بعد از اعتراف نامجون و اون اتفاق سوسک یه حس سبکی توی وجودم ...
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓{𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝}
بعد از اعتراف نامجون و اون اتفاق سوسک ، یه حس سبکی توی وجودم شروع شده بود. دیگه اون دیوار ضخیم قبلی رو دور قلبم حس نمیکردم. نامجون هم انگار فهمیده بود. رفتارش عوض شده بود. دیگه سرد نبود، یه جور آروم و مهربون بود.
اون شب، مشغول طراحی بودم. تبلتم شارژ زیادی نداشت و داشتم سعی میکردم کارم رو سریع ذخیره کنم.
یهو .......صفحه سیاه شد.
+نه!
جیغ کوچیکی کشیدم…
نامجون که توی اتاقش بود، انگار صدای منو شنید. سریع اومد بیرون.
_چی شده؟
+تبلتم… خاموش شد. شارژش تموم شد. همه چیز…
اشک تو چشمام جمع شد. تمام تلاشی که تو این چند روز کرده بودم، تمام ایدههام…
نامجون خنده کوچیکی کرد و رفت به سمت اتاق
وایسا ببینم این الان رفت؟
بدون اینکه دلداریم بده؟
لعنتی
همینطور داشتم گریه میکردم که دست کسی و رو شونم حس کردم سرم و اوردم بالا دیدم نامجون با لپتاپش وایساده
_بیا. از این استفاده کن. شاید بتونی ذخیره کنی.(آروم)
بعد اومد کنارم نشست. دیگه اون فاصلهی همیشگی نبود و به نزدیک بودیم. حس میکردم گرمای بدنش بهم منتقل میشه.
_نگران نباش. باهم درستش میکنیم خانم کوچولو
اینو گفت و یه لبخند آروم زد. میتونستم حس کنم با گفتن "خانم کوچولو" قرمز شدم
نامجون یه نگاهی به من انداخت و خنده ای ریز و کوچیک کرد.
چند دقیقه بعد :
با کمک لپتاپش تونستم طرحهام رو ذخیره کنم. وقتی کارم تموم شد، نفس راحتی کشیدم.
+ممنونم نامجون. واقعاً ممنونم.
اون لحظه، وقتی داشتم بهش نگاه میکردم، به مهربونیش، عقلش…
دیگه نمیتونستم انکار کنم. اون احساسی که دیشب نامجون به زبون آورد، فقط یه طرفه نبود.
آروم دستاش رو که روی میز بود، گرفتم.
نامجون تعجب کرده بود.
+نامجون…
صدام میلرزید.
+تو… گفتی که… دوست داری.
مکث تقریبا طولانی کردم و بعد ادامه دادم
+من… اولش فکر میکردم همهش هَوَسه . فکر میکردم میخوای ازم سوءاستفاده میکنی. ولی… دیدم که چقدر مهربونی… مخصوصاً الان…
سرم و گرفتم بالا که چشم تو چشم شدیم
+من… من دیگه ازت متنفر نیستم.
یه لبخند کوچیک و خجالتی زدم.
+منم… دوستت دارم نامجونا.
این جمله رو به سختی از دهنم درآوردم.
نامجون دستم رو محکمتر گرفت. چشماش برق میزد.
_یوری… مطمئنی؟
+اهوم
نامجون لبخندی زد و بغلم کرد، داخل بغلش آرامش داشتم و احساس امنیت میکردم....
_عاشقتم یوری
+منم
و در اون لحظه، دیگه نه اجباری بود، نه قراردادی. فقط دو تا قلب که بالاخره راهشون رو به سمت هم پیدا کرده بودند.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
بعد از اعتراف نامجون و اون اتفاق سوسک ، یه حس سبکی توی وجودم شروع شده بود. دیگه اون دیوار ضخیم قبلی رو دور قلبم حس نمیکردم. نامجون هم انگار فهمیده بود. رفتارش عوض شده بود. دیگه سرد نبود، یه جور آروم و مهربون بود.
اون شب، مشغول طراحی بودم. تبلتم شارژ زیادی نداشت و داشتم سعی میکردم کارم رو سریع ذخیره کنم.
یهو .......صفحه سیاه شد.
+نه!
جیغ کوچیکی کشیدم…
نامجون که توی اتاقش بود، انگار صدای منو شنید. سریع اومد بیرون.
_چی شده؟
+تبلتم… خاموش شد. شارژش تموم شد. همه چیز…
اشک تو چشمام جمع شد. تمام تلاشی که تو این چند روز کرده بودم، تمام ایدههام…
نامجون خنده کوچیکی کرد و رفت به سمت اتاق
وایسا ببینم این الان رفت؟
بدون اینکه دلداریم بده؟
لعنتی
همینطور داشتم گریه میکردم که دست کسی و رو شونم حس کردم سرم و اوردم بالا دیدم نامجون با لپتاپش وایساده
_بیا. از این استفاده کن. شاید بتونی ذخیره کنی.(آروم)
بعد اومد کنارم نشست. دیگه اون فاصلهی همیشگی نبود و به نزدیک بودیم. حس میکردم گرمای بدنش بهم منتقل میشه.
_نگران نباش. باهم درستش میکنیم خانم کوچولو
اینو گفت و یه لبخند آروم زد. میتونستم حس کنم با گفتن "خانم کوچولو" قرمز شدم
نامجون یه نگاهی به من انداخت و خنده ای ریز و کوچیک کرد.
چند دقیقه بعد :
با کمک لپتاپش تونستم طرحهام رو ذخیره کنم. وقتی کارم تموم شد، نفس راحتی کشیدم.
+ممنونم نامجون. واقعاً ممنونم.
اون لحظه، وقتی داشتم بهش نگاه میکردم، به مهربونیش، عقلش…
دیگه نمیتونستم انکار کنم. اون احساسی که دیشب نامجون به زبون آورد، فقط یه طرفه نبود.
آروم دستاش رو که روی میز بود، گرفتم.
نامجون تعجب کرده بود.
+نامجون…
صدام میلرزید.
+تو… گفتی که… دوست داری.
مکث تقریبا طولانی کردم و بعد ادامه دادم
+من… اولش فکر میکردم همهش هَوَسه . فکر میکردم میخوای ازم سوءاستفاده میکنی. ولی… دیدم که چقدر مهربونی… مخصوصاً الان…
سرم و گرفتم بالا که چشم تو چشم شدیم
+من… من دیگه ازت متنفر نیستم.
یه لبخند کوچیک و خجالتی زدم.
+منم… دوستت دارم نامجونا.
این جمله رو به سختی از دهنم درآوردم.
نامجون دستم رو محکمتر گرفت. چشماش برق میزد.
_یوری… مطمئنی؟
+اهوم
نامجون لبخندی زد و بغلم کرد، داخل بغلش آرامش داشتم و احساس امنیت میکردم....
_عاشقتم یوری
+منم
و در اون لحظه، دیگه نه اجباری بود، نه قراردادی. فقط دو تا قلب که بالاخره راهشون رو به سمت هم پیدا کرده بودند.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
- ۷۴۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط