𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
سیلاممم به ناناصیز های خودممم 🤏😝
بلاخرهههه جمعه ای دیگر با راشل😎
اینم پارت جدیددد گوگولیااا💃
𝙋𝙖𝙧𝙩20
لویا
گوشی خاله فلا زنگ خورد. خاله گوشی اش رو باز کرد و همینکه با شماره مواجه شد خشکش زد.
عمو پاسکال گفت: کیه؟
خاله بعد از درنگی گفت: از بیمارستان زنگ زدن.
عمو گفت: پس زود جواب بده
خاله با تعجب گوشی رو برد دم گوشش و گفت: بله؟ شما؟
صدایی کلفت که مثل صدای یه مرد بود جواب داد: من درمورد آقای لوکاس باهاتون تماس گرفتم. ضربان ایشون چندین بار رفته و برگشته. اصلا تو وضعیت مناسبی نیستن.
خاله همین که این رو شنید چشماش درشت شد و از شوک تماس رو قط کرد و با حالت جدی رو به دریک گفت: برون به سمت بیمارستانی که لوکاس بستریه. زود باش!
دریک هم با حالتی حیران مسیر رو عوض کرد و به سمت بیمارستان رفت.
حالت چهره ی خاله تغییر کرده بود و رنگ و رخساری به چهرش نمونده بود. می‌تونستم لرزش دست هاش رو احساس کنم.
به آرومی دستاش رو گرفتم و نوازش کردم و گفتم: نگران نباشین خاله. همه چی درست میشه.
خاله هم همان لبخند گرم همیشگیش رو بهم داد.
بعد از دقایقی به بیمارستان بزرگ شهر رسیدیم.
از راهروی دراز بیمارستان رد شدیم و به اتاق پسره رسیدیم .
یه زن و یه مرد با حالتی نگران کنار اتاقش بودن و فک میکنم مادر و پدرش باشن.
همینکه زنه خاله رو دید به سمتش اومد و با گریه گفت: ببخشید که مزاحم شما شدم. می‌دونم که با کار هایی که لوکاس با پسر شما کرده، الان نباید شمارو اینجا میکشوندم.
ولی دیگه نمی‌دونستم چیکار کنم. لوکاس وضعیتش روز به روز داره بدتر و بدتر میشه و حتی یه قدمم به بهوش اومدن نزدیک نمیشه.
زن با حالی درمانده دستان خاله فلا رو گرفت. با چشمانی پف دارش کاملا مشخص بود که تا صبح نخوابیده و فقط گریه کرده.
با حالتی التماس وارانه گفت: خواهش میکنم کمکمون کنین واقعا نمی‌دونیم چیکار کنیم.
خاله فلا زن رو در آغوش گرفت و گفت: نگران نباش. هرطور که بشه کمکش میکنیم.
با دلگرمی ای که خاله فلا داد زن آرومتر شد.
اما می‌تونستم نگاه های ناراحت دریک رو حس کنم. توی چشماش عذاب وجدان و خشم نهفته بود.
سرش رو پایین انداخته بود و دست هایش رو محکم مشت کرده بود. بعد از لحظاتی به سمت آن دو زن و مرد آمد و....
( مرض دارم اینجوری ادامه می‌زارم یاح یاححححح 🤡)





#fic
#Recovery_tears
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۲۲

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

HATE TO LOVE¹⁶(ویو:رز)_:میبینم که زیادی سره یه فرمانده خوشحا...

wes2Part 15ویلیامبا سرعت به سمت مخفیگاهم رفتم و تمامی افراد ...

بهار بدون تو

Why Did I Fall in Love with You?P²ویو دوهیبا عصبانیت وارد شر...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

پارت ۲۳حسنا با قدم‌های لرزان به سمت دستشوییِ سالن رفت. هر قد...

خودکار ابری

𓆩 پارت ۸۱ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ دروغ می‌گی... بابای من این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط