در سایه های پر تلاطم طوفان
در سایه های پر تلاطم طوفان
نازا و بس عقیم
چه موجی می کوبدم به ساحل غم!
گویی نمانده نشانی
زان شهر های خیالی
زان خاطرات جوانی.
هرگز نبوده زمانی
زان قصه ها که بخوانی
آسایشی به وجودم
آرامشی به خیالم.
من آن ترانه دردم.
با من نگو که چه سردم!
با من بگو که چه ها شد ،
در شهر خسته دلان ات،
زان روزهای نهانی!؟
می گویمت که بدانی!
آرامش شب مهتاب
گویی نمانده به یادی
پرواز چلچله ها را
گویی نمانده نشانی
من در سرای عشقم و
عشقم گسسته زمن
بر مرگ ماه و پلنگان
دیگر نمانده زمانی!
من در تلاقی پیوند خنده و اشکم
شیرین و شور و چه تلخم
من میروم که نبینند
تصویر ماه خیالم.
من میروم که نخوانند
گل ها ترانه به حالم.
ای وای ازین دل رسوا.
ای وای ازین دل شیدا.
آنها چو من چه بخوانند؟
آنها زمن چه بدانند؟
میگویمت که بدانی؛
من در تولد باران
پنداری آن گل اشکم
می بارمت به خیالم.
در موج خشم خدایان،
در انتهای تلاطم،
من اشک بی تولد دردم.
آغاز این اثرم من
در راه یک سفرم من.
من میروم که نماند
از من دگر که نشانی!
نازا و بس عقیم
چه موجی می کوبدم به ساحل غم!
گویی نمانده نشانی
زان شهر های خیالی
زان خاطرات جوانی.
هرگز نبوده زمانی
زان قصه ها که بخوانی
آسایشی به وجودم
آرامشی به خیالم.
من آن ترانه دردم.
با من نگو که چه سردم!
با من بگو که چه ها شد ،
در شهر خسته دلان ات،
زان روزهای نهانی!؟
می گویمت که بدانی!
آرامش شب مهتاب
گویی نمانده به یادی
پرواز چلچله ها را
گویی نمانده نشانی
من در سرای عشقم و
عشقم گسسته زمن
بر مرگ ماه و پلنگان
دیگر نمانده زمانی!
من در تلاقی پیوند خنده و اشکم
شیرین و شور و چه تلخم
من میروم که نبینند
تصویر ماه خیالم.
من میروم که نخوانند
گل ها ترانه به حالم.
ای وای ازین دل رسوا.
ای وای ازین دل شیدا.
آنها چو من چه بخوانند؟
آنها زمن چه بدانند؟
میگویمت که بدانی؛
من در تولد باران
پنداری آن گل اشکم
می بارمت به خیالم.
در موج خشم خدایان،
در انتهای تلاطم،
من اشک بی تولد دردم.
آغاز این اثرم من
در راه یک سفرم من.
من میروم که نماند
از من دگر که نشانی!
- ۵۶۳
- ۲۹ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط