{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P11

P11




جئون وارد سالن شد.

همه سرها پایین رفت.

— ارباب.

صدای قدم‌هایش آرام و منظم روی کف سنگی سالن پیچید.

طناز خشک شده بود.

هنوز جمله‌ی اجوما در ذهنش تکرار می‌شد:

«سه روز دیگه با ارباب ازدواج می‌کنی.»

جئون بدون عجله به سمت میز آمد.

اجوما از جا بلند شد و کمی کنار رفت.

طناز اما نتوانست تکان بخورد.

جئون درست مقابلش ایستاد.

چند ثانیه هیچ نگفت.

نگاهش روی صورت رنگ‌پریده و چشم‌های خیس طناز ثابت ماند.

بعد صندلی روبه‌رو را عقب کشید و نشست.

— بشین.

طناز با صدای لرزان گفت:

— من...

نگاهش پایین افتاد.

— نمی‌تونم.

جئون ابرویش را بالا برد.

— چی رو نمی‌تونی؟

طناز به سختی گفت:

— با شما... ازدواج کنم.

سکوت سنگینی در سالن افتاد.

هیچ‌کدام از خدمتکارها جرئت نفس کشیدن نداشتند.

جئون چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد دستش را روی میز گذاشت.

— این تصمیم دیگه گرفته شده.

— ولی من نمی‌خوام...

— نخواستن تو چیزی رو تغییر نمی‌ده.

صدایش نه بلند بود، نه خشمگین.

کاملاً سرد.

طناز اشک‌هایش را پاک کرد.

— چرا من؟

جئون بدون مکث جواب داد:

— چون پدرت تو رو وارد معامله کرد.

طناز با بغض گفت:

— من که چیزی رو قبول نکردم...

جئون کمی به جلو خم شد.

— لازم نبود قبول کنی.

چشم‌هایش سرد و بی‌رحم بود.

— این دنیا برای بعضی تصمیم‌ها از آدم اجازه نمی‌گیره.

طناز لرزید.

جئون دوباره به صندلی تکیه داد.

— سه روز وقت داری خودت رو آماده کنی.

طناز با ناباوری نگاهش کرد.

— و اگر نکنم؟

جئون چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

— اون‌وقت من آماده‌ات می‌کنم.

اجوما با نگرانی به جئون نگاه کرد.

اما ارباب حتی پلک هم نزد.

— صبحانه‌ات رو بخور.

جئون از جا بلند شد.

طناز با صدای لرزان گفت:

— ارباب...

جئون ایستاد.

این اولین بار بود که طناز خودش او را خطاب می‌کرد.

جئون به سمتش برگشت.

طناز جرئت نکرد چیزی بگوید.

فقط نگاهش کرد.

جئون چند ثانیه منتظر ماند.

وقتی چیزی نشنید، گفت:

— چی؟

طناز سرش را پایین انداخت.

— هیچی...

جئون نگاه کوتاهی به او انداخت.

— پس غذا بخور.

و بدون هیچ حرف دیگری از سالن خارج شد.

در پشت سرش بسته شد.

طناز چند ثانیه به در خیره ماند.

اجوما آرام کنارش نشست.

— دخترم...

طناز با صدای خفه‌ای گفت:

— اجوما...

اشک دیگری از چشمش افتاد.

— من سه روز دیگه باید همسر اون مرد بشم؟ 🥺

اجوما دستش را گرفت.

— بله...

و این بار حتی اجوما هم نمی‌توانست به او بگوید که همه‌چیز درست می‌شود.
دیدگاه ها (۰)

چرا خبببب😂😂😂

P10صبح روز بعد، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود.ساعت پنج و نیم...

P9جئون چند ثانیه به پنجره خیره ماند. چراغ بخش غربی هنوز روشن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط