فیک نویس هستم خوشحال میشم حمایت کنید
فیک نویس هستم خوشحال میشم حمایت کنید
شخصیت ها
جونکوک - : یک مافیایی بسیار پولدار و جذاب قد ۱۸۹ سن ۳۲
مریدا + : از پرورش گاه آوردنش جذابه قد ۱۶۵ سن ۱۹ « اسپانیاییه »
ویلیام ® : رفیق صمیمی کوک « بچه ها جونکوک رو صدا میزنم کوک » سن ۲۹
ویتا × : رفیق صمیمی مریدا سن ۲۱ قد ۱۶۷
«و با بقیه به داخل داستان آشنا میشوید »
ویو مریدا : یک رو بعد از ظهر که با مادر و پدرم دعوام شد از خونه زدم بیرون و فرار کردم چون « ویو چند دقیقه قبل »
پدر مریدا: دخترم
+ : بله پدر
پدر مریدا : من و مادرت تصمیم گرفتیم تو رو به یک مرد بدیم
+ چ چ. چی (با بغض )
پدر مریدا: ما بقدر کافی پول نداریم پس تو باید تورو میدیم و در عوض پول میگیریم
+ولی باب. ( با گریه شدید )
پدر مریدا: حرف نباشه یک ساعت دیگه میان دنبالت پس برو آماده شو و تو یه یتیم بدبختی پس کار اشتباهی نکن حالا گمشو ( داد و عربده )
ساکم رو آماده کردم و پول طلا برداشتم و « ویو حال »
ویو مریدا: تصمیم گرفتم به کره برم و کار های بلیت و چیز های دیگه رو انجام دادم و منتظر هواپیما موندم که بیاد تا حرکت کنیم
ویو کوک : خودم رفتم دنبال دختره چون میخواستم ببینمش که وقتی وارد شدم گفتن دخترشون فرار کرده
آنقدر عصبانی شدم اونا رو هامون جا کشتم
و دستور دادم که بگردن دنبال دختره
چون امکان داره پدر و مادرشون به دختره گفتن که من یک مافیام و جونم در خطره داخل داشتم همینطور دستور میدادم که متوجه شدم به فرود گاه رسیدم میخواستم برگردم خونه یعنی کره که وقتی وارد هوا پیما شدم یک دختری کنارم نشست و داشت گریه میکرد همین که صورتم رو برگردونم با چیزی که دیدم متعجب شدم
اون اون..........
حمایت کنید که پارت بعد رو بزارم و اگر خواستید چیزی داخل داستان اضافه کنم بگید شنکیو بای بای 🤍❤️🙃
شخصیت ها
جونکوک - : یک مافیایی بسیار پولدار و جذاب قد ۱۸۹ سن ۳۲
مریدا + : از پرورش گاه آوردنش جذابه قد ۱۶۵ سن ۱۹ « اسپانیاییه »
ویلیام ® : رفیق صمیمی کوک « بچه ها جونکوک رو صدا میزنم کوک » سن ۲۹
ویتا × : رفیق صمیمی مریدا سن ۲۱ قد ۱۶۷
«و با بقیه به داخل داستان آشنا میشوید »
ویو مریدا : یک رو بعد از ظهر که با مادر و پدرم دعوام شد از خونه زدم بیرون و فرار کردم چون « ویو چند دقیقه قبل »
پدر مریدا: دخترم
+ : بله پدر
پدر مریدا : من و مادرت تصمیم گرفتیم تو رو به یک مرد بدیم
+ چ چ. چی (با بغض )
پدر مریدا: ما بقدر کافی پول نداریم پس تو باید تورو میدیم و در عوض پول میگیریم
+ولی باب. ( با گریه شدید )
پدر مریدا: حرف نباشه یک ساعت دیگه میان دنبالت پس برو آماده شو و تو یه یتیم بدبختی پس کار اشتباهی نکن حالا گمشو ( داد و عربده )
ساکم رو آماده کردم و پول طلا برداشتم و « ویو حال »
ویو مریدا: تصمیم گرفتم به کره برم و کار های بلیت و چیز های دیگه رو انجام دادم و منتظر هواپیما موندم که بیاد تا حرکت کنیم
ویو کوک : خودم رفتم دنبال دختره چون میخواستم ببینمش که وقتی وارد شدم گفتن دخترشون فرار کرده
آنقدر عصبانی شدم اونا رو هامون جا کشتم
و دستور دادم که بگردن دنبال دختره
چون امکان داره پدر و مادرشون به دختره گفتن که من یک مافیام و جونم در خطره داخل داشتم همینطور دستور میدادم که متوجه شدم به فرود گاه رسیدم میخواستم برگردم خونه یعنی کره که وقتی وارد هوا پیما شدم یک دختری کنارم نشست و داشت گریه میکرد همین که صورتم رو برگردونم با چیزی که دیدم متعجب شدم
اون اون..........
حمایت کنید که پارت بعد رو بزارم و اگر خواستید چیزی داخل داستان اضافه کنم بگید شنکیو بای بای 🤍❤️🙃
- ۹۲
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط