{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز

«رز؟!»
صدایش لرزید؛ هم از ترس، هم از عصبانیتِ خواهرانه‌ی خالص: «مگه نگفتم از دورِ دورِ دور؟!»
رز، که نصف بدنش از پشت یک ستون قدیمی بیرون زده بود، پچ‌پچ‌کنان گفت:
«خب منم دقیقاً همون‌قدر دورم… فقط… این ستون یه‌کم منو جذب کرد.»
لیلی چپ‌چپ نگاهش کرد، از آن نگاه‌هایی که می‌گوید بعداً حساب می‌کنیم.اما فرصت دعوا نبود.
ناگهان نوری که دور فاوکس می‌چرخید، شدیدتر شد. موجی از گرما از حیاط برج بالا آمد؛ طوری که لیلی حس کرد پر ققنوس توی جیبش دوباره زنده شده و می‌لرزد.
رز آهسته گفت: «لیلی… اون شیء توی دست مدیر… داره تغییر شکل می‌ده.»
و راست می‌گفت.
آن شیء کوچک، حالا کشیده‌تر شده بود؛ شبیه کلیدی قدیمی با دندانه‌هایی که مدام جابه‌جا می‌شدند. مدیر با صدایی آهسته اما محکم گفت آن‌قدر که لیلی توانست چند کلمه‌اش را بشنود:«…زمانش نزدیکه. جنگل بیدار شده.»
لیلی یخ کرد.جنگل بیدار شده؟!
این دیگر حتی برای هاگوارتز هم زیادی شاعرانه و ترسناک بود.
فاوکس ناگهان فریادی کشید؛ صدایی بلند و نافذ که مو به تن آدم سیخ می‌کرد. نور منفجر شد نه انفجار خرابکارانه، بلکه مثل شکوفه‌ای از آتشِ طلایی.
و درست همان لحظه…پر داخل جیب لیلی سوخت.نه به‌معنای خاکستر شدن؛ بلکه مثل این‌که آب شود و تبدیل به نوری داغ شود که مستقیم از پارچه رد شد و روی پوست دستش نشست.
لیلی نفسش برید.
روی دستش، علامتی ظاهر شد. نه زخم، نه سوختگی.نشانی شبیه به پر ققنوس که آرام می‌درخشید.رز با چشمان گرد شده گفت: «لیلی… بگو که فقط توهم نمی‌زنم.»
لیلی با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود گفت:
«اگه توهمه… پس چرا دردش واقعیه؟»
در همان لحظه، فاوکس سرش را چرخاند.
مستقیم.به سمت لیلی.چشم‌های طلایی ققنوس، برای یک ثانیه، با چشم‌های لیلی قفل شد.این ماجرا تصادفی نبود.
جنگل، مدیر، کلید، فاوکس
و او.
رز آهسته گفت: «لیلی فکر کنم… ما تو دردسر خیلی خیلی بزرگی افتادیم.»
لیلی لبخند خیلی کوچکی زد از آن لبخندهایی که آدم وقتی می‌زند که دیگر راهِ برگشتی نیست:
«آره… ولی حداقل حوصله‌مون سر نمی‌ره.»
و درست همان لحظه، صدای قدم‌هایی از پایین برج آمد.صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شد. صدایِ چکمه‌هایی که روی سنگ سردِ راه‌پله‌ها می‌لغزیدند؛ قدم‌هایی استوار و مطمئن، نه مثل قدم‌هایِ پنهان‌کارانه‌ی لیلی و رز.
رز، که زره‌اش را کمی جابه‌جا کرده بود تا بهتر پنهان شود، آرام گفت: «فکر کنم… دیگه وقت ناپدید شدنه.»
لیلی دستش را روی دست رز گذاشت. «صبر کن…»
در حیاط کوچک، مدیر هنوز داشت به فاوکس نگاه می‌کرد. ققنوس حالا آرام‌تر شده بود، اما نور طلایی رویِ دست لیلی همچنان می‌درخشید. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد و از پیچ راه‌پله‌ها، یک نفر نمایان شد.
آن شخص… کسي نبود جز پروفسور دیکاپریو!
با شنل سیاه همیشگی‌اش که در نور ماه انگار دودی سیاه بود، و چهره‌ی عبوسش که حتی در تاریکی هم مشخص بود. او مستقیم به سمت مدیر رفت، انگار که انتظارش را داشته.
دیکاپریو ایستاد و با همان صدای کشدار و طعنه‌آمیزش گفت: «مک گوناگل. فکر می‌کردم تو تنها کسی باشی که در این ساعتِ شب، وسط یک برج متروکه، با یک ققنوس در حال فوران، قرار ملاقات داشته باشی.»
مدیر، که انگار اصلاً تعجب نکرده بود، به آرامی چرخید. «پروفسور اسنیپ. همیشه حضور به‌موقع شما قابل تقدیر است. گرچه این بار، کمی زودتر از حد انتظار بود.»اسنیپ نگاهی به ققنوس در حال استراحت انداخت، سپس نگاهش به سمت لیلی و رز که پشت ستون پنهان شده بودند کشیده شد. لیلی حس کرد موهای تنش سیخ شد. آیا او آن‌ها را دیده بود؟ پوزخندی زد که بیشتر شبیه نیشخند بود. «قابل تقدیر؟ یا… فضولی؟» نگاهش را به مدیر دوخت.«من فقط… کنجکاو بودم که چرا ققنوس مدیر، در حال بیدار کردن خودش با جادوی سیاه و کلیدهای متغیر در این ساعت شب است.»
مدیر آهی کشید. «جادوی سیاه؟ در مورد فاوکس؟ دیکاپریو، کمی متین باش.»
اسنیپ شانه‌ی بالا انداخت. «متین باشم؟ در حالی که دانش‌آموزان سال اولی احتمالاً در جنگل ممنوعه گم شده‌اند و کلید در یک مکانی ناشناس، در حال درخشیدن روی دست یکی از آن‌هاست؟ و فاوکس الان یکیشون را مثل گربه ها هفت جون کرده چون فاوکس مراقبشه؟»
قلب لیلی از جا کنده شد. دیکاپریو آن‌ها را دیده بود؟ نه، چطور ممکن بود؟
مدیر اخم کرد. «شما چطور…؟»
اسنیپ حرفش را قطع کرد. «من همیشه متوجه چیزهایی می‌شوم که دیگران نمی‌بینند، مخصوصاً وقتی که پای نظم و انضباط مدرسه در میان باشد… یا موجودات پنهان شده در پشت ستون‌ها.»
نگاهِ اسنیپ مستقیم به سمت لیلی چرخید. انگار داشت از میان دیوار نگاه میکرد.
#dracomalfoy #dracotok #harry #هری_پاتر #دراکو_مالفوی #دریکو_مالفوی #فن_فیکشن
دیدگاه ها (۰)

کمی عکس

ادیت خودم بعد چند وقت

The sound of bells part 7

The sound of bells part 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط