{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگار سرد

روزگار سرد
می دانی دل من
از چه سوخت؟

هر که را در شهر دیدم
هیزم تر می فروخت
#متین_شریفی
دیدگاه ها (۱)

اینجا هوا نه ابری اَست نه آفتابی پُر از ریز گَردِ خاطراتِ تو...

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور استچون یتیمی که به او فحش پد...

.روزے سر از تابوت برمی‌دارمو براے شما ڪہ مهربان نبودیددستی ت...

به یکدیگر عشق بورزید، اما از عشق بند مسازید: بگذارید عشق، در...

تنهای تنها.......معین

یک شهر مرا زیر لبش زمزمه می‌کردجانا تو بگو با من دیوانه چه ک...

دیدم اعضای تنت را جگرم سوخت علیپاره های بدنت را جگرم سوخت عل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط