قسمت هفتم

قسمت هفتم

هیده میتونستم از پشت ببینم که ماساکی و تاکشی نقشه های شیطانی دارن ولی هر طور شده باید بهشون بگم، آره حتما میگم فقط باید صبر کنم تا کلاس تموم بشه. هنوز ده دقیقه مونده بود که سنسی کتابو بستو رو به بچه‌ها گفت:((خب، واسه امروز کافیه. میخواستم بگم که مدیر برای هفت عصر امروز به مناسبت ورود دانش آموزای جدید براتون یه سورپرایز داره، پس ازمون خواسته بهتون بگیم که امروز ساعت هفت جلوی در ورودی جمع بشین.))دستمو بالا بردم و با لحنی که نارضایتی توش موج میزد گفتم:((سنسی حالا اومدن به این جشن مزخرف و بچگونه لازمه؟))نگاهمو به اون دختره، یامادا سایومی دوختم. سرش خیلی کم به طرفم مایل شد و بهم پوزخند زد و بعد روشو به طرف سنسی چرخوند، با لحنی بی تفاوت گفت:((سنسی منم موافقم. به نظرم بهتره بعضی از دانش آموزا که مایل به اومدن نیستن به خاله بازیشون برسن.))
تاکشی
این یامادای لعنتی دیگه داشت بدجور میرفت رو اعصابم طوری که میخواستم همونجا بدون توجه به حضور سنسی جونشو بگیرم. برگشتمو به هیده نگاه کردم که از عصبانیت دندوناشو روی هم فشار میداد، بعد از اون با خشم به اون عوضی نگاه کردم که شونه هاشو با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:((چیه اوچیدا؟ آدم فضایی دیدی؟))با همون عصبانیت گفتم:((هع؟ آدم فضایی؟ نه فقط بعضیا هستن که خیلی رو اعصابن.))بدون کوچیک ترین تغییری تو حالتش گفت:((آره منم همین حسو دارم اوچیدا کون.))لعنت به تو یامادا سایومی، لعنت به تو...
ادامه دارد...
#ww
دیدگاه ها (۳)

به حق پنج تن😈 😂

😐

آره سریععععع💃 💃 💃

هوممم به به لولوش سنسی👏 👏 👏

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط