{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت ۶۷:ریتم هماهنگ قلب ها

تکاپو پارت ۶۷:ریتم هماهنگ قلب ها
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
همان نگاهِ نافذ در راهرو، مثل یک تله‌ی نامرئی، هر دوی آن‌ها را اسیر کرده بود. دامیان، که حس می‌کرد اگر حتی یک ثانیه دیگر در آن نگاهِ پر از معنای آنیا غرق شود، تمامِ غرور و دیواره‌های دفاعی‌اش فرو خواهد ریخت، ناگهان با حرکتی عجولانه و لرزان، از کنار آنیا گذشت.

اما تقدیر، هنوز کارش تمام نشده بود.

در لحظه‌ی گذشتن، دامیان سعی کرد سریع از کنار او رد شود، اما در آن لحظه‌ی کوتاهِ بی‌رحم، دستش ناخواسته با دستِ آنیا برخورد کرد. یک تماسِ ساده، یک برخوردِ گذرا… اما برای آن دو، مثل برخوردِ دو قطبِ مخالف بود که جرقه‌ای از آتش را در میانِ یخِ سکوتِ اتاق می‌افکند.

آنیا از شدتِ شوک، نفسش در سینه حبس شد. لرزشی خفیف از همان نقطه به تمام بدنش سرایت کرد. دامیان، بدون اینکه حتی جرأت کند دوباره به عقب برگردد یا نگاهی به دستِ لرزانش بیندازد، با قدم‌هایی نامنظم و تند، راهرو را ترک کرد. او فرار کرده بود؛ فرار از آن احساسی که داشت او را از درون می‌سایید.

ساعت‌ها بعد، آسمانِ شهر به رنگِ خاکستریِ تیره درآمد و اولین قطره‌های باران،بی‌رحمانه بر زمین نشستند. در حیاطِ خلوت مدرسه، آنیا ایستاده بود. او نمی‌خواست به کلاس برود، نه؛ او فقط می‌خواست در این سکوتِ بارانی، به آن لرزشِ دستِ دامیان فکر کند. او می‌خواست بفهمد چرا آن تماسِ کوتاه، مثلِ یک جرقه‌ی آتش در قلبش شعله کشید.

او زیر باران، تنها ایستاده بود و به دوردست خیره شده بود. موهای صورتی‌اش کمی خیس شده بود و شانه‌هایش از سرمایِ ناگهانی، کمی به هم می‌لرزید.

از دور، سایه‌ی دامیان نمایان شد. او زیر یک چترِ سیاه، از دور آنیا را می‌دید. او می‌خواست برود، می‌خواست زیر این بارانِ سرد، با دستانی که در راهرو با او برخورد کرده بود، یخِ شانه‌های او را از بین ببرد. او می‌خواست “محافظت” کند؛ همان چیزی که همیشه در دلش برای آنیا می‌خواست، اما همیشه ترسِ از “آسیب زدن” مانعش شده بود.

دامیان قدم‌هایش را به سمت آنیا نزدیک کرد، اما نه آن‌قدر نزدیک که آنیا متوجه شود. او در فاصله‌ای که فقط سایه‌اش روی زمینِ خیسِ حیاط می‌افتاد، ایستاد.

آن‌ها در آن حیاطِ مه‌آلود، در میانِ صدای ریزشِ باران، به هم نزدیک بودند اما همچنان از هم فرسنگ‌ها فاصله داشتند. دامیان در سکوت، زیر باران، فقط به پشتِ سرِ آنیا خیره شده بود. او نمی‌توانست حرف بزند؛ کلمات در گلویش مثل سنگ بودند. و آنیا، با اینکه حس می‌کرد حضورِ او را در سنگینیِ هوا و لرزشِ سایه‌ها حس می‌کند، اما جرأت نکرد برگردد.

آن‌ها در آن لحظه، نه با کلمات، بلکه با “حضورشان” با هم حرف می‌زدند. آنیا در سکوتش، دردِ دامیان را می‌شنید و دامیان در نگاهِ نا پیدایش، تمامِ حرف‌های ناتمامی را که در اتاقش نوشته نشده بود، به آنیا هدیه می‌داد. سدِ بینشان هنوز پابرجاست، اما این سد، دیگر از جنسِ سنگ و غرور نبود؛ این سد، از جنسِ ترسی بود که از شدتِ عشق، به لرزه درآمده بود.

آن‌ها تنها بودند، اما در آن تنهایی،قلب‌هایشان با ریتمی هماهنگ، در برابرِ طوفان، به هم می‌تپیدند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت ۶۸:بزار تو آغوشت بمیرم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍بارانِ بیرون،...

تکاپو پارت ۶۹:کلمات=گلوله🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در میانِ آن آغوشِ سنگین و...

تکاپو پارت ۶۶: تنها، خسته... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍هفته‌ای گذشت، اما سنگ...

تکاپو پارت ۶۵:در میان کلمات گمشده... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍شب، با تمام س...

*****پارت ۱۳: سکونِ جادویی در قلبِ آشوب**تالار سلطنتی دیگر ی...

تکاپو پارت 23 = خشم بیدار شده و تیغ خیانت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط