لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت⁴⁶
ویو جونگکوک
ماشین توی خیابونهای خلوت حرکت میکرد.
هیچکدوم حرف نمیزدیم.
آدرس روی کاغذ هنوز توی دستم بود.
همون آدرسی که مرد ناشناس فرستاده بود.
یونگی با دقت رانندگی میکرد.
° یه چیز درست نیست.
بهش نگاه کردم.
• چی؟
° اگه واقعاً میخواست ما رو بکشه، چرا آدرس فرستاد؟
چند ثانیه فکر کردم.
• چون نمیخواد ما رو بکشه.
یونگی نگاه کوتاهی بهم انداخت.
° پس چی میخواد؟
کاغذ رو تا کردم.
• میخواد چیزی رو بهمون نشون بده.
° چی؟
نگاهم رو به جاده دوختم.
• خودش رو.
ویو مرد ناشناس
از داخل اتاق تاریک، تصویر ماشینشون رو روی مانیتور میدیدم.
دقیقاً همونطور که انتظار داشتم...
داشتن به سمت آدرس میاومدن.
لبخند زدم.
؟: جونگکوک...
تو همیشه فکر میکردی شکارچیای.
دستم رو روی میز گذاشتم.
؟: امشب قراره بفهمی...
گاهی شکارچی هم میتونه وارد تله بشه.
اما این بار...
یک چیز متفاوت بود.
روی صفحه، تصویر دیگری ظاهر شد.
عکس سلین.
لبخندم محو شد.
؟: ولی هنوز نه.
دوربین رو از تصویر سلین برداشتم.
؟: اول باید بفهمم...
برای نجاتش حاضر میشی تا کجا پیش بری.
ویو جونگکوک
ماشین جلوی ساختمونی قدیمی توقف کرد.
پیاده شدیم.
اطراف کاملا خالی بود.
یونگی اسلحهاش رو آماده کرد.
° آمادهای؟
نگاهش کردم.
• همیشه.
در ساختمان رو باز کردیم.
داخل تاریک بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان چراغها روشن شدن.
روی دیوار روبهرو...
دهها عکس نصب شده بود.
عکس من.
عکس یونگی.
عکس سلین.
عکس کلارا.
حتی عکسهایی از سالهای خیلی دور.
برای چند لحظه سکوت کردم.
یونگی نزدیک دیوار رفت.
° اینا...
نگاهش روی یکی از عکسها ثابت موند.
عکس من و یونگی.
سالها قبل.
کنار هم ایستاده بودیم.
زیر عکس فقط یک تاریخ نوشته شده بود.
«پنج سال پیش»
یونگی آروم گفت:
° اون موقع فقط سه نفر از این ماجرا خبر داشتن.
نگاهش کردم.
• سه نفر؟
° من...
تو...
و...
جملهاش نصفه موند.
صدای مرد ناشناس از بلندگو پخش شد:
؟: نفر سوم رو یادتون نمیاد؟
هر دو به سمت بلندگو برگشتیم.
؟: عجیبه...
صدای خندهاش بلند شد.
؟: من هیچوقت شما دوتا رو فراموش نکردم.
دستم رو مشت کردم.
• خودتو نشون بده.
چند ثانیه سکوت.
بعد:
؟: خیلی زوده، جونگکوک.
مکث کرد.
؟: اول باید یادت بیاد...
پنج سال پیش چه اتفاقی افتاد.
چراغها دوباره خاموش شدند.
و روی آخرین مانیتور...
فقط یک جمله ظاهر شد:
«بازی از گذشته شروع میشود.»
نگاهم روی جمله ثابت موند.
یونگی کنارم ایستاد.
° جونگکوک...
آروم جواب دادم:
• فکر کنم بالاخره فهمیدم چرا برگشته.
° چرا؟
نگاهم سرد شد.
• چون یه چیزی از گذشتهمون هنوز تموم نشده.
ادامه دارد...
پارت⁴⁶
ویو جونگکوک
ماشین توی خیابونهای خلوت حرکت میکرد.
هیچکدوم حرف نمیزدیم.
آدرس روی کاغذ هنوز توی دستم بود.
همون آدرسی که مرد ناشناس فرستاده بود.
یونگی با دقت رانندگی میکرد.
° یه چیز درست نیست.
بهش نگاه کردم.
• چی؟
° اگه واقعاً میخواست ما رو بکشه، چرا آدرس فرستاد؟
چند ثانیه فکر کردم.
• چون نمیخواد ما رو بکشه.
یونگی نگاه کوتاهی بهم انداخت.
° پس چی میخواد؟
کاغذ رو تا کردم.
• میخواد چیزی رو بهمون نشون بده.
° چی؟
نگاهم رو به جاده دوختم.
• خودش رو.
ویو مرد ناشناس
از داخل اتاق تاریک، تصویر ماشینشون رو روی مانیتور میدیدم.
دقیقاً همونطور که انتظار داشتم...
داشتن به سمت آدرس میاومدن.
لبخند زدم.
؟: جونگکوک...
تو همیشه فکر میکردی شکارچیای.
دستم رو روی میز گذاشتم.
؟: امشب قراره بفهمی...
گاهی شکارچی هم میتونه وارد تله بشه.
اما این بار...
یک چیز متفاوت بود.
روی صفحه، تصویر دیگری ظاهر شد.
عکس سلین.
لبخندم محو شد.
؟: ولی هنوز نه.
دوربین رو از تصویر سلین برداشتم.
؟: اول باید بفهمم...
برای نجاتش حاضر میشی تا کجا پیش بری.
ویو جونگکوک
ماشین جلوی ساختمونی قدیمی توقف کرد.
پیاده شدیم.
اطراف کاملا خالی بود.
یونگی اسلحهاش رو آماده کرد.
° آمادهای؟
نگاهش کردم.
• همیشه.
در ساختمان رو باز کردیم.
داخل تاریک بود.
چند قدم جلو رفتیم.
ناگهان چراغها روشن شدن.
روی دیوار روبهرو...
دهها عکس نصب شده بود.
عکس من.
عکس یونگی.
عکس سلین.
عکس کلارا.
حتی عکسهایی از سالهای خیلی دور.
برای چند لحظه سکوت کردم.
یونگی نزدیک دیوار رفت.
° اینا...
نگاهش روی یکی از عکسها ثابت موند.
عکس من و یونگی.
سالها قبل.
کنار هم ایستاده بودیم.
زیر عکس فقط یک تاریخ نوشته شده بود.
«پنج سال پیش»
یونگی آروم گفت:
° اون موقع فقط سه نفر از این ماجرا خبر داشتن.
نگاهش کردم.
• سه نفر؟
° من...
تو...
و...
جملهاش نصفه موند.
صدای مرد ناشناس از بلندگو پخش شد:
؟: نفر سوم رو یادتون نمیاد؟
هر دو به سمت بلندگو برگشتیم.
؟: عجیبه...
صدای خندهاش بلند شد.
؟: من هیچوقت شما دوتا رو فراموش نکردم.
دستم رو مشت کردم.
• خودتو نشون بده.
چند ثانیه سکوت.
بعد:
؟: خیلی زوده، جونگکوک.
مکث کرد.
؟: اول باید یادت بیاد...
پنج سال پیش چه اتفاقی افتاد.
چراغها دوباره خاموش شدند.
و روی آخرین مانیتور...
فقط یک جمله ظاهر شد:
«بازی از گذشته شروع میشود.»
نگاهم روی جمله ثابت موند.
یونگی کنارم ایستاد.
° جونگکوک...
آروم جواب دادم:
• فکر کنم بالاخره فهمیدم چرا برگشته.
° چرا؟
نگاهم سرد شد.
• چون یه چیزی از گذشتهمون هنوز تموم نشده.
ادامه دارد...
- ۱۳۸
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط