دستش رادر دستانش فشرد. چه سرد شده بود.یادش آمد آن شب قول
دستش رادر دستانش فشرد. چه سرد شده بود.یادش آمد آن شب قول داده بودند درشادی وغم همدیگرشریک باشند واز آن روزکنار تک تک ثانیه های همدیگرمرد ومردانه ایستاده بودند.اکنون همسرش در بستر بیماری بامرگ دست وپنجه نرم میکرد.پلک که بر هم زد،اشکش که ریخت،جان اوهم رفت. انگاراین را یادش رفته بود،اگرگریه کنی میمیرم....
- ۱۳۴
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط