{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرار زندگانی آن نگارست

قرار زندگانی آن نگارست
کز او آن بی‌قراری برقرارست
مرا سودای تو دامن گرفته‌ست
که این سودا نه آن سودای پارست
منم سوزان در آتش‌های نو نو
مرا با یارکان اکنون چه کارست
همی‌نالد درون از بی‌قراری
بدان ماند که آن جان نگارست
چو از یاری تو را جان خسته گردد
نمی‌داند که اندر جانش خارست
تو در جویی و خارت می‌خراشد
نمی‌دانی که خاری در سرا رست
گریزان شو از آن خار و به گل رو
که شمس الدین تبریزی بهارست
دیدگاه ها (۰)

ناخودآگاه عاشق بودنهم عالمی دارد

*پیوندِ جان جدا شدنی نیست ماهِ من!تَن نیستی که جان دهم و وار...

پرنده دل نام او را صدا می زند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط