Part20
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦...............................
کوک:لارا بس کن صبر منم حدی داره سعی نکن تمومش کنی چون اتفاق خوبی نمیوفته
خداوکیلی از لحنش میترسم..نه الان بلکه همیشه همیشه قبل هرکاری چشماش بهم هشدار میده ولی من بازم کرم خودمو میریزم
چیزی نگفتم و رفتم توی اتاقم..چشمامو بستم سعی کردم بخوابم
....
ساعت10شب
تهیونگ"تا الان با سوا قرار داشتم...نشستیم حرف زدیم غذاخوردیم خندیدیم
از رستوران بیرون اومدیم سوار ماشینم شدیم و دم درخونه سوا ایستادم
تهیونگ:وقتشه بگردی خونت بچه
سوا:نمیخواممم..ته میخوام باتو باشم
تهیونگ دستی به موهای سوا کشید و گفت
ته:اخه پدر مادرت نگرانتن
سوآ:لطفااا..من اونارو راضی میکنم میشه..میشه بریم یه هتل؟امشب فقط ما دوتا باشیم
تهیونگ ماشین رو روشن کرد و گفت
ته:عاشقتم دختر..نگران نباش امشب هیچکس نمیتونه مزاحممون بشه
سوا لبخندی زد
به سمت هتلی حرکت کردم از قبل اتاقی ازش اجاره کرده بودم چون میدونستم وقتی با سوا ام هیچکدوممون دوست نداریم شبو دور از هم باشیم...
«صبح»7:30
لارا"با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاهی کردم...
سریع پریدم تو حموم ده دقیقه گذشت که بیرون اومدم...موهامو خشک کردم و بستم لباس فرمم پوشیدم و کیفمو برداشتم از اتاق بیرون اومدم
یعنی تهیونگ اومده؟
رفتم توی سالن که دیدم جونگکوک روی مبل خوابش برده
نزدیکش رفتم نگاهی به صورتش کردم..اینو
حتی تو خواب هم قیافش جدیه خدایا از دست بنده هات
وارد توی اتاق جونهی شدم که دیدم اینم خوابه ولی خیلی کیوت و ناز...حتما خسته ست بهتره بیدارش نکنم
یه پتو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم کنار جونگکوک وایستادم و پتو رو روش انداختم جوری که بیدار نشه خواستم برم که گوشیش زنگ خورد برای اینکه بیدار نشه برش داشتم دیدم «هانول❤» سیوه... وای هانول گفت که دوست پسرشه ولی من باور نکردم..پخ چقد احمقم خب دوست دخترشه دیگه به من چه خوشبخت بشن
گوشی رو کنارش گذاشتم و یه قدم برداشتم که دستمو گرفت و تویه حرکت افتادم روش
با تعجب بهش زل زدم
لارا:هوییی ولم کن
دستاشو دور کمرم حلقه کرد که اصلا نمیتونستم تک.ونی بخورم
مشتی به سینه اش زدم که بازم فایده نداشت
اها فهمیدم...انگشتمو نزدیک به گوششش کردم و کردم تو گوشش ( د اخه ) که دستمو گرفت و هنوز هم چشماش بسته بود
لارا:خودتو زدی به خواب نه؟ولم کن مردکک کلاسم دیر شد اه
بازم جوابی ازش نشنیدم الان تنها صلاح لب.امه
بهش نزدیک تر شدم و با لبام لب پایینشو گاز گرفتم که اخ ارومی گفت خواستم لب.امو بردارم که با دندوناش لب پایینمو گرفت و فشاری بهش وارد کرد
به زور خودمو ازش جدا کردم که بلاخره چشماش باز شد مردک وحشی * تمام این مدت کوک بیدار بوده *
جونگکوک:چیکار میکردی
از روش بلند شدم و شاکی نگاهش کردم
جونگکوک:لالم که شدی
لارا:اومدم ثواب کنم کباب شدم
جونگکوک:میخواستی نکنی کسی مجبورت نکرده
لارا:بیا بزن...ساعت هشته پاشو لااقل اماده شو بری مدرسه
جونگکوک:کدرسه نمیرم
لارا:چرا؟
جونگکوک:باید به توام جواب پس بدم؟گفتم نمیخوام برم
زیرلب فوشی به جدو ابادش دادم و گفتم
لارا:باشه نرو من رفتم فعلا
جونگکوک از سر جاش بلند شد و گفت
کوک:تو برو یه چیزی بخور ضعف نکنی منم میرم موتورمو اماده کنم
لارا:موتورت؟
کوک:اره
لارا:انگار دشمن خونیتم
جونگکوک:از کجا میدونی نیستم؟
لارا:ها
کوک:تهیونگ گفت نمیتونه بیا دنبالت بامن میایی.
این تهیونگ معلوم هست چه غلطی میکنه؟الانم که مجبورم با این یارو برم مدرسه
لارا:یه وقت دوست دخترت ناراحت نشه
جونگکوک:دوست دخترم؟اون کیه؟
لارا:خودتو نزن به اون راه هانول
کوک:چرا فکرمیکنی منو اون باهمیم؟
لارا:وقتی پتو رو روت انداختم اون بهت زنگ زد اسمش با یه قلب سیو بود
جونگکوک بلند خندید که تعجب کردم هم برای خندش که اولین بار بود میدیدمش هم برای دلیلش
جدی گفتم
لارا:به چی میخندی
کوک:اون دوست دخترم نیست عروسک
از لقبی که روم گذاشت اصلا خوشم نیومد و گفتم
لارا:عروسک؟
کوک:اره دیگه...فقط واسه بازی کردنی
عشق ترسناک
✦...............................
کوک:لارا بس کن صبر منم حدی داره سعی نکن تمومش کنی چون اتفاق خوبی نمیوفته
خداوکیلی از لحنش میترسم..نه الان بلکه همیشه همیشه قبل هرکاری چشماش بهم هشدار میده ولی من بازم کرم خودمو میریزم
چیزی نگفتم و رفتم توی اتاقم..چشمامو بستم سعی کردم بخوابم
....
ساعت10شب
تهیونگ"تا الان با سوا قرار داشتم...نشستیم حرف زدیم غذاخوردیم خندیدیم
از رستوران بیرون اومدیم سوار ماشینم شدیم و دم درخونه سوا ایستادم
تهیونگ:وقتشه بگردی خونت بچه
سوا:نمیخواممم..ته میخوام باتو باشم
تهیونگ دستی به موهای سوا کشید و گفت
ته:اخه پدر مادرت نگرانتن
سوآ:لطفااا..من اونارو راضی میکنم میشه..میشه بریم یه هتل؟امشب فقط ما دوتا باشیم
تهیونگ ماشین رو روشن کرد و گفت
ته:عاشقتم دختر..نگران نباش امشب هیچکس نمیتونه مزاحممون بشه
سوا لبخندی زد
به سمت هتلی حرکت کردم از قبل اتاقی ازش اجاره کرده بودم چون میدونستم وقتی با سوا ام هیچکدوممون دوست نداریم شبو دور از هم باشیم...
«صبح»7:30
لارا"با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاهی کردم...
سریع پریدم تو حموم ده دقیقه گذشت که بیرون اومدم...موهامو خشک کردم و بستم لباس فرمم پوشیدم و کیفمو برداشتم از اتاق بیرون اومدم
یعنی تهیونگ اومده؟
رفتم توی سالن که دیدم جونگکوک روی مبل خوابش برده
نزدیکش رفتم نگاهی به صورتش کردم..اینو
حتی تو خواب هم قیافش جدیه خدایا از دست بنده هات
وارد توی اتاق جونهی شدم که دیدم اینم خوابه ولی خیلی کیوت و ناز...حتما خسته ست بهتره بیدارش نکنم
یه پتو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم کنار جونگکوک وایستادم و پتو رو روش انداختم جوری که بیدار نشه خواستم برم که گوشیش زنگ خورد برای اینکه بیدار نشه برش داشتم دیدم «هانول❤» سیوه... وای هانول گفت که دوست پسرشه ولی من باور نکردم..پخ چقد احمقم خب دوست دخترشه دیگه به من چه خوشبخت بشن
گوشی رو کنارش گذاشتم و یه قدم برداشتم که دستمو گرفت و تویه حرکت افتادم روش
با تعجب بهش زل زدم
لارا:هوییی ولم کن
دستاشو دور کمرم حلقه کرد که اصلا نمیتونستم تک.ونی بخورم
مشتی به سینه اش زدم که بازم فایده نداشت
اها فهمیدم...انگشتمو نزدیک به گوششش کردم و کردم تو گوشش ( د اخه ) که دستمو گرفت و هنوز هم چشماش بسته بود
لارا:خودتو زدی به خواب نه؟ولم کن مردکک کلاسم دیر شد اه
بازم جوابی ازش نشنیدم الان تنها صلاح لب.امه
بهش نزدیک تر شدم و با لبام لب پایینشو گاز گرفتم که اخ ارومی گفت خواستم لب.امو بردارم که با دندوناش لب پایینمو گرفت و فشاری بهش وارد کرد
به زور خودمو ازش جدا کردم که بلاخره چشماش باز شد مردک وحشی * تمام این مدت کوک بیدار بوده *
جونگکوک:چیکار میکردی
از روش بلند شدم و شاکی نگاهش کردم
جونگکوک:لالم که شدی
لارا:اومدم ثواب کنم کباب شدم
جونگکوک:میخواستی نکنی کسی مجبورت نکرده
لارا:بیا بزن...ساعت هشته پاشو لااقل اماده شو بری مدرسه
جونگکوک:کدرسه نمیرم
لارا:چرا؟
جونگکوک:باید به توام جواب پس بدم؟گفتم نمیخوام برم
زیرلب فوشی به جدو ابادش دادم و گفتم
لارا:باشه نرو من رفتم فعلا
جونگکوک از سر جاش بلند شد و گفت
کوک:تو برو یه چیزی بخور ضعف نکنی منم میرم موتورمو اماده کنم
لارا:موتورت؟
کوک:اره
لارا:انگار دشمن خونیتم
جونگکوک:از کجا میدونی نیستم؟
لارا:ها
کوک:تهیونگ گفت نمیتونه بیا دنبالت بامن میایی.
این تهیونگ معلوم هست چه غلطی میکنه؟الانم که مجبورم با این یارو برم مدرسه
لارا:یه وقت دوست دخترت ناراحت نشه
جونگکوک:دوست دخترم؟اون کیه؟
لارا:خودتو نزن به اون راه هانول
کوک:چرا فکرمیکنی منو اون باهمیم؟
لارا:وقتی پتو رو روت انداختم اون بهت زنگ زد اسمش با یه قلب سیو بود
جونگکوک بلند خندید که تعجب کردم هم برای خندش که اولین بار بود میدیدمش هم برای دلیلش
جدی گفتم
لارا:به چی میخندی
کوک:اون دوست دخترم نیست عروسک
از لقبی که روم گذاشت اصلا خوشم نیومد و گفتم
لارا:عروسک؟
کوک:اره دیگه...فقط واسه بازی کردنی
- ۷۴۱
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط