{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم: اولین حمله 🌧️🖤

پارت دوم: اولین حمله 🌧️🖤
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.
عمارت در سکوت فرو رفته بود؛ اما این سکوت، آرامش نداشت.
ا.ت کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد.
جونکوک پشت در نگهبانی می‌داد.
ا.ت در را کمی باز کرد.
— جونکوک؟
— بله؟
— خوابت نمیاد؟
— من سر کارم.
— خب نگهبان‌ها هم آدم‌اند!
— منم آدمم.
— مطمئنی؟ 🤨
چند ثانیه سکوت شد.
— ا.ت.
— جان؟
— برو بخواب.
— چشم، رئیس کوچولو.
— من رئیس نیستم.
— پس چرا این‌قدر دستور می‌دی؟ 😂
جونکوک هنوز جواب نداده بود که...
تق!
صدای شکستن شیشه از طبقه پایین بلند شد.
هر دو یک‌دفعه ساکت شدند.
جونکوک فوراً حالتش عوض شد.
— داخل اتاق بمون.
— ولی...
— گفتم داخل بمون.
جونکوک به سمت راهرو دوید.
صدای قدم‌های چند نفر از پایین می‌آمد.
نگهبان‌ها فریاد زدند:
— همه ورودی‌ها رو ببندید!
چراغ‌های عمارت خاموش شدند.
ا.ت در تاریکی ایستاده بود.
قلبش تند می‌زد.
ناگهان صدای قدمی پشت سرش شنید.
برگشت.
هیچ‌کس نبود.
— جونکوک...؟
جوابی نیامد.
ا.ت آرام عقب رفت.
همان لحظه چراغ اضطراری روشن شد.
و روی دیوار، سایه یک نفر دیده شد.
ا.ت خشکش زد.
اما قبل از اینکه بتواند کاری کند، صدای جونکوک از انتهای راهرو آمد:
— ا.ت!
او با سرعت خودش را به اتاق رساند.
— گفتم از اتاق خارج نشو!
— من خارج نشدم! اون سایه...
جونکوک اطراف را نگاه کرد.
— اینجا کسی نیست.
ا.ت با ترس به دیوار اشاره کرد.
— پس اون چی بود؟
جونکوک چند لحظه به دیوار خیره ماند.
بعد متوجه چیزی شد.
پنجره کمی باز بود.
و روی زمین...
یک گل رز سیاه افتاده بود. 🥀
جونکوک آن را برداشت.
چهره‌اش جدی‌تر شد.
— این خوب نیست.
ا.ت پرسید:
— یعنی چی؟
جونکوک جواب نداد.
در همان لحظه رئیس عمارت از پله‌ها بالا آمد.
چشمش به گل افتاد.
رنگ صورتش تغییر کرد.
— غیرممکنه...
ا.ت پرسید:
— چی غیرممکنه؟
رئیس آرام گفت:
— این علامتِ خانواده‌ی «کِین»ه.
جونکوک سرش را بالا آورد.
— فکر می‌کردم کِین‌ها ده سال پیش نابود شدن.
رئیس جواب داد:
— ما هم همین فکر رو می‌کردیم.
صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
در دوردست، یک ماشین سیاه از کنار دروازه عمارت دور شد.
جونکوک بی‌درنگ گفت:
— ماشین رو تعقیب کنید!
سه خودرو از محوطه خارج شدند.
ا.ت هنوز به گل رز سیاه نگاه می‌کرد.
و نمی‌دانست که این فقط یک تهدید ساده نیست.
کسی از گذشته برگشته بود...
و برای رسیدن به هدفش، حاضر بود تمام قوانین دنیای مافیا را به هم بزند.
اما یک سؤال بزرگ‌تر وجود داشت:
چرا هدف این بار ا.ت بود؟
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم: مهمان ناخوانده 🖤🌧️صبح هنوز کامل نشده بود که عمارت ...

پارت چهارم: انبار رز سیاه 🥀🖤چند ساعت بعد، انبار قدیمی در سکو...

باران شدیدی روی شیشه‌های عمارت می‌کوبید.ا.ت با اخم جلوی پنجر...

سناریووقتی با عشق نگاشون میکنی و میگی خیلی خوشگلینامجون =تو ...

پارت نهم: چهار مظنون 🥀🖤چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای دستگاه ...

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط