پارت آخر
پارت آخر
۳ساعت بعد...
شوگا هرکاری میکرد نمیتونست جلویه اشکاشو بگیره پیشیمون بود خیلی پشیمون بود اعضا انقدر از شوگا عصبانی بودن که هیچی نمیگفتن یهو دکتر امد
شوگا: آقای دکتر حاله ات چطوره؟
دکتر: چه نسبتی باهاش دارید؟
شوگا: پ..پدرشم
دکتر: آقای مین..دخترتون بیماریه خاصی داره؟
شوگا: تا جایی که میدونم نه
دکتر: پس نمیدونی
شوگا: چ..چی؟
دکتر: راستش ایشون مشکل قلبی دارن، نباید ناراحت بشن یا استرس بگیرن...اگه فقط یه دقیقه دیرتر میرسیدید الان مرده بود...خوشبختانه الان حالشون خوبه میتونید ببینیدشون
اعضا: ممنونممم
شوگا رفت سمته اتاقی که ات توش بود ، ات تازه به هوش امده بود و گیج بود ولی خیلی از شوگا دلخور بود
شوگا: ات
ات:...
شوگا: ات عروسکم
ات:...
ات با اینکه جوابی نمیداد ولی خیلی تعجب کرده بود که شوگا بهش گفته بود عروسکم
شوگا: عزیزم...دخترم
ات تسلیم شد و با چهره سردی نگاش کرد اولین بار بود انقدر سرد بود چهرش دیگه حتا چشماشم برق نمیزدن و همین باعث شده بود شوگا بغض کنه
ات: بله پدر؟( سرد)
شوگا: دخترم..م..من معذرت میخوام واقعاً ببخشید
ات: مهم نیس پدر( سرد)
شوگا: پ..پدر؟ ولی تو همیشه منو بابایی صدا میکردی( به زور بغضشو کنترل میکنه)
ات: اون موقع احمق بودم.. فکر میکردم دوسم داری..با تمومه کتکایی که بهم میزدی بازم امید داشتم که برات مهمم ولی اشتباه میکردم... همش منتظرت بودم که بیای و ازم عذر خواهی کنی ولی تو رفته بودی سفر...حتا قبل بیهوش شدنم هم امید داشتم ولی نیومدی..پدر..نمیتونم همینجوری ببخشمت (عربده)
شوگا دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیره گریه انقدر تند تند هق هق میکرد که نمیشود حرف بزنه ، ات از تعجب شاخ دراورده بود تا حالا ندیده بود شوگا. گریه کنه ناخداگاه رفت سمتش و محکم بغلش کرد
ات: یااا بابایی گریه نکن
شوگا: ا..ا.ات..م.من..واقعا پ..پشیمونم..ب.. ببخشیدددددد دخترم...ب.. ببخشید..ک..که.. انقدر..بابای..بدیم ( با هق هق حرف میزد)
ات: بابایی راستش نمیدونم.. میترسم اگه ببخشمت دوباره مثله قبل بشی
یونگی: قسم میخورم دیگه هیچوقت اینکارو نکنم عروسکم..... حالا منو میبخشی؟( آخرشو کیوت گفت)
ات: معلومه باباییی
و به خوبی و خوشی زندگی کردن..
پایان
۳ساعت بعد...
شوگا هرکاری میکرد نمیتونست جلویه اشکاشو بگیره پیشیمون بود خیلی پشیمون بود اعضا انقدر از شوگا عصبانی بودن که هیچی نمیگفتن یهو دکتر امد
شوگا: آقای دکتر حاله ات چطوره؟
دکتر: چه نسبتی باهاش دارید؟
شوگا: پ..پدرشم
دکتر: آقای مین..دخترتون بیماریه خاصی داره؟
شوگا: تا جایی که میدونم نه
دکتر: پس نمیدونی
شوگا: چ..چی؟
دکتر: راستش ایشون مشکل قلبی دارن، نباید ناراحت بشن یا استرس بگیرن...اگه فقط یه دقیقه دیرتر میرسیدید الان مرده بود...خوشبختانه الان حالشون خوبه میتونید ببینیدشون
اعضا: ممنونممم
شوگا رفت سمته اتاقی که ات توش بود ، ات تازه به هوش امده بود و گیج بود ولی خیلی از شوگا دلخور بود
شوگا: ات
ات:...
شوگا: ات عروسکم
ات:...
ات با اینکه جوابی نمیداد ولی خیلی تعجب کرده بود که شوگا بهش گفته بود عروسکم
شوگا: عزیزم...دخترم
ات تسلیم شد و با چهره سردی نگاش کرد اولین بار بود انقدر سرد بود چهرش دیگه حتا چشماشم برق نمیزدن و همین باعث شده بود شوگا بغض کنه
ات: بله پدر؟( سرد)
شوگا: دخترم..م..من معذرت میخوام واقعاً ببخشید
ات: مهم نیس پدر( سرد)
شوگا: پ..پدر؟ ولی تو همیشه منو بابایی صدا میکردی( به زور بغضشو کنترل میکنه)
ات: اون موقع احمق بودم.. فکر میکردم دوسم داری..با تمومه کتکایی که بهم میزدی بازم امید داشتم که برات مهمم ولی اشتباه میکردم... همش منتظرت بودم که بیای و ازم عذر خواهی کنی ولی تو رفته بودی سفر...حتا قبل بیهوش شدنم هم امید داشتم ولی نیومدی..پدر..نمیتونم همینجوری ببخشمت (عربده)
شوگا دیگه نتونست تحمل کنه و زد زیره گریه انقدر تند تند هق هق میکرد که نمیشود حرف بزنه ، ات از تعجب شاخ دراورده بود تا حالا ندیده بود شوگا. گریه کنه ناخداگاه رفت سمتش و محکم بغلش کرد
ات: یااا بابایی گریه نکن
شوگا: ا..ا.ات..م.من..واقعا پ..پشیمونم..ب.. ببخشیدددددد دخترم...ب.. ببخشید..ک..که.. انقدر..بابای..بدیم ( با هق هق حرف میزد)
ات: بابایی راستش نمیدونم.. میترسم اگه ببخشمت دوباره مثله قبل بشی
یونگی: قسم میخورم دیگه هیچوقت اینکارو نکنم عروسکم..... حالا منو میبخشی؟( آخرشو کیوت گفت)
ات: معلومه باباییی
و به خوبی و خوشی زندگی کردن..
پایان
- ۲۳۱
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط