P7
P7
اجوما طناز را از راهروی اصلی جدا کرد و وارد بخش غربی عمارت شد.
هرچه جلوتر میرفتند، راهروها خلوتتر و ساکتتر میشدند. پنجرههای بلند، دیوارهای تیره و درهای سنگین، آن قسمت از عمارت را بیشتر شبیه یک ساختمان اداری امنیتی کرده بود تا محل زندگی.
اجوما درِ بزرگی را باز کرد.
طناز همانجا خشکش زد.
میزها، قفسهها، اتاقهای متعدد و انبوهی از کارهایی که باید انجام میشد.
اجوما آرام گفت:
— این بخش هر روز باید مرتب و تمیز باشه. اتاقها، راهروها، سالن جلسات... همهچیز.
طناز با چشمهای گرد به اطراف نگاه کرد.
— همهش...؟
— بله، دخترم.
اجوما چند وسیلهی کار به او داد.
— اگر چیزی رو بلد نبودی، از بقیه بپرس.
طناز سر تکان داد.
— چشم.
اجوما چند لحظه نگاهش کرد.
دلش برای دختر میسوخت، اما میدانست اینجا جای ترحم نیست.
— من باید برم. اگر کاری داشتی، از یکی از خدمتکارها کمک بخواه.
— چشم، اجوما.
اجوما رفت.
طناز تنها ماند.
آستینهای لباسش را بالا زد و شروع کرد.
اول میزها.
بعد قفسهها.
بعد کف راهرو.
بعد اتاقها.
کار تمام نمیشد.
هر بار فکر میکرد بالاخره تمام شده، یکی از خدمتکارهای بخش کار دیگری به او میسپرد.
ظهر شد.
طناز حتی متوجه گذر زمان نشده بود.
دستهایش درد میکرد.
کمرش گرفته بود.
اما هنوز ایستاده بود.
ساعت شش عصر شد.
عمارت کمکم شلوغتر شد.
مردهای امنیتی رفتوآمد میکردند، چند نفر وارد سالن جلسات شدند و صدای قدمها در راهروها میپیچید.
طناز همچنان کار میکرد.
هشت شب.
ده شب.
یازده شب.
دیگر پاهایش را درست حس نمیکرد.
چند بار دستمال از دستش افتاد و مجبور شد خم شود و دوباره آن را بردارد.
اما توقف نکرد.
نیمهشب نزدیک بود.
ساعت دیواری آرام جلو رفت.
۱۱:۵۸...
۱۱:۵۹...
طناز آخرین میز را پاک کرد و با خستگی به ساعت نگاه کرد.
دقیقاً ساعت دوازده شب، دستمال از بین انگشتهایش رها شد.
طناز چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد آرام روی صندلی نشست.
تمام بدنش درد میکرد.
از صبح حتی یک وعدهی درستوحسابی هم نخورده بود.
سرش را روی دستهایش گذاشت.
فقط چند ثانیه...
چشمهایش بسته شد.
اما صدای قدمهایی در راهرو باعث شد فوراً سرش را بلند کند.
دو محافظ از انتهای راهرو عبور کردند.
یکی از آنها با دیدن طناز گفت:
— هنوز اینجایی؟
طناز آهسته جواب داد:
— کارم تازه تموم شد.
مرد نگاهی به ساعت انداخت.
— ساعت دوازدهست.
طناز لبخند خستهای زد.
— میدونم.
مرد چیزی نگفت و رفت.
طناز دوباره سرش را پایین انداخت.
نمیدانست فردا قرار است دوباره همین روز تکرار شود.
و نمیدانست که در طبقهی بالای همان عمارت، جئون از پشت پنجرهی دفترش، چراغ روشن بخش غربی را دیده بود.
نگاهش روی ساعت ماند.
دوازده شب.
هنوز چراغ روشن بود.
کانگ کنار در ایستاده بود.
— ارباب؟
جئون بدون اینکه نگاهش کند پرسید:
— اون دختر هنوز مشغوله؟
— بله، ارباب.
سکوت.
جئون نگاهش را از پنجره گرفت.
— خوبه.
فقط همین را گفت.
اما در چهرهی سردش چیزی بود که کانگ نتوانست بفهمد.
ارباب داشت طناز را زیر نظر میگرفت.
اجوما طناز را از راهروی اصلی جدا کرد و وارد بخش غربی عمارت شد.
هرچه جلوتر میرفتند، راهروها خلوتتر و ساکتتر میشدند. پنجرههای بلند، دیوارهای تیره و درهای سنگین، آن قسمت از عمارت را بیشتر شبیه یک ساختمان اداری امنیتی کرده بود تا محل زندگی.
اجوما درِ بزرگی را باز کرد.
طناز همانجا خشکش زد.
میزها، قفسهها، اتاقهای متعدد و انبوهی از کارهایی که باید انجام میشد.
اجوما آرام گفت:
— این بخش هر روز باید مرتب و تمیز باشه. اتاقها، راهروها، سالن جلسات... همهچیز.
طناز با چشمهای گرد به اطراف نگاه کرد.
— همهش...؟
— بله، دخترم.
اجوما چند وسیلهی کار به او داد.
— اگر چیزی رو بلد نبودی، از بقیه بپرس.
طناز سر تکان داد.
— چشم.
اجوما چند لحظه نگاهش کرد.
دلش برای دختر میسوخت، اما میدانست اینجا جای ترحم نیست.
— من باید برم. اگر کاری داشتی، از یکی از خدمتکارها کمک بخواه.
— چشم، اجوما.
اجوما رفت.
طناز تنها ماند.
آستینهای لباسش را بالا زد و شروع کرد.
اول میزها.
بعد قفسهها.
بعد کف راهرو.
بعد اتاقها.
کار تمام نمیشد.
هر بار فکر میکرد بالاخره تمام شده، یکی از خدمتکارهای بخش کار دیگری به او میسپرد.
ظهر شد.
طناز حتی متوجه گذر زمان نشده بود.
دستهایش درد میکرد.
کمرش گرفته بود.
اما هنوز ایستاده بود.
ساعت شش عصر شد.
عمارت کمکم شلوغتر شد.
مردهای امنیتی رفتوآمد میکردند، چند نفر وارد سالن جلسات شدند و صدای قدمها در راهروها میپیچید.
طناز همچنان کار میکرد.
هشت شب.
ده شب.
یازده شب.
دیگر پاهایش را درست حس نمیکرد.
چند بار دستمال از دستش افتاد و مجبور شد خم شود و دوباره آن را بردارد.
اما توقف نکرد.
نیمهشب نزدیک بود.
ساعت دیواری آرام جلو رفت.
۱۱:۵۸...
۱۱:۵۹...
طناز آخرین میز را پاک کرد و با خستگی به ساعت نگاه کرد.
دقیقاً ساعت دوازده شب، دستمال از بین انگشتهایش رها شد.
طناز چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد آرام روی صندلی نشست.
تمام بدنش درد میکرد.
از صبح حتی یک وعدهی درستوحسابی هم نخورده بود.
سرش را روی دستهایش گذاشت.
فقط چند ثانیه...
چشمهایش بسته شد.
اما صدای قدمهایی در راهرو باعث شد فوراً سرش را بلند کند.
دو محافظ از انتهای راهرو عبور کردند.
یکی از آنها با دیدن طناز گفت:
— هنوز اینجایی؟
طناز آهسته جواب داد:
— کارم تازه تموم شد.
مرد نگاهی به ساعت انداخت.
— ساعت دوازدهست.
طناز لبخند خستهای زد.
— میدونم.
مرد چیزی نگفت و رفت.
طناز دوباره سرش را پایین انداخت.
نمیدانست فردا قرار است دوباره همین روز تکرار شود.
و نمیدانست که در طبقهی بالای همان عمارت، جئون از پشت پنجرهی دفترش، چراغ روشن بخش غربی را دیده بود.
نگاهش روی ساعت ماند.
دوازده شب.
هنوز چراغ روشن بود.
کانگ کنار در ایستاده بود.
— ارباب؟
جئون بدون اینکه نگاهش کند پرسید:
— اون دختر هنوز مشغوله؟
— بله، ارباب.
سکوت.
جئون نگاهش را از پنجره گرفت.
— خوبه.
فقط همین را گفت.
اما در چهرهی سردش چیزی بود که کانگ نتوانست بفهمد.
ارباب داشت طناز را زیر نظر میگرفت.
- ۲۱۹
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط