نقص هایت را می پرستم پارت پنجم
دکتر بلند شد و با لبخند بهم نگاه کرد، کمی دستپاچه شدم
_خانم جئون، وضعیت اقای جئون نسبت به دیشب خیلی بهتره.. دیشب حتی پاهاشون رو حس نمی کردن اما الان حسگر های عصبی شون فعال شده... فکر میکنم.. حداکثر شش ماه با فیزیوتراپی میتونن با عصا راه برن و بعد از یه سال کاملا می تونن رو پاهاشون بایستن
( خدایا منو ببخش, زدم ستارهٔ پاپ جهان رو تو فیکم چلاق کردم)
با امید به جونگ کوک که تو شوک رفته بود نگاه کردم، شاید هنوز یه فرصت دیگه هست.
_ولی اول بذارین یه موضوع دیگه رو بررسی کنیم
دکتر یک وسیله برای معاینهٔ پای جانگ کوک بیرون اورد
( بچه ها از این حالت چکش هست میزنن به پا نمیدونم اسمش چیه از اونا)
به زانوی جونگ کوک ضربه زد، ولی پاش تکون نخورد... دوباره زد.. ولی بازم تکون نخورد
جونگ کوک زیر لب گفت:«لعنت بهت»
دست هایم در هم گره زدم و به دکتر نگاه کردم
_طبیعیه.. اونقدری جدی نیست.. بهتون گفتم با فیزیوتراپی درست میشه... نگران نباشید... جئون.. کوفتگی های رون پاهات رو حس می کنی؟ »
«اره... دردش.. کمه... یعنی یه زره از دردش حس می کنم»
_خب... خداروشکر.. وضع اونقدرا هم خراب نیست.. قرص ها به تدریج اثر میکنن.. خانم جئون.. لطفا با من بیاین به دفترم تا درخواست برای فیزیوتراپی اقای جئون رو بهتون بدم.
سر تکون دادم و دکتر و پرستار اتاق را ترک کردن. جونگ کوک با ناراحتی و غم به زمین زل زده بود.. بدجور لبهٔ تخت را در دست هایش فشار می دهد
نجوا می کنم:«جونگ کوک.. ول کن تخت رو... چیزی نیست»
«اگر نتونم راه برم چی؟... تکلیف تو چی میشه؟.. »
کنارش می نشینم و دست چپش را که حقلهٔ ازدواجش در آن است را می گیرم و فشار می دهم:«ابن دقیقا همون جمله ای هست که نباید حتی بذاری بیاد تو مغزت... شنیدی که دکتر چی گفت عزیزم، یه سال دیگه جوری روی این پاها وایمیستی که اصلا این روز هارو یادت نمی مونه.. بهت قول می دم.. »
با اشک بهم نگاه می کند:«از کجا انقدر مطمئنی هه سو؟ »
به او لبخند زدم و اشکش را از روی گونه اش پاک می کنم:«چون من به تو ایمان دارم.. من مطمئنم که تو می تونی»
ای دهانش را قورت می دهد و سر تکان می دهد... بغلش می کنم، سرش را در گردنم پنهان می کند و ارام هق هق می کند، می دانم.
درد عمیقی دارد که برای حتی راه رفتن به کمک نیاز داشته باشید.. باید تمام امید و ارزو هایت را رها کنید و بروید..
«هه سو...؟ »
موهایش را می بوسم و سعی می کنم به گونهٔ کبودش فشار نیاورم«جانم؟ »
«بهم... به قولی بده.. »
«چه.. چه قولی؟ »
پیراهنم را در دستان مردانه اش فشار می دهد:«اگر... اگر.. بعد از یه سال نتونستم راه برم... قول بده طلاق می گیری و من رو تنها بذاری.. نمی خوام پای من بمونی.. »
«جونگ کوک... »
«حرف رو حرفم نیاز هه سو... بهم قول بده.. »
صدایش از شدت گریه و غم گرفته و خشن شده بود، همان ساید قدمی جانگ کوک که چند ماه بود قول داده بود دیگر به ان تبدیل نشود:«ببخشید هه سو... من.. »
صورتش را در دستانم قاب کردم و لب هایش را بو*سیدم.. راهی ساده و راحت و البته دلنشین که می توانست او را ساکت و اروم کند.. کمرم را گرفت و مرا به خود نزدیک تر کرد.. انگار که اولین بار است که این کار را می کند.
وقتی سر انجام به دلیل کمبود نفس از هم جدا شدیم و به چشم هایم نگاه کرد
زمزمه کردم :«من هیچ وقت.. هیچ وقت چنین قولی بهت نمیدم.. بشین تا من این قول رو بهت بدم »
بلند شدم و دستش را فشار دادم:«من میرم پیش دکتر.. مراقب خودت باش.. باشه؟ »
«باشه عزیزم.. »
سر انجام با دو دلی اتاق را ترک کردم و به سمت دفتر دکتر رفتم.
*یک هفته بعد*
امروز دکتر نامهٔ ترخیص جانگ کوک را صادر کرد..
(بسه هه سو جان فعلا خماری)
_خانم جئون، وضعیت اقای جئون نسبت به دیشب خیلی بهتره.. دیشب حتی پاهاشون رو حس نمی کردن اما الان حسگر های عصبی شون فعال شده... فکر میکنم.. حداکثر شش ماه با فیزیوتراپی میتونن با عصا راه برن و بعد از یه سال کاملا می تونن رو پاهاشون بایستن
( خدایا منو ببخش, زدم ستارهٔ پاپ جهان رو تو فیکم چلاق کردم)
با امید به جونگ کوک که تو شوک رفته بود نگاه کردم، شاید هنوز یه فرصت دیگه هست.
_ولی اول بذارین یه موضوع دیگه رو بررسی کنیم
دکتر یک وسیله برای معاینهٔ پای جانگ کوک بیرون اورد
( بچه ها از این حالت چکش هست میزنن به پا نمیدونم اسمش چیه از اونا)
به زانوی جونگ کوک ضربه زد، ولی پاش تکون نخورد... دوباره زد.. ولی بازم تکون نخورد
جونگ کوک زیر لب گفت:«لعنت بهت»
دست هایم در هم گره زدم و به دکتر نگاه کردم
_طبیعیه.. اونقدری جدی نیست.. بهتون گفتم با فیزیوتراپی درست میشه... نگران نباشید... جئون.. کوفتگی های رون پاهات رو حس می کنی؟ »
«اره... دردش.. کمه... یعنی یه زره از دردش حس می کنم»
_خب... خداروشکر.. وضع اونقدرا هم خراب نیست.. قرص ها به تدریج اثر میکنن.. خانم جئون.. لطفا با من بیاین به دفترم تا درخواست برای فیزیوتراپی اقای جئون رو بهتون بدم.
سر تکون دادم و دکتر و پرستار اتاق را ترک کردن. جونگ کوک با ناراحتی و غم به زمین زل زده بود.. بدجور لبهٔ تخت را در دست هایش فشار می دهد
نجوا می کنم:«جونگ کوک.. ول کن تخت رو... چیزی نیست»
«اگر نتونم راه برم چی؟... تکلیف تو چی میشه؟.. »
کنارش می نشینم و دست چپش را که حقلهٔ ازدواجش در آن است را می گیرم و فشار می دهم:«ابن دقیقا همون جمله ای هست که نباید حتی بذاری بیاد تو مغزت... شنیدی که دکتر چی گفت عزیزم، یه سال دیگه جوری روی این پاها وایمیستی که اصلا این روز هارو یادت نمی مونه.. بهت قول می دم.. »
با اشک بهم نگاه می کند:«از کجا انقدر مطمئنی هه سو؟ »
به او لبخند زدم و اشکش را از روی گونه اش پاک می کنم:«چون من به تو ایمان دارم.. من مطمئنم که تو می تونی»
ای دهانش را قورت می دهد و سر تکان می دهد... بغلش می کنم، سرش را در گردنم پنهان می کند و ارام هق هق می کند، می دانم.
درد عمیقی دارد که برای حتی راه رفتن به کمک نیاز داشته باشید.. باید تمام امید و ارزو هایت را رها کنید و بروید..
«هه سو...؟ »
موهایش را می بوسم و سعی می کنم به گونهٔ کبودش فشار نیاورم«جانم؟ »
«بهم... به قولی بده.. »
«چه.. چه قولی؟ »
پیراهنم را در دستان مردانه اش فشار می دهد:«اگر... اگر.. بعد از یه سال نتونستم راه برم... قول بده طلاق می گیری و من رو تنها بذاری.. نمی خوام پای من بمونی.. »
«جونگ کوک... »
«حرف رو حرفم نیاز هه سو... بهم قول بده.. »
صدایش از شدت گریه و غم گرفته و خشن شده بود، همان ساید قدمی جانگ کوک که چند ماه بود قول داده بود دیگر به ان تبدیل نشود:«ببخشید هه سو... من.. »
صورتش را در دستانم قاب کردم و لب هایش را بو*سیدم.. راهی ساده و راحت و البته دلنشین که می توانست او را ساکت و اروم کند.. کمرم را گرفت و مرا به خود نزدیک تر کرد.. انگار که اولین بار است که این کار را می کند.
وقتی سر انجام به دلیل کمبود نفس از هم جدا شدیم و به چشم هایم نگاه کرد
زمزمه کردم :«من هیچ وقت.. هیچ وقت چنین قولی بهت نمیدم.. بشین تا من این قول رو بهت بدم »
بلند شدم و دستش را فشار دادم:«من میرم پیش دکتر.. مراقب خودت باش.. باشه؟ »
«باشه عزیزم.. »
سر انجام با دو دلی اتاق را ترک کردم و به سمت دفتر دکتر رفتم.
*یک هفته بعد*
امروز دکتر نامهٔ ترخیص جانگ کوک را صادر کرد..
(بسه هه سو جان فعلا خماری)
- ۶۳.۰k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط