{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گرد در امید تو چند به سر دوانمش
ایمنی از خروش من گر به جهان در اوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند
آتش عشق آن‌چنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش
عمر من است زلف تو، بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو، بو که به لب رسانمش
لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرا رسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من
وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش
دیدگاه ها (۱)

گیریم غول چراغ جادویی هم باشد و مال تو هم باشد. به گاهِ دلتن...

روزگاری خانه ای بود و تنور و نان گرمی و اینک برای هم نسلان م...

لب های توشبیه مسئله های ریاضیشیرین اندو من دلم می خواهدهر با...

کتری گل اندود قهوه چی ِ پیردل سالهاست که بر آتش دلش می جوشد ...

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زماندر آینه پیر شدم و در دلم جوا...

خداوندا! چگونه دیدی و خاموش ماندی در تماشایشکستن‌های گل در ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط