#قاتل_افسانه_ای
#قاتل_افسانه_ای
#پارت_۱
Start ☆
پرونده ۴۶۷
نام : کیم تهیونگ
لقب : وی
سن : ۱۷
جرم : قتل دوستش اونم بصورت عمدی .
حکم : اعدام .
وقتش رسیده بود یه مامور مخفی به سلولشون بفرستن .
اینجا یه تیمارستان روانی هست که بیشتر افراد روانی که جرماشون قتل و ایناست اینجان .
و الان باید یه مامور مخفی درون سلول خطرناک ترین قاتل ها بندازن .
فردی جدید به اسم جونگکوک اومده بود .
( چانیون ) : ولی قربان جونگکوک تازه وارده و برای اینکار خیلی کوچیکه .
( رئیس ) : حرف نباشه همین که گفتم . اگر اون تازه وارد بمیره مهم نیست .
اون ها جونگکوک رو به صورت یه بیمار داخل سلول چند نفر انداختن .
افراد داخل سلول حدودا ۱۰ نفری میشدن . جونگکوک تنها دو روز با اون ها خوش و مهربون بود . بعدش بقیه ی بزرگتر ها بهش زور گفتن و حتی دست هاش رو با طناب به بالا بستن .
جونگکوک ترسیده بود . اون فقط ۱۵ سال سن داشت .
از چیزی که میترسید سرش اومد .
کیم تهیونگ ، رئیس همه ی این خلافکارا اومد سمت جونگکوک .
( تهیونگ ) : اسمت چیه ؟
( جونگکوک ) : ج-... جونگکوک .
( تهیونگ ) : برای چی اومدی اینجا ؟؟
جونگکوک جوابی نداد . تهیونگ این دفعه داد زد .
( تهیونگ ) : گفتم برای چی اومدی ؟ ( داد )
جونگکوک بی اختیار زد زیر گریه .
یکی از دوستای تهیونگ پیش اون اومد .
( نامجون ) : هی ته .. بیخیال اون فقط یه بچست .
( یونگی ) : حق با نامجونه پسر . تمومش کن .
تهیونگ یه نفس عمیق کشید و ...
( تهیونگ ) : حق با تو عه هیونگ... هی بچه ... ببخشید نباید داد میزدم .
جونگکوک یکم تعجب کرد ولی همچنان بغض کرده بود .
یک نفر چاقویی برداشت و خواست با اون به جونگکوک بزنه که یکدفعه ...
( تهیونگ ) : داری چه غلطی میکنی ها ؟؟؟
( پسره ) : خب بکشیمش دیگه ...
( تهیونگ ) : نه بابا .. آدم شدی ...
و با پا پسر رو پرت کرد .
همون موقع یکی از سربازا اومد و درو باز کرد .
( جین ) : خدای من چه بلایی سر این تازه وارد اوردین .
و اومد و دستای جونگکوکو باز کرد و اونو از سلول برد بیرون .
( نامجون ) : شما دو تا همو میشناسید مگه نه کیم ؟
جین و جونگکوک با هم دوستای صمیمی بودن .
( جین ) : ایندفعه رو درست حدس زدی نامجون .
و دست جونگکوکو گرفت .
( جین ) : صدمه که ندیدی ؟؟
جونگکوک سرش رو به نشونه ی نه تکون داد . همه فهمیدن جونگکوک نفوذی بوده و خیلی عصبی بودن ولی نامجون، تهیونگ و حتی یونگی هم خیلی ریلکس فقط نگاه میکردن . و همه میدونستن این آرامش قبل از طوفانه .
یهو فردی با سرعت نزدیک جین و جونگکوک شد .
موهاش بلوند بود . تقریبا بلند بود . خیلی هم قدش کوتاه و کیوت بود . پارک جیمین بود . یکی دیگه از دوستای جین و جونگکوک .
( جیمین ) : اون لعنتی دستگاه ها رو هک کرده الان در همه ی زندان ها باز میشن .
که یهو در باز شد و همه ی زندانی ها ریختن بیرون .
نامجون خواست بره ...
( جین ) : تکون نخور کیم ...
و اسلحه ای به سمتش گرفت ..
( نامجون ) : ببخشید جین ولی تو خودت تا چند دیقه دیگه از حال میری ...
جین دردی تو پاش حس کرد . به پایین نگاه کرد . یه آمپول بی حسی داخل پاش بود .نامجون بهش زده بود .
( جین ) : لعنت ... بهت ...
و اسلحه از دستش افتاد و جین هم افتاد زمین .
نامجون اسلحه رو برداشت و رو به جین گرفت .
( نامجون ) : شرمنده کیم ولی از همون اولم ازت متنفر بودم و قسم خوردم یروز زندت نمیزارم .
جین واقعا دلش نمیخواست بمیره .
( جین ) : می-... میکشمت ... کیم ...
و آروم چاقویی رو بالا اورد تا به نامجون بزنه اما چون توان حرکت کردن نداشت نامجون خیلی عادی دست جین رو گرفت .
( نامجون ) : اه مسخره بازی در نیار . تو نفس بزور میکشی بعد الان میخوای منو بکشی ؟
جین نگران بود ، از طرفی دیگه جونگکوک و جیمین هم تو موقعیت خوبی نبودن .
( جیمین ) : کمکککککک نهههه ولم نکن لطفااا .
یونگی یقه ی جیمین رو گرفته بود و از لبه ی طبقه ای که توش بودن به طبقه ی پایین خم کرده بود .
( یونگی ) : وای دستام خیلی لیز شدن ...
( جیمین ) : نه نهه لطفا ....
تهیونگم اونطرف گردن جونگکوک رو گرفته بود و فشار میداد ولی یه چیزی عجیب بود . جونگکوک مقاومت نمیکرد .
( جونگکوک ) : من اولین قتلتم ... تو .. هیچکسو ن-... نکشتی ... برات پاپوش د-... درست کردن ... میفهمم خیلی بده ... ولی لطفا بزارید ک-... کمکتون .... کنیم ......
تهیونگ تعجب کرده بود .فردی به سمتشون اومد . رییس اونجا بود . نامجون سریع تفنگ رو به سمتش گرفت .
End part ♡
اینم رمان جدید گفتم زود بزارم طاقت ندارین 😅
حمایت کونید ❤️🩹
#پارت_۱
Start ☆
پرونده ۴۶۷
نام : کیم تهیونگ
لقب : وی
سن : ۱۷
جرم : قتل دوستش اونم بصورت عمدی .
حکم : اعدام .
وقتش رسیده بود یه مامور مخفی به سلولشون بفرستن .
اینجا یه تیمارستان روانی هست که بیشتر افراد روانی که جرماشون قتل و ایناست اینجان .
و الان باید یه مامور مخفی درون سلول خطرناک ترین قاتل ها بندازن .
فردی جدید به اسم جونگکوک اومده بود .
( چانیون ) : ولی قربان جونگکوک تازه وارده و برای اینکار خیلی کوچیکه .
( رئیس ) : حرف نباشه همین که گفتم . اگر اون تازه وارد بمیره مهم نیست .
اون ها جونگکوک رو به صورت یه بیمار داخل سلول چند نفر انداختن .
افراد داخل سلول حدودا ۱۰ نفری میشدن . جونگکوک تنها دو روز با اون ها خوش و مهربون بود . بعدش بقیه ی بزرگتر ها بهش زور گفتن و حتی دست هاش رو با طناب به بالا بستن .
جونگکوک ترسیده بود . اون فقط ۱۵ سال سن داشت .
از چیزی که میترسید سرش اومد .
کیم تهیونگ ، رئیس همه ی این خلافکارا اومد سمت جونگکوک .
( تهیونگ ) : اسمت چیه ؟
( جونگکوک ) : ج-... جونگکوک .
( تهیونگ ) : برای چی اومدی اینجا ؟؟
جونگکوک جوابی نداد . تهیونگ این دفعه داد زد .
( تهیونگ ) : گفتم برای چی اومدی ؟ ( داد )
جونگکوک بی اختیار زد زیر گریه .
یکی از دوستای تهیونگ پیش اون اومد .
( نامجون ) : هی ته .. بیخیال اون فقط یه بچست .
( یونگی ) : حق با نامجونه پسر . تمومش کن .
تهیونگ یه نفس عمیق کشید و ...
( تهیونگ ) : حق با تو عه هیونگ... هی بچه ... ببخشید نباید داد میزدم .
جونگکوک یکم تعجب کرد ولی همچنان بغض کرده بود .
یک نفر چاقویی برداشت و خواست با اون به جونگکوک بزنه که یکدفعه ...
( تهیونگ ) : داری چه غلطی میکنی ها ؟؟؟
( پسره ) : خب بکشیمش دیگه ...
( تهیونگ ) : نه بابا .. آدم شدی ...
و با پا پسر رو پرت کرد .
همون موقع یکی از سربازا اومد و درو باز کرد .
( جین ) : خدای من چه بلایی سر این تازه وارد اوردین .
و اومد و دستای جونگکوکو باز کرد و اونو از سلول برد بیرون .
( نامجون ) : شما دو تا همو میشناسید مگه نه کیم ؟
جین و جونگکوک با هم دوستای صمیمی بودن .
( جین ) : ایندفعه رو درست حدس زدی نامجون .
و دست جونگکوکو گرفت .
( جین ) : صدمه که ندیدی ؟؟
جونگکوک سرش رو به نشونه ی نه تکون داد . همه فهمیدن جونگکوک نفوذی بوده و خیلی عصبی بودن ولی نامجون، تهیونگ و حتی یونگی هم خیلی ریلکس فقط نگاه میکردن . و همه میدونستن این آرامش قبل از طوفانه .
یهو فردی با سرعت نزدیک جین و جونگکوک شد .
موهاش بلوند بود . تقریبا بلند بود . خیلی هم قدش کوتاه و کیوت بود . پارک جیمین بود . یکی دیگه از دوستای جین و جونگکوک .
( جیمین ) : اون لعنتی دستگاه ها رو هک کرده الان در همه ی زندان ها باز میشن .
که یهو در باز شد و همه ی زندانی ها ریختن بیرون .
نامجون خواست بره ...
( جین ) : تکون نخور کیم ...
و اسلحه ای به سمتش گرفت ..
( نامجون ) : ببخشید جین ولی تو خودت تا چند دیقه دیگه از حال میری ...
جین دردی تو پاش حس کرد . به پایین نگاه کرد . یه آمپول بی حسی داخل پاش بود .نامجون بهش زده بود .
( جین ) : لعنت ... بهت ...
و اسلحه از دستش افتاد و جین هم افتاد زمین .
نامجون اسلحه رو برداشت و رو به جین گرفت .
( نامجون ) : شرمنده کیم ولی از همون اولم ازت متنفر بودم و قسم خوردم یروز زندت نمیزارم .
جین واقعا دلش نمیخواست بمیره .
( جین ) : می-... میکشمت ... کیم ...
و آروم چاقویی رو بالا اورد تا به نامجون بزنه اما چون توان حرکت کردن نداشت نامجون خیلی عادی دست جین رو گرفت .
( نامجون ) : اه مسخره بازی در نیار . تو نفس بزور میکشی بعد الان میخوای منو بکشی ؟
جین نگران بود ، از طرفی دیگه جونگکوک و جیمین هم تو موقعیت خوبی نبودن .
( جیمین ) : کمکککککک نهههه ولم نکن لطفااا .
یونگی یقه ی جیمین رو گرفته بود و از لبه ی طبقه ای که توش بودن به طبقه ی پایین خم کرده بود .
( یونگی ) : وای دستام خیلی لیز شدن ...
( جیمین ) : نه نهه لطفا ....
تهیونگم اونطرف گردن جونگکوک رو گرفته بود و فشار میداد ولی یه چیزی عجیب بود . جونگکوک مقاومت نمیکرد .
( جونگکوک ) : من اولین قتلتم ... تو .. هیچکسو ن-... نکشتی ... برات پاپوش د-... درست کردن ... میفهمم خیلی بده ... ولی لطفا بزارید ک-... کمکتون .... کنیم ......
تهیونگ تعجب کرده بود .فردی به سمتشون اومد . رییس اونجا بود . نامجون سریع تفنگ رو به سمتش گرفت .
End part ♡
اینم رمان جدید گفتم زود بزارم طاقت ندارین 😅
حمایت کونید ❤️🩹
- ۳۷۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط