{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز تصمیم گرفتم یه سَر به عکسای دوران بچگیم بزنم و ببین

امروز تصمیم گرفتم یه سَر به عکسای دوران بچگیم بزنم و ببینم در گردش روزها و ماه ها و سالها چه اتفاقاتی افتاد.. چه چیزایی تغییر کرد.. و گذر زمان چجوری چهره های کودکانمون رو به غارت برد..

اولین عکسی که به چشمم خورد، عکس منو خواهر کوچیکترم بود..
چقدر همیشه مراقبش بودم که نیوفته.. حتی یادمه یبار زن همسایمون میخواست حمومش کنه و ابجیم خیلی گریه میکرد.. اونموقع فک میکردم زن همسایمون از عمد داره اذیتش میکنه بخاطر همین یه چتر بزرگ برداشتمو محکم کوبیدم تو سَر زن همسایمون.. خداوکیلی خیلیم دردش گرفتاااا ولی بعد طبق معمول مامانم منو بیرون انداخت😔
الانم همین خواهر کوچیکم که اینقد هواشو داشتم حاضر نی یه کنترل تلویزیون رو بهم بده تا نون. خ نگاه کنم.. خیلی خیلی زورگو و پررو تشریف داره.. حیفه اون همه محبتی که بهش میکردم..
زن همسایه! خواهشا هرجا هستی حلالمون کن..
دیدگاه ها (۳)

به وقت پنج سالگیم😀

خدایی دقیقا یادمه اینجا قهر بودم.. لطفا با کودکان مهربون باش...

# بیداری وجدان و خرد، دلنشین تر از خواب ست...

آنگاه که غروب از راه رسد، به رسم گذشته ها در کنار همان درخت ...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 73["ویو جونگ‌کوک"]من هنوز معتقد...

وقتی اون یه.....(درخواستی)

پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط