{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷۷

پارت ۷۷

صبح همان روز...

جونگ‌کوک و هانا قرار بود برای معرفی رسمی به عنوان زوج، در مراسم امضای قرارداد با شرکت دونگ‌سان حاضر شوند.

قبل از خروج از شرکت، آقای چوی با لبخند گفت:

ـ یه مشکل کوچیک داریم.

هانا پرسید:

ـ چه مشکلی؟

ـ خبرنگارها انتظار دارن یه زوج عاشق ببینن، نه دو همکار رسمی.

جونگ‌کوک نگاه معنی‌داری به هانا انداخت.

ـ یعنی باید نقش بازی کنیم.

هانا با شیطنت گفت:

ـ فکر نکنم از پسش بربیای، آقای جئون.

جونگ‌کوک لبخند کجی زد.

ـ مطمئنی؟

...

چند دقیقه بعد...

درِ آسانسور باز شد.

همین که وارد لابی شدند، فلاش دوربین‌ها روشن شد.

هانا زیر لب گفت:

ـ شروع شد...

جونگ‌کوک خیلی آرام دستش را دور بازوی هانا حلقه کرد.

هانا جا خورد، اما چیزی نگفت.

یکی از خبرنگارها با صدای بلند پرسید:

ـ آقای جئون! یک عکس لطفاً!

جونگ‌کوک با لبخند رو به هانا گفت:

ـ بخند... وگرنه همه می‌فهمن قراردادیه.

هانا بی‌صدا با آرنج به پهلویش زد.

ـ خودت باعث خنده‌م می‌شی.

جونگ‌کوک خیلی آرام خندید.

همین خنده‌ی طبیعی، بهترین عکس روز را ساخت.

...

مراسم با موفقیت تمام شد.

وقتی سوار ماشین شدند، هانا نفس راحتی کشید.

ـ بالاخره تموم شد.

جونگ‌کوک در حالی که ماشین را روشن می‌کرد، گفت:

ـ نه... یه قسمت مونده.

ـ چی؟

ـ تو توی مراسم سه بار آرنج زدی به پهلوم.

هانا خندید.

ـ حقّت بود.

ـ پس باید تلافی کنم.

ـ جرأتش رو داری؟

جونگ‌کوک بدون جواب دادن، وقتی ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد، خیلی آرام خم شد و با لبخندی شیطنت‌آمیز، گونه‌ی هانا را با انگشت لمس کرد.

ـ اینم تلافی.

هانا با تعجب به او نگاه کرد.

ـ خیلی بچه‌ای!

ـ خودت شروع کردی.

برای اولین بار، هر دو از ته دل خندیدند.

...

اما وقتی به خانه رسیدند...

خدمتکار با اضطراب جلو دوید.

ـ آقای جئون!

ـ چی شده؟

ـ خانم سئورا اینجا بودن.

هانا و جونگ‌کوک هم‌زمان اخم کردند.

ـ چی می‌خواست؟

ـ فقط این جعبه رو گذاشتن و گفتن خودتون بازش کنین.

جونگ‌کوک درِ جعبه را باز کرد.

داخل آن...

یک قاب عکس بود.

عکس قدیمی‌ای از پدر هانا...

و پشت قاب، فقط یک جمله نوشته شده بود:

«هنوز حقیقت رو نمی‌دونین...»

هانا ناخودآگاه به جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ هر نقشه‌ای که کشیده باشه...

این بار با هم جلویش می‌ایستیم.

هانا به چشمانش نگاه کرد و بی‌اختیار لبخند زد.

احساس می‌کرد...

برای اولین بار، واقعاً تنها نیست.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱)

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط