{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تی اکس تی

تی اکس تی
اولین دیدار میان

یونجون :
پیشبندتو باز کردی و از خانوم پارک ، مدیر کافه ای که توش کار میکردی تشکر و خداحافظی کردی.
چند تار از موهای بلوطی بلندتو پشت گوشت دادیو کاپشن سفیدتو برداشتی و به سمت در کافه حرکت کردی . برای قراری که با صمیمی ترین دوستت داشتی دیر کرده بودی، فقط برای اینکه مجبور شدی جای کس دیگه ای هم شیفت وایسی.
با عجله کاپشنو پوشیدی و حین خارج شدن از در، با مشتری ای که تازه داشت وارد میشد برخورد کردی . احساس کردی چیزی از گوشت کشیده و باز شد. ولی بهش اهمیت ندادی . دور از ادب بود که معذرت خواهی نکنی. برگشتی به سمتش. اول دو چشم زیبا و بازیگوش دیدی که با برق خاصی بهت زل زدن. بعد با خجالت سرتو انداختی پایین. «معذرت میخام » آرومی زمزمه کردی و با گونه های سرخ از در زدی بیرون . ..
یونجون با تعجب به دختری که حالا دور شده نگاهی انداخت، و بعد به گوشواره ستاره ای داخل دستش که انگاری برای همون خانوم زیباست نگاهی کرد . لبخند زد. از همون لبخندا که فقط و فقط وقتی به شدت از چیزی یا، کسی خوشش میومد، میزد . الانم همون بود. مثل اینکه هر لحظه بیشتر مجذوب دختری میشد که دیده . باخودش فکر کرد این احساس چیه؟
منیجر داخل گوشش زمزمه کرد «بهش میگن عشق در نگاه اول. مبارک باشه چوی یونجون شی»و لبخندی زد.

سوبین:
قرار بود امروز به مناسبت تولد خواهرزاده ش، دنبالش و اون از مهدکودک بیارتش تا باهم برن پارک .
به در مهدکودک که رسید ، دید که خواهر زاده نازش دست در دست خانوم جوانیه که لبخند زیبایی زده.
سوبین با دیدن خواهر زاده کوچولوش با خوشحالی به سمتش رفت و اونو تو بغلش گرفت.
«امروز بهت خوش گذشت دکیونگا؟؟ خوب بود؟؟ »
و بعد که متوجه خانوم مربی جلوش شد با احترام سرشو پایین آورد و سلامی داد.
مربی دکیونگ به سمتش رفت و آروم دستای کوچولوش رو گرفت و با صدایی که ملودی زیبایی داره گفتی «تولدت مبارک دکیونگا. فردا میبینمت »و به آرومی سرشو ناز کردی، به سمت سوبین برگشتی«آقای چوی خیلی ممنون که دنبال دکیونگ اومدین. مراقب خودتون باشید »و لبخندی زد.
موقعی که رفتی ، سوبین متوجه بوی خانوم مربی شد. بوی شیرینی و لیمو میداد. یه رایحه دل انگیز که مطمئنا امشب قرار بود سوبین رو تا صبح بیدار نگه داره :)))

تهیون :
زمزمه ش پیچیده بود. زمزمه میکاپ آرتیست جدید و با استعدادی که به جای میکاپ آرتیست قبلی اومده تهیون روی صندلی ، جلوی میز نشسته بود و سرگرم گوشی بود.
بعد از لحظه ای صدای ظریفی که نفس نفس میزد ، گفت « خانوم... خانوم کیم ببخشید دیر کردم. سر راه متوجه شدم که چیزی داخل خونه جا گذاشتم »
خانوم کیم که میکاپ آرتیست قبلی بود لبخندی زد و روند کارو برای تو که تازه کار بودی توضیح داد.
در همین حین، از همون اول ، تهیون با حیرت و شگفتی بهت خیره شد و تنها تا وقتی خانوم کیم با صدای سرفه ی ساختگی ای که صداش میکنه، فهمید که خیلی وقته بهت زل زده.
زمزمه کردی « شین ا.ت هستم آقای کانگ. مشتاق همکاری با شما هستم » و لبخند دلربایی زدی. تهیون لبخند خجولی زد «منم همینطور شین ا.ت شی »
و آروم تر زمزمه کرد «گرچه بزودی کانگ ا. ت شی میشی»و لبخندی زد.
دیدگاه ها (۱)

این کتاب فنتزمایی که کلی پولشو دادم 😭دیروز که برگشتیم خونه د...

خب نظرتون چیه سناریو، وانشات و چندپارتی هارو شروع کنیم؟؟ از ...

پارت ۵وارد خونه ی تهیونگ شدید چند مین بعدتهیونگ:ا/ت شی برات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط