رمان سوکوکو _ پارت 17

هوای تو🕯💫✨>>>
#پارت17🍋‍🟩🌱
~•~•~•17•~•~•~

["ویو چویا°خونه دازای"]

_: هی.. هی.. سوتا بیخیال ای.. این واقعیت نداره
+: منم باورم نمیشه...
رفتم نزدیک و کاغذ رو از روی یخچال ور داشتم و با دقت و صدای بلند خوندمش
_: نِن.. نوشته.. توی کابوسات !!
+: ببین دو صورت بیشتر نداره... یا یکی خودشو دازای جا زده و میخواد مارو اسکول کنه که یعنی میدونه دازای مرده... یا دازای زندست و میخواد با این نامه بازیا بکشونتت یه جایی که انتقام ب.. بگیره
_: هیشکی نمیدونه دازای مرده.. فقط خودمم و خودت..
+: میمونه گزینه دو
_: خب گیریم دازای زندست... چیکار کنیم؟
+: براش یادداشت بزار.. بگو بیاد یه جایی.. بگو میتونه انتقام بگیره.. ازش بپرس کی هستی.. اصلا بگو واقعا دازایی؟
_: خودکار باته؟
دسشتو کـ/ـرد تو جیب کتش و یه خودکار دراورد و سمتم گرفت
+: بفرما
خودکارو گرفتم و بدو بدو سمت اتاق خواب رفتم و از رو میز کاغذی کندم و روش نوشتم:«بیا پارک همیشگی» بعد از اتاق بیرون زدم و رفتم پیش سوتا کنار یخچال.. با آهن ربا گذاشتمش همون جایی که بقیه نامه ها بودن.. و نامه های قبلی رو همه تا زدم و تو جیبم گذاشتم. سوتا یه قدم به من و یخچال نزدیکتر شد و گفت:«
+: چی نوشتی؟
_: بهش گفتم بیاد پارک همیشگی.. اگه واقعا دازای باشه میدونه کجاست..
+: کدوم پارک؟
_: نمیتونم بگم.. اکه کسی تو خونه باشه و بشنوه رکب میخوریم
+: ب. باشه
و دو تایی از خونه بیرون زدیم..
***
سرمو تو بالش فشار دادم و داد زدم:«
_: بدبخت شدم
یجوری داد زدم که گلوم درد گرفت. حس کردم زخم شده پس پاشدم رفتم تو آشپزخونه تا آب بخورم.. در یخچالو باز کردم و واسه خودم یه لیوان آب ریختم.. اومدم بخورمش که با چیزی که دیدم سرجام خشکم زد..
_: چ. ـ چی ؟! دازای ؟؟؟!!!
+: شب خوش چویا..
لیوان آب از دستم افتاد و شکست و مثل قلبم به هزار تیکه تقسیم شد..
دازای بود که با لبخندی شیطانی به سمتم هجوم آورد.. از موهام گرفتم و سعی به کندنشون کرد.. سرمو بالا گرفت و تو صورتم غرید:«
+: حق من مرگ به دست تو بود ؟!
زبونم بند اومده بود.. مثل مجسمه بهش خیره موندم
+: ببینم پرنسس.. الان منو بخشیدی؟
با جمله ای که گفت اشکام شروع به ریختن کردن.. با هر قطره اشک که از چشمم جاری میشد تصویر دازای روبروم محو و محو تر میشد.. فقط میخواستم پیشم بمونه.. دستامو دور کـ//ـمرش حـ//لقه کردم و صورتمو به سیـ/&ـنش چسبوندم و همنونطور که اشکام باعث خیس شدن پراهنش میشد با هق هق گفتم:«
_: گـ//وه خوردم لعـ//نتی.. فقط پیشم بمون.. دازای نرو.. همینج..همین..همینجا بمون !!!
و بعد محو شد و من به تصویر دیوار روبروم خیره موندم..بعد چند دقیقه از شدت گریه کردن چشمام شروع کردن به سوزش شدیدی.. پلکام سنگین شدن، روی هم افتادن و من به خواب عمیقی که به دلیل درد حاصل از برخورد شدید زانوهام با زمین بود به خواب رفتم...
***
سردی دستش به شدت آزارم میداد.. صبرکن.. سردی دست کی؟ آروم آروم چشمامو باز کردم و با دیدن سوتا بالای سرم عین جن زده ها سیخ سر جام نشستم.. فقط بروبر نگام میکرد..
+: صبح بخیر چویا
بعد چند ثانیه که ویندوزم بالا اومد گفتم:«
_: صبح بخیر
یکم نگام کرد و زد زیر خنده..
_: هوی مرتـ//ـیکه به چی میخندی؟؟
با صدایی که در اثر خنده نصف حرفاش معلوم نبود گفت:«
+: آخه.. آخه.. آخه چ..و چویا ب.. رو خودتو تو آینهههه ببیننن
عین جت از رو کاناپه بلند شدم و رفتم جلو آینه و با دیدن خودم پقی زدم زیر خنده..
انقدر خندیدم که یه دست از دلم گرفتم و دست دیگمو به کاناپه بند کردم که نیوفتم زمین..
سوتا با خنده گفت:«
+: چویا سرت شبیه.. اصلا نمیدونم شبیه چی شدههههه
بعد چند دقیقه از خنده دست کشیدم و بش گفتم:«
_: من رو زمین خوابم برد.. چرا رو کاناپه بیدار شدم و اینکه تو چجوری اومدی تو؟
تک خندی زد و گفت:«
+: با گیر سر درو باز کردم و وقتی دیدم رو زمین دراز کشیدی گفتم ورت دارم بزارم رو مبل..
لبخندی کج و ماوج بهش زدم و گفتم:«ممنون»
♡•♡•♡•♡•♡
["دیر شدش🥲... ولی کوتاه نبود😼 شرط پارت بعد 90 لایک😂"]
دیدگاه ها (۹۶)

رمان سوکوکو _ پارت 18

رمان سوکوکو _ پارت 19

رمان سوکوکو _ پارت 16

رمان سوکوکو _ پارت 15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط