پارت ۲۲
پارت ۲۲
صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارونشب رو میداد. رزا زود بیدار شد، مثل همیشه؛ ولی این بار یه لحظه سر جاش موند و به سقف خیره شد. به قرارِ دیشب فکر میکرد.
«اگه گفتی میای، میای. من هم حرفمو نگه میدارم.»
آهسته بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. شاید امروز، برای اولین بار، با یه فکر دیگه صبحونه درست کرد — نه از روی عادتِ وظیفه، که از جایی گرمتر.
چای میریخت که صدای پا اومد پشت سرش.
— بیدار شدی؟ — صدای تهسوک بود، هنوز خوابآلود.
— آره. صبحونه آمادهست.
تهسوک کند آمد، نشست پشت میز، یه نگاه به سفره انداخت. بعد به رزا.
— زود و مرتب. — یه لقمه برداشت — مثل خودت.
رزا لبخند کوچیکی زد ولی چیزی نگفت.
— امروز نمیخوای بری بیرون؟ — تهسوک پرسید، با یه لحنِ بیتفاوتِ الکی.
رزا سرش رو چرخوند:
— چرا، یه برنامهی چیز داشتم. چرا میپرسی؟
— نه، فقط… فکر کردم شاید بخوای یه سری بزنی به همون جاهایی که قبلاً میرفتی. — مکث — تا یادت بمونه هنوز زندهای، جدا از این خونه.
رزا گذاشتش رو میز. این حرف، آخرین چیزی بود که انتظارش رو داشت. سه روز پیش، این جمله میتونست از تهغارِ سرد گفته بشه. امروز… متفاوت بود.
— تهسوک، — صدامش آروم بود — تو داری اجازه میدی؟ یا داری محکمهی من میکنی؟
تهسوک قاشق رو گذاشت:
— دارم میگم تو تنها چیزی هستی که این خونه رو از «ییه خونه» به «خونه» تبدیل کرده. — یه مکث کوتاه — پس اگه تو بخوای، تو هیچجای این دنیا زندانی نیستی. فقط… برگرد خونه.
رزا یه نفس عمیق کشید. چیزی توی دوشَش نشست. یه چیزی که هنوز اسم نداشت، ولی دیگه تنها نبود.
— باشه. — گفت — امروز میروم و… — لبخند نرمی زد — برمیگردم.
— میدونم.
رزا کلید رو برداشت و رفت. ولی قبل از بستن در، یه نگاه به پشت سرش انداخت. تهسوک هنوز روی صندلی بود، به سمتش نگاه میکرد.
برای اولین بار، رفتنش شبیه رفتن نبود. شبیه بود به قولی که میداد برگرده
صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارونشب رو میداد. رزا زود بیدار شد، مثل همیشه؛ ولی این بار یه لحظه سر جاش موند و به سقف خیره شد. به قرارِ دیشب فکر میکرد.
«اگه گفتی میای، میای. من هم حرفمو نگه میدارم.»
آهسته بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. شاید امروز، برای اولین بار، با یه فکر دیگه صبحونه درست کرد — نه از روی عادتِ وظیفه، که از جایی گرمتر.
چای میریخت که صدای پا اومد پشت سرش.
— بیدار شدی؟ — صدای تهسوک بود، هنوز خوابآلود.
— آره. صبحونه آمادهست.
تهسوک کند آمد، نشست پشت میز، یه نگاه به سفره انداخت. بعد به رزا.
— زود و مرتب. — یه لقمه برداشت — مثل خودت.
رزا لبخند کوچیکی زد ولی چیزی نگفت.
— امروز نمیخوای بری بیرون؟ — تهسوک پرسید، با یه لحنِ بیتفاوتِ الکی.
رزا سرش رو چرخوند:
— چرا، یه برنامهی چیز داشتم. چرا میپرسی؟
— نه، فقط… فکر کردم شاید بخوای یه سری بزنی به همون جاهایی که قبلاً میرفتی. — مکث — تا یادت بمونه هنوز زندهای، جدا از این خونه.
رزا گذاشتش رو میز. این حرف، آخرین چیزی بود که انتظارش رو داشت. سه روز پیش، این جمله میتونست از تهغارِ سرد گفته بشه. امروز… متفاوت بود.
— تهسوک، — صدامش آروم بود — تو داری اجازه میدی؟ یا داری محکمهی من میکنی؟
تهسوک قاشق رو گذاشت:
— دارم میگم تو تنها چیزی هستی که این خونه رو از «ییه خونه» به «خونه» تبدیل کرده. — یه مکث کوتاه — پس اگه تو بخوای، تو هیچجای این دنیا زندانی نیستی. فقط… برگرد خونه.
رزا یه نفس عمیق کشید. چیزی توی دوشَش نشست. یه چیزی که هنوز اسم نداشت، ولی دیگه تنها نبود.
— باشه. — گفت — امروز میروم و… — لبخند نرمی زد — برمیگردم.
— میدونم.
رزا کلید رو برداشت و رفت. ولی قبل از بستن در، یه نگاه به پشت سرش انداخت. تهسوک هنوز روی صندلی بود، به سمتش نگاه میکرد.
برای اولین بار، رفتنش شبیه رفتن نبود. شبیه بود به قولی که میداد برگرده
- ۷۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط