گزارش میدادند.
یورا چند لحظه نگاهش کرد.
این همان آدمی بود که در بازار با او بحث کرده بود؟
رفتارش آنقدر متفاوت بود که انگار دو آدم کاملاً جدا بودند.
سوآ که متوجه نگاهش شده بود، آرام گفت: «چی شده؟»
یورا سریع از پنجره فاصله گرفت.
«هیچی.»
«داشتی یونگی رو نگاه میکردی.»
«نه.»
«یورا.»
«گفتم نه.»
سوآ لبخند زد، ولی چیزی نگفت.
نیمههای شب، صدای اسبها از بیرون بلند شد.
یورا با عجله از جا بلند شد.
چند سرباز وارد حیاط شده بودند. یکیشان زخمی شده بود و بقیه دورش جمع شده بودند.
یورا ناخودآگاه از اتاق بیرون رفت.
یونگی همان لحظه از سمت دیگر حیاط رسید.
«چی شده؟»
سرباز گفت: «در مسیر شمالی به چند نفر برخورد کردیم. درگیری کوتاهی شد.»
یونگی بدون تغییر حالت گفت: «چند نفر؟»
«چهار نفر. فرار کردن.»
نگاهش روی سرباز زخمی افتاد.
«اول به زخمش رسیدگی کنید.»
بعد رو به یکی دیگر کرد.
«هیچکس امشب از روستا خارج نشه.»
یورا از فاصلهای دور ایستاده بود و به حرفهایش گوش میداد.
یونگی ناگهان متوجه حضور او شد.
نگاهش برای لحظهای با نگاه یورا تلاقی کرد.
اما برخلاف دفعات قبل، نه نزدیک شد و نه چیزی گفت.
فقط کمی سرش را پایین آورد؛ انگار میخواست مطمئن شود حالش خوب است.
یورا هم آرام سر تکان داد.
همین.
یک نگاه کوتاه.
یک حرکت ساده.
ولی برای یورا عجیب بود که همین سکوت، بیشتر از تمام حرفهای قبلیشان معنی داشت.
آن شب، وقتی دوباره به اتاق برگشت، خوابش نمیبرد.
نمیدانست چرا.
شاید به خاطر اتفاقی که افتاده بود.
شاید به خاطر نگاه یونگی.
یا شاید به خاطر اینکه برای اولین بار، حضور یک نفر در ذهنش مانده بود؛ بدون اینکه خودش بخواهد.
شب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی روستا افتاد.
مسافرخانه کوچک روستا پر شده بود و بیشتر مسافرها مجبور شده بودن همانجا که جایی پیدا میکردند، بمانند. سوآ گوشهای برای خودش و یورا پیدا کرد.
بیرون، صدای سربازها میآمد.
یورا کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
یونگی هنوز بیدار بود.
کنار میز چوبی نشسته بود و چند برگه را بررسی میکرد. چند سرباز دورش ایستاده بودند و یکییکی گزارش میدادند.
یورا چند لحظه نگاهش کرد.
این همان آدمی بود که در بازار با او بحث کرده بود؟
رفتارش آنقدر متفاوت بود که انگار دو آدم کاملاً جدا بودند.
سوآ که متوجه نگاهش شده بود، آرام گفت: «چی شده؟»
یورا سریع از پنجره فاصله گرفت.
«هیچی.»
«داشتی یونگی رو نگاه میکردی.»
«نه.»
«یورا.»
«گفتم نه.»
سوآ لبخند زد، ولی چیزی نگفت.
نیمههای شب، صدای اسبها از بیرون بلند شد.
یورا با عجله از جا بلند شد.
چند سرباز وارد حیاط شده بودند. یکیشان زخمی شده بود و بقیه دورش جمع شده بودند.
یورا ناخودآگاه از اتاق بیرون رفت.
یونگی همان لحظه از سمت دیگر حیاط رسید.
«چی شده؟»
سرباز گفت: «در مسیر شمالی به چند نفر برخورد کردیم. درگیری کوتاهی شد.»
یونگی بدون تغییر حالت گفت: «چند نفر؟»
«چهار نفر. فرار کردن.»
نگاهش روی سرباز زخمی افتاد.
«اول به زخمش رسیدگی کنید.»
بعد رو به یکی دیگر کرد.
«هیچکس امشب از روستا خارج نشه.»
یورا از فاصلهای دور ایستاده بود و به حرفهایش گوش میداد.
یونگی ناگهان متوجه حضور او شد.
نگاهش برای لحظهای با نگاه یورا تلاقی کرد.
اما برخلاف دفعات قبل، نه نزدیک شد و نه چیزی گفت.
فقط کمی سرش را پایین آورد؛ انگار میخواست مطمئن شود حالش خوب است.
یورا هم آرام سر تکان داد.
همین.
یک نگاه کوتاه.
یک حرکت ساده.
ولی برای یورا عجیب بود که همین سکوت، بیشتر از تمام حرفهای قبلیشان معنی داشت.
آن شب، وقتی دوباره به اتاق برگشت، خوابش نمیبرد.
نمیدانست چرا.
شاید به خاطر اتفاقی که افتاده بود.
شاید به خاطر نگاه یونگی.
یا شاید به خاطر اینکه برای اولین بار، حضور یک نفر در ذهنش مانده بود؛ بدون اینکه خودش بخواهد.
- ۸۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط