راستی نگفتین. کاور رو عوض کنم یا نه؟
راستی نگفتین. کاور رو عوض کنم یا نه؟
فن فیک جوجوتسو
از دید نویسنده.
خب ببینید.
الان دیگه میریم سراغ داستان اصلی.
یوتو و ساکیکو که رفتن جوجوتسو و تمام.
حالا میرسیم به اون روزی که یوجی جان اومد توی جوجوتسو
در خوابگاه
مگومی جان داره به گوجو غر میزنه که اتاق یوجی را کنار اتاق خودشه و یوجی هم داره توی اتاق مگومی فوضولی میکنه. مگومی با در اتاق خودش یوجی رو ناکار میکنه که یوجی به حرف میاید:راستی گوجو سنسه ،گفتید که 5 تا دانش اموز سال اولی هستیم
گوجو :خب؟
یوجی :چرا انقدر کمممم؟؟
مگومی:چون جاوگرا کم هستن
یوجی :آهان. خب اون سه تای دیگه کوشن؟
گوجو :فردا میریم دنبال چهارمین نفر. اون دو تا دیگه چرا نمیاین؟
مگومی :مردن. کشتیشون سنسه.
یوجی :؟
؟؟؟ :عه.. خب فوشیگورو ببخشید ناامیدتون کردیم..
همه برگشتند طرف صدا و پسری با موهای مشکی و چشم های آبی دیدند.که دستش یه پلاستیک پر از مانگا و کمیک بود. کنارشم یه دختر قد کوتاه با موهای سفید و چشم های آبی یخی بود.
دختره :کنیچیوا مینا! (سلام بچه ها)
پسره:سلام. (اشاره به یوجی) دانش آموز جدیده؟
این سوال رو پرسید در حالی که جواب رو خودش میدونست. بالاخره نباید اون وقتایی که با نیکا، خواهر دوقلوش انیمه می دیدند و مانگا میخوندن رو نادیده گرفت. یوتو و ساکیکو وقتی 10 سالشون بود به هم قول دادند چون نمیدونند اگه به بقیه تناسخ پیدا کردند و خاطرات زندگی قبلیشون رو یادشونه ،قراره چی بشه. برای همین تمام سعیشون رو میکردند عادی باشن.
گوجو :بلههههه
یوجی خم شد و گفت :ایتادوری یوجی هستم.
دختر :های! (باشه)
گوجو :راستی راستی، داداش کوچولووووو! چرا مانگا داری در پلاستیکت.
یوجی :داداش کوچولو؟....
پسر :مانگا ها مال ساکیکو هستن.. کمیکا مال من.
گوجو :کمیکای چی هستن ؟
پسری که همیشه چهرش سرد بود، چشاش درخشید و با ذوق گفت :اسپایدر من و ونوم!
گوجو پوزخندی زد. کم پیش می اومد که برادر کوچکش بخنده.
دختر :ولی وقتی تموم کردی باید بدی منم بخونم ها. میدونی که عاشق اسپایدرمن و ونوم هستم. منم مانگا هام رو میدم بهت
پسر :حله چشات.
ساکیکو برگشت رو به یوجی و با لبخندی مودبانه گفت :ببخشید هنوز خودمون رو معرفی نکردیم. اوه میتونم یوجی صدای کنم؟
یوجی :باشه... (در ذهن :چقدر مودب هست).
دختر :اسم من گوجو ساکیکو هست. اون پسره هم که مثل بچه ها داره برای کمیک ذوق میکنه ،اسمش گوجو یوتو هست.داداش دوقولوم هست. خب مارو با اسم کوچیک صدا بزن. اگه با فامیل صدا بزنی مارو،قاطی میشیم
گوجو :و ساکیکو و یوتو خواهر و برادر کوچیکم هستن😊
یوجی :عه... این جوری که اونا مورد علاقه شما میشن .
یوتو :نه بابا. مورد علاقش فوشیگوروعه.
مگومی :خفه
ساکیکو (لبخند مودبانه) :خب خوش آمدی به جهنم... نه چیز مدرسه جوجوتسو.
یوجی :ساکیکو، تو خیلی مودبی ها.
ساکیکو :مرسی.
گوجو /یوتو/مگومی :نه بابا. این روز اول مودبه. روز های بعدش اصلا مودب نیست. اصلا. فحش میده عین چی.
مگومی :ولی دختر خوبیه.
ساکیکو عین چی سرخ شد.
یوتو :هی داداش....ما دوتا هنوز سینگلیم. خواهرمون و مگومی دیگه عاشق شدند. دایی شدیم.
ساتورو :هه هه... آره راست میگی. ولی گقته باشم من و یوتو ساکیکو رو فقط به مگومی میدیم.
ساکیکو و مگومی که گوجه هستند :خفه شیددددد
یوتو :البته توی این خانواده فقط من سینگلم.تو هم با سورا سنسه هستی.
گوجو :خفهههههههههههههههههههه
ساکیکو :ساتورو من که میدونم تو سورا چان رو دوست داری
(ساکیکو با سورا خیلی صمیمی هست برای همین اینجوری صداش میکنه)،
گوجو:برین دیگه! فردا هم میریم دنبال اون یکی.
فردا :
حقیقت این است که نویسنده یک ساعته داره مینویسه و حال نداره.
هیچی دیگه میرن دنبال نوبارا. ساکیکو و نوبارا رفیق جون جونی میشن و نوبارا شد رفیق صمیمی ساکیکو.
میرن همون مخروبه. ساکیکو و یوتو هم مثل مگومی نمیرن داخل. اونا دخل نفرین رو میارن و زر زر.
بعدم شب میشه میرن لالا
یک ساعته دارم مینویسم. خدایا بسه دیگه. حالا عصر یه پارت دیگه هم میزارم
فن فیک جوجوتسو
از دید نویسنده.
خب ببینید.
الان دیگه میریم سراغ داستان اصلی.
یوتو و ساکیکو که رفتن جوجوتسو و تمام.
حالا میرسیم به اون روزی که یوجی جان اومد توی جوجوتسو
در خوابگاه
مگومی جان داره به گوجو غر میزنه که اتاق یوجی را کنار اتاق خودشه و یوجی هم داره توی اتاق مگومی فوضولی میکنه. مگومی با در اتاق خودش یوجی رو ناکار میکنه که یوجی به حرف میاید:راستی گوجو سنسه ،گفتید که 5 تا دانش اموز سال اولی هستیم
گوجو :خب؟
یوجی :چرا انقدر کمممم؟؟
مگومی:چون جاوگرا کم هستن
یوجی :آهان. خب اون سه تای دیگه کوشن؟
گوجو :فردا میریم دنبال چهارمین نفر. اون دو تا دیگه چرا نمیاین؟
مگومی :مردن. کشتیشون سنسه.
یوجی :؟
؟؟؟ :عه.. خب فوشیگورو ببخشید ناامیدتون کردیم..
همه برگشتند طرف صدا و پسری با موهای مشکی و چشم های آبی دیدند.که دستش یه پلاستیک پر از مانگا و کمیک بود. کنارشم یه دختر قد کوتاه با موهای سفید و چشم های آبی یخی بود.
دختره :کنیچیوا مینا! (سلام بچه ها)
پسره:سلام. (اشاره به یوجی) دانش آموز جدیده؟
این سوال رو پرسید در حالی که جواب رو خودش میدونست. بالاخره نباید اون وقتایی که با نیکا، خواهر دوقلوش انیمه می دیدند و مانگا میخوندن رو نادیده گرفت. یوتو و ساکیکو وقتی 10 سالشون بود به هم قول دادند چون نمیدونند اگه به بقیه تناسخ پیدا کردند و خاطرات زندگی قبلیشون رو یادشونه ،قراره چی بشه. برای همین تمام سعیشون رو میکردند عادی باشن.
گوجو :بلههههه
یوجی خم شد و گفت :ایتادوری یوجی هستم.
دختر :های! (باشه)
گوجو :راستی راستی، داداش کوچولووووو! چرا مانگا داری در پلاستیکت.
یوجی :داداش کوچولو؟....
پسر :مانگا ها مال ساکیکو هستن.. کمیکا مال من.
گوجو :کمیکای چی هستن ؟
پسری که همیشه چهرش سرد بود، چشاش درخشید و با ذوق گفت :اسپایدر من و ونوم!
گوجو پوزخندی زد. کم پیش می اومد که برادر کوچکش بخنده.
دختر :ولی وقتی تموم کردی باید بدی منم بخونم ها. میدونی که عاشق اسپایدرمن و ونوم هستم. منم مانگا هام رو میدم بهت
پسر :حله چشات.
ساکیکو برگشت رو به یوجی و با لبخندی مودبانه گفت :ببخشید هنوز خودمون رو معرفی نکردیم. اوه میتونم یوجی صدای کنم؟
یوجی :باشه... (در ذهن :چقدر مودب هست).
دختر :اسم من گوجو ساکیکو هست. اون پسره هم که مثل بچه ها داره برای کمیک ذوق میکنه ،اسمش گوجو یوتو هست.داداش دوقولوم هست. خب مارو با اسم کوچیک صدا بزن. اگه با فامیل صدا بزنی مارو،قاطی میشیم
گوجو :و ساکیکو و یوتو خواهر و برادر کوچیکم هستن😊
یوجی :عه... این جوری که اونا مورد علاقه شما میشن .
یوتو :نه بابا. مورد علاقش فوشیگوروعه.
مگومی :خفه
ساکیکو (لبخند مودبانه) :خب خوش آمدی به جهنم... نه چیز مدرسه جوجوتسو.
یوجی :ساکیکو، تو خیلی مودبی ها.
ساکیکو :مرسی.
گوجو /یوتو/مگومی :نه بابا. این روز اول مودبه. روز های بعدش اصلا مودب نیست. اصلا. فحش میده عین چی.
مگومی :ولی دختر خوبیه.
ساکیکو عین چی سرخ شد.
یوتو :هی داداش....ما دوتا هنوز سینگلیم. خواهرمون و مگومی دیگه عاشق شدند. دایی شدیم.
ساتورو :هه هه... آره راست میگی. ولی گقته باشم من و یوتو ساکیکو رو فقط به مگومی میدیم.
ساکیکو و مگومی که گوجه هستند :خفه شیددددد
یوتو :البته توی این خانواده فقط من سینگلم.تو هم با سورا سنسه هستی.
گوجو :خفهههههههههههههههههههه
ساکیکو :ساتورو من که میدونم تو سورا چان رو دوست داری
(ساکیکو با سورا خیلی صمیمی هست برای همین اینجوری صداش میکنه)،
گوجو:برین دیگه! فردا هم میریم دنبال اون یکی.
فردا :
حقیقت این است که نویسنده یک ساعته داره مینویسه و حال نداره.
هیچی دیگه میرن دنبال نوبارا. ساکیکو و نوبارا رفیق جون جونی میشن و نوبارا شد رفیق صمیمی ساکیکو.
میرن همون مخروبه. ساکیکو و یوتو هم مثل مگومی نمیرن داخل. اونا دخل نفرین رو میارن و زر زر.
بعدم شب میشه میرن لالا
یک ساعته دارم مینویسم. خدایا بسه دیگه. حالا عصر یه پارت دیگه هم میزارم
- ۱۳.۸k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط