{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت.
و هی این و آن سرسری آمدند و رفتند
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد ...
دلم قفل بود!
کسی قفل قلب مرا وا نکرد!
یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است!
یکی گفت چرا دیوار هایش سیاه است!
یکی گفت چرا نور اینجا کم است!
و آن دیگری گفت ...!
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ... و من تازه آن وقت گفتم : خدایا تو قلب مرا میـخری؟!
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم :
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم ..
دیدگاه ها (۳)

زندگی در گذر آینه ها جان داردبا سفر های پر از خاطره پیمان دا...

سلام روزتون بخیر

بهشت جای دیگری نيست.. بهشت اول : آغوش مادریست که با تمام وجو...

نمیدانم..ﮐُــﺠــﺂ؟ﮐـِـﮯ؟ﮐُـــــــــﺪﺍﻡ ﺭﻭﺯ؟ﭼـــه ﺷُــﺪ؟ﮐـــ...

سلامممممم چطورین؟اینم خدمت شما[ازمایشگاه سرد]♧فصل اول♧پارت ه...

فیک

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط