{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایستاده بود گوشه مترو. صندلی خالی شد ننشست. گفتم پدرجان ص

ایستاده بود گوشه مترو. صندلی خالی شد ننشست. گفتم پدرجان صندلی خالیه بیا بشین. گفت لباسام کثیفه نمیخوام کثیف بشید.
شبیه کارگرهای ساختمانی بود.
پیرزنی که کمی آنطرف تر نشسته بود گفت آقا بیا بشین باز خداروشکر شما لباسات کثیفه بیشتر ماها ذاتمون کثیفه زیر لباس قایمش میکنیم.
دیدگاه ها (۱)

**پارت هشتم: شلیکِ مالکیت**عمارت غرق در صدای موسیقی و خنده‌ه...

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART⁴(چه‌رین+)(تهیونگ–)(ی...

ایستاده بود گوشه مترو. صندلی خالی شد ننشست. گفتم پدرجان صندل...

📝 ایستاده بود گوشه مترو, صندلی خالی شد ننشست گفتم پدرجان صند...

ایستاده بود گوشه مترو صندلی خالی شد ولی ننشستگفتم پدرجان صند...

#پارت_صد_پنجاه_چهار #غریبه_آشنایک ساعت گذشته بود که خبر رفت ...

"تيمارستان صورتی" پارت هجدهم

#پارت_شانزدهم با استرس داشتم به پسرا نگاه میکردم و ناخون هام...

اعتماد پارت|۹۲|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط