{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💡 :

💡 :
امید را از نجاری آموختم،

که مغازه اش سوخت،

ولی او با همان چوب های

سوخته مغازه ذغال فروشی باز کرد

🌸 🌸
دیدگاه ها (۱)

مادرش تو واتس آپ وتلگرام گمشدهخخخخ

پارت ۱۹:بی دقدقه"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"(س...

پارت ۱۳بعد از اینکه از کافه بیرون اومدیم، تهیونگ گفت:ـ حالا ...

راجب بازی دوستانه امروز یکسری نکات رو بگم:عملکرد ذلیخایی بسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط