{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!

#حمید_جدیدی
#دیالوگ_های_خیالی_من
دیدگاه ها (۶)

ما دو مغروردو خود خواهدو بد تقدیریمعاشقی کردن ما شرح عدم در ...

تلخ منم ...همچون چای سردکه ساعات طولانی نگاهش کرده باشی و نن...

..یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته...

کاشکی آخر این سوز بهاری باشدکاشکی در بغلت راه فراری باشدکاشک...

پارت یازدهمدر آغوش زندانته:جیمین راستی گردنت چی شدهجیمین :خب...

پارت 10پادشاهی اژدها‌نمايان - چیشد که کارت به اینجا کشید؟+ ب...

سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط