{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ریگ توی کفش!

ریگ توی کفش!
جان، آجودان ستاد ارتش بود.
از صبح که بیرون آمده بود ریگی توی کفشش حس می‌کرد. با جمع کردن پا سعی کرد آن را به گوشه‌ای براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، کفش خود را دربیاورد و از شر ریگ راحت شود. سر ظهر عرق از سر و رویش جاری بود. سر انجام وقتش رسید. پشت سر رئیس ستاد ارتش کنار ستون ایستاد و خم شد کفش را دربیاورد. گلوله‌ای از بالای سرش صفیر کشید و مغز رئیس ستاد را به دیوار پاشید.
جان، ریگ را حالا قاب کرده و هر روز می‌بوسد.

مری کلارک


خوشحال میشم در مورد پیام کپشن کامنت بذارید .‌‌‌...
دیدگاه ها (۱۶)

شلیک به حقیقت هنگامی که مدام به شما دروغ می‌گویندنتیجه این ن...

اطراف خودتان را تنها با افرادیپر کنید که قصد دارند شما رابال...

وقتی وابستگی شما به یک فرد باعث می شود هر طور شده بخواهید او...

برای کشف اقیانوس‌های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را دا...

دشمن امن من

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹¹ویو اِلا___همه‌چی تو یه ثان...

#One_Last_Condition شرط آخر⬅︎P3 هارین با تمام سرعت می‌دوید. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط