{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست

#حکایت جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: می خواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و به کمک احتیاج دارم.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد باز گردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند. پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه می کنید؟ به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود.
دیدگاه ها (۸)

جراحانی که بازی های ویدئویی بازی می‌کنند ۳۷ درصد اشتباهات کم...

این نوجوان از یه رستوران ویتنامی یه تخم اردک نطفه دار سفارش ...

اعمال عجیب قبیله آدم خوار هندی تصاویری که یک عکاس لهستانی از...

#حکایت درشب عروسی ب داماد شام نرسیدداماد قهرکرد و درگوشه ای ...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۱۸ : ( آخرین حقیقت )فردای آن روز...هیونجی...

🍰 پارت اول | اولین لبخندصدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط