رمان:رویای او
رمان:رویای او
بهنام خدا
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
ویهان
ویهان:(نه نرو بچه..وایستا بگو داری کجا میری ..بچه...بچه ..)باآلارم گوشیم باز از این کابوس های بی سروته پریدم به سمت سرویس رفتم وبعد یه دوس کوتاه سریع آماده شدم برم شرکت از پله ها که داشتم میمودم پایین به اوضاع کثیف وبهم ریخته خونه یه نگاهی انداختم هرچقدر سعی میکردم تمیز ومرتب بمونه نمیشد اما خوب همیشه هم که وقت نمیکردم باید آخر هفته یه نظافت چی بیارم یه خونه تکونی حسابی تجربه کنیم به سرعت از خونه زدم بیرون سردرد دوباره داشت سراغم می اومد أه لعنتی انگار باید همش بخوابم تاسردرد وبدن درد واسترس وعصبانیت سروکارم نباشه همه کارم شده خواب وخواب تا اون وروجکو ببینم وروجکی که ۱۷ ساله منو دربهدر کرده ومعلوم نیست کی هست واصلا کجاست ،به شرکت رسیدم اولین چیزی که دیدم احترام وترس بودتوی نگاه های آدم های شرکت همینه بایدم بترسن من کم کسی نیستم رئیس این شرکتم (نویسنده:اعتماد به نفسو🥴🥴)احترام که عالیه دومین چیزی که دیدم خدا بد نده البته خدا که بد نمیده بنده هاش بد میدن ولی واقعا چرا به جای برادر یه خواهر به من ندادی حداقل کاش یه ذره مغز داشت آرش برادرم البته متاسفانه 🤬همجوری یه ریز داشت زر میزد زیر گوش من به اتاقم رسیدم پشت میزم نشستم وبا کلافگی گفتم
ویهان :(چته آرش ...چرا هی زر میزنی زیر گوش من سرمو بردی)
آرش :(مرگه چته دردآرش بعدا زرتو میزنی نه من مردیکه پفیوز بعدا من با گوش تو خیلی فاصله دارم در ضمن سرت روی گردنت جای نبردمش )پوکر فیس بهش نگاه کردم سرم به شدت درد میکرد ونمیدونستم چجوری آرش رو دست به سرکنم بره ،
ویهان:(حالا چی میخواهی آرش بگو )
آرش:(خب منکه سه ساعت همینو میگم مامان خواب دیده میخواد نذر کنه باید باشی پاشو کرده توی یه کفش که الاوبلا تو باشی )
ویهان :( مگه هرکی خواب ببینه باید نذر کنه اصن من نمیام من کجام به خاله خان باجی ها میخوره بیام آش هم بزنم )
آرش :(نه تو شبیه نه تو شبیه به خاله خان باجی ها نیستی یه غول چه به خاله خان باجی درضمن نذر فرق داره قرار برای بیسرپرست ها لباس واین چیزها ببره مثل سال پیش که من باهاش بودم امسال هم توباید باشی )
ویهان :(بی سرپرست ها مگه سال پیش ندادین خب بذارین دوسال بعد که لازمشون بشه )
آرش :(تودرست میگی ولی ما سال پیش فقط به پسرها دادیم امسال سال دوشیزه هاست پاشو گاوت زاییده اونم ۶قلو پاشو مامان گفته بری باهاش بازار )
ویهان:(مگه مامان میدونه چی احتیاج دارند چی نه اول بریم پرورشگاه بعد )
آرش :(نمیدونم پاشو خودت باهاش بحث کن به من چه )
ویهان :(باشه یه خستگی درکنم میرم )بهانه بود خسته نبودم دوس داشتم به چشم های وروجکم فکرکنم آخ که بدونم کیه وکجاست آخ که براش بگم از ۱۹ سالگی دربهدرم کرده یعنی الان چند سالشه چرا من توی خواب یه فنچ کوچولو میبینمش هان !البته خواب اسم قشنگی نیست باید بهش گفت رویا!البته اگه امروز رپ فاکتور بگیرم که داشت گریه میکرد آخ لامصب تموم دین ودنیامو برده بخاطرش حاضرم هرکاری بکنم هرکاری ولی حیف که نیست وشاید همش یه خواب باشه 🫠
بهنام خدا
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
ویهان
ویهان:(نه نرو بچه..وایستا بگو داری کجا میری ..بچه...بچه ..)باآلارم گوشیم باز از این کابوس های بی سروته پریدم به سمت سرویس رفتم وبعد یه دوس کوتاه سریع آماده شدم برم شرکت از پله ها که داشتم میمودم پایین به اوضاع کثیف وبهم ریخته خونه یه نگاهی انداختم هرچقدر سعی میکردم تمیز ومرتب بمونه نمیشد اما خوب همیشه هم که وقت نمیکردم باید آخر هفته یه نظافت چی بیارم یه خونه تکونی حسابی تجربه کنیم به سرعت از خونه زدم بیرون سردرد دوباره داشت سراغم می اومد أه لعنتی انگار باید همش بخوابم تاسردرد وبدن درد واسترس وعصبانیت سروکارم نباشه همه کارم شده خواب وخواب تا اون وروجکو ببینم وروجکی که ۱۷ ساله منو دربهدر کرده ومعلوم نیست کی هست واصلا کجاست ،به شرکت رسیدم اولین چیزی که دیدم احترام وترس بودتوی نگاه های آدم های شرکت همینه بایدم بترسن من کم کسی نیستم رئیس این شرکتم (نویسنده:اعتماد به نفسو🥴🥴)احترام که عالیه دومین چیزی که دیدم خدا بد نده البته خدا که بد نمیده بنده هاش بد میدن ولی واقعا چرا به جای برادر یه خواهر به من ندادی حداقل کاش یه ذره مغز داشت آرش برادرم البته متاسفانه 🤬همجوری یه ریز داشت زر میزد زیر گوش من به اتاقم رسیدم پشت میزم نشستم وبا کلافگی گفتم
ویهان :(چته آرش ...چرا هی زر میزنی زیر گوش من سرمو بردی)
آرش :(مرگه چته دردآرش بعدا زرتو میزنی نه من مردیکه پفیوز بعدا من با گوش تو خیلی فاصله دارم در ضمن سرت روی گردنت جای نبردمش )پوکر فیس بهش نگاه کردم سرم به شدت درد میکرد ونمیدونستم چجوری آرش رو دست به سرکنم بره ،
ویهان:(حالا چی میخواهی آرش بگو )
آرش:(خب منکه سه ساعت همینو میگم مامان خواب دیده میخواد نذر کنه باید باشی پاشو کرده توی یه کفش که الاوبلا تو باشی )
ویهان :( مگه هرکی خواب ببینه باید نذر کنه اصن من نمیام من کجام به خاله خان باجی ها میخوره بیام آش هم بزنم )
آرش :(نه تو شبیه نه تو شبیه به خاله خان باجی ها نیستی یه غول چه به خاله خان باجی درضمن نذر فرق داره قرار برای بیسرپرست ها لباس واین چیزها ببره مثل سال پیش که من باهاش بودم امسال هم توباید باشی )
ویهان :(بی سرپرست ها مگه سال پیش ندادین خب بذارین دوسال بعد که لازمشون بشه )
آرش :(تودرست میگی ولی ما سال پیش فقط به پسرها دادیم امسال سال دوشیزه هاست پاشو گاوت زاییده اونم ۶قلو پاشو مامان گفته بری باهاش بازار )
ویهان:(مگه مامان میدونه چی احتیاج دارند چی نه اول بریم پرورشگاه بعد )
آرش :(نمیدونم پاشو خودت باهاش بحث کن به من چه )
ویهان :(باشه یه خستگی درکنم میرم )بهانه بود خسته نبودم دوس داشتم به چشم های وروجکم فکرکنم آخ که بدونم کیه وکجاست آخ که براش بگم از ۱۹ سالگی دربهدرم کرده یعنی الان چند سالشه چرا من توی خواب یه فنچ کوچولو میبینمش هان !البته خواب اسم قشنگی نیست باید بهش گفت رویا!البته اگه امروز رپ فاکتور بگیرم که داشت گریه میکرد آخ لامصب تموم دین ودنیامو برده بخاطرش حاضرم هرکاری بکنم هرکاری ولی حیف که نیست وشاید همش یه خواب باشه 🫠
- ۹۱
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط