{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P15
#کامل‌و‌ناقص


در طول اون مدت کوتاه, این اولین بار بود که با اشتیاق تمام دنبال آقای لی راه افتادم.
چرا که اگر حتی یک دقیقه بیشتر اونجا می ایستادم,
حتما عکس العملی از خودم نشون میدادم که کیم تهیونگ همه چیز رو, از سیر تا پیاز بفهمه.
با ورودمون به آشپزخونه, آقای لی برای لحظه ای ایستاد و من رو هم وادار کرد تا درست پشت سرش بایستم.
نفس عمیقی کشید و دوباره با برداشتن چند قدم دیگه به سمت یخچال رفت.
دو عدد مرغ برداشت و روی میز بزرگ چوبی ای که با انواع سبزیجات پر
شده بود, قرارشون داد.
باید یه شام عالی برای تهیونگ درست کنیم
اون ظرف کیمچی رو بیار اینجا￾زود باش جونگ کوک.
چشمی گفتم و خواستم به سمت یخچال برم اما با دیدن اون پیر خرفت از حرکت ایستادم
لعنت. . . من شاید بالای صدبار مرغای این مغازه رو به لطف یرین خورده بودم
و حالا دلم میخواست که بالا بیارم.
آقای لی دست هایی که چند دقیقه قبل دندون هاشو لمس کرده بودن
رو بدون جلو آوردن دو تا تف آبدار و پرمالت روی هرکدوم انداخت و بعد حسابی
دست هاشو بهم مالوند تا آب دهنش تو تک تک منافذ پوستیش نفوذ کنه.
جونگ کوک: زود باش جونگگگ کوککک. . . وقت زیادی نداریمم
چشم هامو کمی تنگ کردم و چینی به بینیم دادم.
کوک: اما. . . دستاتون. . .
پیرمرد نگاهی به دستاش انداخت و زمزمه کرد:
افای لی: دستام چی؟ زود باش
و بعد بی توجه به تمام اصول بهداشتی, شروع به خوابوندن مرغ داخل مایع
مخصوص خودش شد.
در اولین فرصت باید برای آزمایش اقدام میکردم. اصالا و ابدا دلم نمیخواست
که داخل معدم یکی از کرمهای چندش آور به لطف تف های آقای لی, زندگی کنه.
دیدگاه ها (۲)

P14#کامل‌و‌ناقص تهیونگ که انگار گیج شده بود, با تعجب نگاهی ب...

-چرا اونو دوست داری؟چرا دوسش دارم ؟ چون دلیل وجودمه ، دلیل ت...

P11#کامل‌و‌ناقص پیرمرد بدون اینکه به یرین نگاه کنه زیر لب با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط