ohce a gain
"ohce a gain"
"part_5"
غذایشان را تمام کرده بودند و همه دختران به سمت حیاط کلیسا رفته بودند و هر کدام به یک کار متفاوت مشغول بودند.
یکی کتاب میخواند، یکی با دوستش صحبت و یا بازی میکرد، و برخی هم گلدوزی میکردند.
و دخترک هم دور از بقیه زیر یک درخت بید مجنون نشسته بود و زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد و آواز میخواند.
خواهر دخترک هم مانند برخی از دختران دور از بقیه زیر سقفیه ی کلیسا نشسته بود و بچه گربه های زیر درخت را تماشا میکرد و آن ها را نوازش میکرد.
هر دو خواهر وقتی دور از بقیه نشسته بودند و فکر میکردند کسی آن ها را نمیبیند و یا صدایشان را نمیشنود مشغول انجام دادن کار های مورد علاقه شان بودند.
ایزابل همانطور که زیر درخت نشسته بود و کتابی هم در دستش گرفته بود و کتاب را آرام آرام بی صدا با چشمان و نگاهش میخواند زیر لب آواز هم میخواند.
که ناگهان صدای شخصی نا آشنا دخترک را به خودش آورد.
« خیلی زیبا میخوانید »
دخترک سرش را به سمت صدای نا آشنا چرخاند و با دیدن پسرک رو به رویش خیلی سریع کتابش را بست و کنار گذاشت و بلند شد و متقابل پسرک ایستاد و کمی خم شد و لب زد:
« ببخشید متوجه نشدم که شما اینجا هستید عذر میخواهم »
پسرک لبخندی کوچک و کمرنگ اما دل نشین و صمیمی به دختر تحویل داد و آرام و شمرده گفت:
« اگر بگویم صدای بدی دارید.....قطعا دروغ گفته ام.صدای دل نشینی دارید »
گونه های دخترک کمی گلگون شده بود و خجالت زده بود اما گستاخی نکرد و متقابلا لبخندی دندان نما و گرم به پسرک زد و سپس آرام لب زد:
« نظر لطفتان است اعلاحضرت. اما باید مرا ببخشید که متوجه حظور شما نشدم و آن طور گستاخانه نشسته بودم »
پسزک به آرامی دستی به بازویش کشید و با لبخندی پر رنگ تر از قبل لب زد:
« لزومی برای عذر خواهیَت نمیبینم چون من باید از تو عذر خواهی کنم. لطفا مرا ببخش که بی سر و صدا و بی اجازه به آوازت گوش دادم و تو را زیر نگاهم قفل کردم »
"part_5"
غذایشان را تمام کرده بودند و همه دختران به سمت حیاط کلیسا رفته بودند و هر کدام به یک کار متفاوت مشغول بودند.
یکی کتاب میخواند، یکی با دوستش صحبت و یا بازی میکرد، و برخی هم گلدوزی میکردند.
و دخترک هم دور از بقیه زیر یک درخت بید مجنون نشسته بود و زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد و آواز میخواند.
خواهر دخترک هم مانند برخی از دختران دور از بقیه زیر سقفیه ی کلیسا نشسته بود و بچه گربه های زیر درخت را تماشا میکرد و آن ها را نوازش میکرد.
هر دو خواهر وقتی دور از بقیه نشسته بودند و فکر میکردند کسی آن ها را نمیبیند و یا صدایشان را نمیشنود مشغول انجام دادن کار های مورد علاقه شان بودند.
ایزابل همانطور که زیر درخت نشسته بود و کتابی هم در دستش گرفته بود و کتاب را آرام آرام بی صدا با چشمان و نگاهش میخواند زیر لب آواز هم میخواند.
که ناگهان صدای شخصی نا آشنا دخترک را به خودش آورد.
« خیلی زیبا میخوانید »
دخترک سرش را به سمت صدای نا آشنا چرخاند و با دیدن پسرک رو به رویش خیلی سریع کتابش را بست و کنار گذاشت و بلند شد و متقابل پسرک ایستاد و کمی خم شد و لب زد:
« ببخشید متوجه نشدم که شما اینجا هستید عذر میخواهم »
پسرک لبخندی کوچک و کمرنگ اما دل نشین و صمیمی به دختر تحویل داد و آرام و شمرده گفت:
« اگر بگویم صدای بدی دارید.....قطعا دروغ گفته ام.صدای دل نشینی دارید »
گونه های دخترک کمی گلگون شده بود و خجالت زده بود اما گستاخی نکرد و متقابلا لبخندی دندان نما و گرم به پسرک زد و سپس آرام لب زد:
« نظر لطفتان است اعلاحضرت. اما باید مرا ببخشید که متوجه حظور شما نشدم و آن طور گستاخانه نشسته بودم »
پسزک به آرامی دستی به بازویش کشید و با لبخندی پر رنگ تر از قبل لب زد:
« لزومی برای عذر خواهیَت نمیبینم چون من باید از تو عذر خواهی کنم. لطفا مرا ببخش که بی سر و صدا و بی اجازه به آوازت گوش دادم و تو را زیر نگاهم قفل کردم »
- ۳۶۱
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط