{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عموی عزیزم

عموی عزیزم
تو نیستی و ما هرکدام یک گوشه شهر،
یک طرف این دنیا توی لاک خودمان فرو رفته‌ایم.
انگار دیگر دلیلی برای دور هم جمع شدن نداریم.
حالا نگو که آمده‌ام گلایه کنم.
دست‌هایم را نگاه کن. چشم‌هایم را ببین.
در غصه دوری تو تکیده شده‌اند
و من از این ناراحت نیستم.
حاضرم از این تکیده‌تر و لاغرتر شوم
اما تو را به من برگردانند.
دیدگاه ها (۳)

عمو یک سال از رفتنت میگذرد و اما من هنوز رفتنت را باور ندارم...

🖤

💔

میبخشی پارت ۱

رمان تهیونگ

رمان لیچافصل ۳ برج شروع و پایان من و توپارت1#نویسندهلیا بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط