رمان مافیا (لطفا گذارش نکنید)

بخش چهارم – از زبان الیاس وارنیف

روی لبه‌ی تخت نشسته بودم.
پاهام سنگین‌تر از همیشه.
زخم‌های روی ساق پای نوید رو نگاه می‌کردم.
ردهای بنفش، زخم‌های کهنه، پوست‌هایی که انگار دیگه امیدی به ترمیم نداشتن.

دستم رو گذاشتم روش.
گرم نبود.
پوستش سرد بود، استخوانی، مثل چیزی که دیگه مال این دنیا نیست.

با خودم جنگ داشتم.
از یه طرف اون بچه کلید انتقامم بود.
از طرف دیگه...
چطور به کسی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره، فشار بیاری؟

صدای ناله‌ی خفه‌ای منو از فکر بیرون کشید.
نوید بهوش اومده بود.
داشت می‌لرزید، زیر لب ناله می‌کرد.

دستم رفت رو پیشونیش.
داغ داغ.
ولی دست و پاش... یخ.

با صدای گرفته و بم خودم گفتم:
– خفه شو بچه.

لرزید.
واقعاً خفه شد.
اون‌قدری که انگار خودش رو محو کرد.

آروم باند رو از چشم‌هاش باز کردم.
پلک زد.
چشماش... آبی و تار.
ترس توش موج می‌زد.
معلوم بود می‌دید، اما بدون عینکش، فقط سایه‌ها بودن که ازش عبور می‌کردن.

دستم رو گذاشتم روی پهلوش، همون‌جا که جای سیگار هنوز سوخته بود.

– چرا خودتو راحت نمی‌کنی؟
– مگه اونا جز شکنجه کردنت چی کردن برات؟
– بگو اون پسرِ سامان کجاست...
– قول می‌دم دیگه اذیتت نکنم...

سکوت.
سنگین.
نفسم برید.

داد زدم:
– چرا حرف نمی‌زنی؟! ها؟!

و بعد...
اشک‌هاش شروع شدن.

نه با ناله.
نه با فریاد.
ساکت.
مثل بارونی که از پنجره‌ی بسته بشنویش.

و اون لحظه، صدای فرشته‌م شکست.

– نمی‌دونم...
گفت با بغض... با درد... با التماس...

بعد جیغ زد.
گریه کرد.
ـ بخدا نمی‌دونم!
ـ تو رو به هرکی می‌پرستی قسم... نمی‌دونم!

نفهمیدم چی شد.
بلندش کردم.
تو بغلم دست و پا می‌زد.
جیغ می‌زد.

بردمش بیرون.
تو حیاط سرد مسکو.
باد استخوون می‌شکست.

فقط همون پیراهن سفید تنش بود.
تا زانوهاش.
داشت می‌لرزید.

بستمش به میله‌ی روبه‌روی سگدونی.
درو باز کردم.

چندتا سگ بزرگ، سیاه، با نفس‌هایی بخارآلود از عمق جهنم، اومدن بیرون.
چرخیدن دورش.

نوید جیغ می‌زد.
مثل شکار.

ولی ناگهان...
مشکی، سگ مورد علاقه‌م، ایستاد.
یه پارس کشید.
بلند، عصبانی.
بقیه سگا برگشتن، رفتن توی سگدونی.

رفتم جلو.

ـ مشکی... چیکار می‌کنی؟

یه پارس دیگه.

مشکی اومد کنار نوید.
چسبید بهش.
خودش رو دورش حلقه کرد.
لیسش زد.

نوید هنوز می‌لرزید.
چشماش رو بسته بود.
صورتش رو جمع کرده بود.

و بعد...
ساکت شد.

از هوش رفت.

مشکی شروع کرد به پارس کردن.
بلند، بی‌وقفه، مثل صدای وجدان...

من فقط ایستاده بودم، نگاه می‌کردم.
و حس کردم برای اولین بار...
دیو، داره تو آینه‌ی یه بچه، خودشو می‌بینه.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۸

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

چندپارتی جونگ کوک

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

چند پارتی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_61فصل بیست‌وهفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط