پارت
♡پارت۹♡
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
ریندو : مثلا ... اگه اتفاقا یک حرفی در حالت خواب و بیداری زده باشی
*ران دوباره با آرنجش به بازوی ریندو زد*
ریندو : هی !
ران : *چشم غره که یعنی خفه شو*
سوناکو : نه چیزی یادم نیست ...
*موچی ، واکاسا ، موچی ، کاکوچو و تاکئومی شروع کردن به پچ پچ کردن*
ایزانا : همه خفه
ران : پس ... هنوز میخوای با ما ازدواج کنی ؟
سوناکو : خب ...
من هنوز دوستت دارم
ولی نمیخوام باهات بیام عمارت هایتانیا
میخوام پیش بابا ایزانا و بابا مانجیروم بمونم
فعلا برای ازدواج سنم کمه
ریندو : خوبه... پس الان منو ران دوست پسرتیم
سوناکو : خب... راستش من فقط تو رو میخوام
ران : چی؟
سوناکو : حقیقتا من فقط عاشق ریندوعم...
تاکئومی : میخوای بیشتر توضیح بدی ؟
سوناکو : آره... خب درسته که من از ران خوشم میاد... ولی نه به اندازه ی ریندو من فقط به خاطر یه دلیلی گفتم میخوام با هر دو ازدواج کنم
واکاسا و تاکئومی : چه دلیلی ؟
سوناکو : دلیلم یکم شخصیه...
کوکونوی آروم خطاب به میکا : چیزی از حرفاش متوجه میشی ؟
*میکا به نشونه ی تایید سرشو تکون داد*
ریندو خطاب به سوناکو : هی عشقم ... میخوای به من بگی ؟
سوناکو میاد و دم گوش ریندو یه چیزی میگه...
^~~ شبشد ~~^
کوکونوی : هی ریندو ... بیا بیرون باید باهات حرف بزنم
*ریندو و کوکو میرن تو حیاط عمارت*
ریندو : چته ؟
کوکو : راستشو بگو... سوناکو چی گفت ؟
ریندو : هه. این یه رازه_
کوکو : به خاطر در آوردن حرص میکا میخواست با ران ازدواج کنه ؟
ریندوی متعجب با پشمهایی ریخته : چی ؟ تو از کجا میدونی؟
کوکو : میکا گفت
ریندو : یعنی میکا فهمید...
کوکو : نه... از قبل میدونست... دلم برای میکا میسوزه...
ریندو : منم ... جدیدا اخلاق همه عوض شده ... اون از سوناکو... اون از ایزانایی که دیگه کمتر با میکا حرف میزنه...اون مایکی هم که کلا زنشو یادش رفت...
کوکو : هعی... فعلا تو حواست به سوناکو باشه...من میکا رو یه کاریش میکنم...
ریندو : اوکی...
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
به پایان آمد این کفتر🕊🕊
حکایت همچنان یاغیست🗿
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
ریندو : مثلا ... اگه اتفاقا یک حرفی در حالت خواب و بیداری زده باشی
*ران دوباره با آرنجش به بازوی ریندو زد*
ریندو : هی !
ران : *چشم غره که یعنی خفه شو*
سوناکو : نه چیزی یادم نیست ...
*موچی ، واکاسا ، موچی ، کاکوچو و تاکئومی شروع کردن به پچ پچ کردن*
ایزانا : همه خفه
ران : پس ... هنوز میخوای با ما ازدواج کنی ؟
سوناکو : خب ...
من هنوز دوستت دارم
ولی نمیخوام باهات بیام عمارت هایتانیا
میخوام پیش بابا ایزانا و بابا مانجیروم بمونم
فعلا برای ازدواج سنم کمه
ریندو : خوبه... پس الان منو ران دوست پسرتیم
سوناکو : خب... راستش من فقط تو رو میخوام
ران : چی؟
سوناکو : حقیقتا من فقط عاشق ریندوعم...
تاکئومی : میخوای بیشتر توضیح بدی ؟
سوناکو : آره... خب درسته که من از ران خوشم میاد... ولی نه به اندازه ی ریندو من فقط به خاطر یه دلیلی گفتم میخوام با هر دو ازدواج کنم
واکاسا و تاکئومی : چه دلیلی ؟
سوناکو : دلیلم یکم شخصیه...
کوکونوی آروم خطاب به میکا : چیزی از حرفاش متوجه میشی ؟
*میکا به نشونه ی تایید سرشو تکون داد*
ریندو خطاب به سوناکو : هی عشقم ... میخوای به من بگی ؟
سوناکو میاد و دم گوش ریندو یه چیزی میگه...
^~~ شبشد ~~^
کوکونوی : هی ریندو ... بیا بیرون باید باهات حرف بزنم
*ریندو و کوکو میرن تو حیاط عمارت*
ریندو : چته ؟
کوکو : راستشو بگو... سوناکو چی گفت ؟
ریندو : هه. این یه رازه_
کوکو : به خاطر در آوردن حرص میکا میخواست با ران ازدواج کنه ؟
ریندوی متعجب با پشمهایی ریخته : چی ؟ تو از کجا میدونی؟
کوکو : میکا گفت
ریندو : یعنی میکا فهمید...
کوکو : نه... از قبل میدونست... دلم برای میکا میسوزه...
ریندو : منم ... جدیدا اخلاق همه عوض شده ... اون از سوناکو... اون از ایزانایی که دیگه کمتر با میکا حرف میزنه...اون مایکی هم که کلا زنشو یادش رفت...
کوکو : هعی... فعلا تو حواست به سوناکو باشه...من میکا رو یه کاریش میکنم...
ریندو : اوکی...
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
به پایان آمد این کفتر🕊🕊
حکایت همچنان یاغیست🗿
- ۴.۷k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط