(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۶
(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۶
همه چیز از یک خبر ساده شروع شد.
«عالیجناب تهیونگ امروز ساعت سه بعدازظهر حمام سلطنتی میرن.»
این جمله را یک خدمتکار به خدمتکار دیگر گفت. و آن یکی به دیگری. و آن یکی...
به جونگکوک رسید.
جونگکوک که هنوز در حبس بخش شرقی بود، فقط یک روزنه داشت به دنیای بیرون: پنجره کوچک رو به حیاط مرغها.
ژوزف آنجا بود. همان مرغ معروف.
و در ذهن جونگکوک، ایدهای متولد شد.
---
ساعت سه بعدازظهر.
تهیونگ وارد حمام سلطنتی شد. بخار گرم در فضا پیچیده بود. گلاب به آب اضافه شده بود. سه خدمتکار با حولههای سفید منتظر بودند.
«بیرون.»
«اما عالیجناب...»
«بیرون گفتم.»
خدمتکارها رفتند. تهیونگ تنها ماند.
لباسهایش را درآورد. وارد حوضچه مرمری شد. آب گرم تا شانههایش رسید. چشمانش را بست.
بالاخره سکوت.
برای اولین بار امروز... سکوت.
اما سکوت چقدر میتواند دوام بیاورد؟
«قدقد.»
تهیونگ چشم باز نکرد. خیال میکرد صدای تخیلش است.
«قدقد قدقد.»
تهیونگ یک چشم را باز کرد.
ژوزف روی لبه حوضچه ایستاده بود. با چشمان گرد کوچکش، مستقیم به تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ هر دو چشمش را باز کرد.
صورتش از گرمای آب نبود که سرخ شد. نه. اصلاً.
«چرا... تو...»
«قدقد!»
ژوزف بال زد. یک عالمه پر سفید روی آب حمام پخش شد. بعد... با یه شیرجه تماشایی... افتاد داخل حوضچه.
آب پاشید به صورت تهیونگ.
تهیونگ فریاد نزد. اما صدایی شبیه خفگی از گلویش درآمد.
«جونگکووووک!»
در باز شد.
نه، جونگکوک آنجا نبود. یک خدمتکار بود که فکر کرده بود شاهزاده کمک میخواهد.
چیزی که دید: شاهزاده فرانسه، لخت توی آب، با یک مرغ سفید روی سرش که با آرامش عجیبی داشت خودش را تمیز میکرد.
خدمتکار غش کرد.
---
نیم ساعت بعد، در راهروی بخش شرقی.
جونگکوک داشت روی تخت دراز کشیده بود و سقف را نگاه میکرد که در اتاق با لگد باز شد.
تهیونگ آنجا بود. خیس. با ردای حمام. موهایش به هم ریخته. و مهمتر از همه...
ژوزف را بغل کرده بود.
«این را بگیر.»
ژوزف را پرت کرد سمت جونگکوک.
جونگکوک مرغ را در هوا گرفت.
«چی شده عالیجناب؟ رنگتون پریده.»
«خفه شو.»
«آبتون سرده؟»
«گفتم خفه شو.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. داشت از خشم میلرزید. یا شاید از خجالت. کسی نمیدانست.
«اگر یک بار دیگر... یک بار دیگه... این مرغ را بفرستی حمام من...»
«نفرستادمش. خودش رفت.»
«دروغ.»
«واقعاً. من فقط جلوش گذاشتم ببینه چقدر حمام قشنگه. بقیش رو خودش تصمیم گرفت.»
تهیونگ چنان اخمی کرد که جونگکوک واقعاً ترسید.
اما بعد...
لب تهیونگ چند بار بالا و پایین رفت.
و ناگهان... نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
خندید.
نه آن خنده کوتاه و محو. بلکه یک خنده واقعی. بلند. از ته دل.
جونگکوک دهانش باز ماند.
«عالیجناب... شما... خندیدین؟»
تهیونگ سریع لبخند را جمع کرد.
«نه.»
«چشماتون خیس شد.»
«آب حمام بوده.»
«صورتتون قرمز بود.»
«گرم بود.»
«خنده که...»
«ساکت.»
اما جونگکوک ساکت نشد.
همانجا روی تخت، با ژوزف در آغوش، چنان خندید که نگهبانهای بیرون فکر کردند قصر دارد فرو میریزد.
و تهیونگ...
همانجا ایستاد. خیس. عصبانی. خجالتزده.
اما از اتاق بیرون نرفت.
فقط ماند.
تا خندههای جونگکوک تمام شود.
و در دلش، چیزی نرمتر از همیشه میشد.
[نویسنده: ۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک]
همه چیز از یک خبر ساده شروع شد.
«عالیجناب تهیونگ امروز ساعت سه بعدازظهر حمام سلطنتی میرن.»
این جمله را یک خدمتکار به خدمتکار دیگر گفت. و آن یکی به دیگری. و آن یکی...
به جونگکوک رسید.
جونگکوک که هنوز در حبس بخش شرقی بود، فقط یک روزنه داشت به دنیای بیرون: پنجره کوچک رو به حیاط مرغها.
ژوزف آنجا بود. همان مرغ معروف.
و در ذهن جونگکوک، ایدهای متولد شد.
---
ساعت سه بعدازظهر.
تهیونگ وارد حمام سلطنتی شد. بخار گرم در فضا پیچیده بود. گلاب به آب اضافه شده بود. سه خدمتکار با حولههای سفید منتظر بودند.
«بیرون.»
«اما عالیجناب...»
«بیرون گفتم.»
خدمتکارها رفتند. تهیونگ تنها ماند.
لباسهایش را درآورد. وارد حوضچه مرمری شد. آب گرم تا شانههایش رسید. چشمانش را بست.
بالاخره سکوت.
برای اولین بار امروز... سکوت.
اما سکوت چقدر میتواند دوام بیاورد؟
«قدقد.»
تهیونگ چشم باز نکرد. خیال میکرد صدای تخیلش است.
«قدقد قدقد.»
تهیونگ یک چشم را باز کرد.
ژوزف روی لبه حوضچه ایستاده بود. با چشمان گرد کوچکش، مستقیم به تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ هر دو چشمش را باز کرد.
صورتش از گرمای آب نبود که سرخ شد. نه. اصلاً.
«چرا... تو...»
«قدقد!»
ژوزف بال زد. یک عالمه پر سفید روی آب حمام پخش شد. بعد... با یه شیرجه تماشایی... افتاد داخل حوضچه.
آب پاشید به صورت تهیونگ.
تهیونگ فریاد نزد. اما صدایی شبیه خفگی از گلویش درآمد.
«جونگکووووک!»
در باز شد.
نه، جونگکوک آنجا نبود. یک خدمتکار بود که فکر کرده بود شاهزاده کمک میخواهد.
چیزی که دید: شاهزاده فرانسه، لخت توی آب، با یک مرغ سفید روی سرش که با آرامش عجیبی داشت خودش را تمیز میکرد.
خدمتکار غش کرد.
---
نیم ساعت بعد، در راهروی بخش شرقی.
جونگکوک داشت روی تخت دراز کشیده بود و سقف را نگاه میکرد که در اتاق با لگد باز شد.
تهیونگ آنجا بود. خیس. با ردای حمام. موهایش به هم ریخته. و مهمتر از همه...
ژوزف را بغل کرده بود.
«این را بگیر.»
ژوزف را پرت کرد سمت جونگکوک.
جونگکوک مرغ را در هوا گرفت.
«چی شده عالیجناب؟ رنگتون پریده.»
«خفه شو.»
«آبتون سرده؟»
«گفتم خفه شو.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. داشت از خشم میلرزید. یا شاید از خجالت. کسی نمیدانست.
«اگر یک بار دیگر... یک بار دیگه... این مرغ را بفرستی حمام من...»
«نفرستادمش. خودش رفت.»
«دروغ.»
«واقعاً. من فقط جلوش گذاشتم ببینه چقدر حمام قشنگه. بقیش رو خودش تصمیم گرفت.»
تهیونگ چنان اخمی کرد که جونگکوک واقعاً ترسید.
اما بعد...
لب تهیونگ چند بار بالا و پایین رفت.
و ناگهان... نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
خندید.
نه آن خنده کوتاه و محو. بلکه یک خنده واقعی. بلند. از ته دل.
جونگکوک دهانش باز ماند.
«عالیجناب... شما... خندیدین؟»
تهیونگ سریع لبخند را جمع کرد.
«نه.»
«چشماتون خیس شد.»
«آب حمام بوده.»
«صورتتون قرمز بود.»
«گرم بود.»
«خنده که...»
«ساکت.»
اما جونگکوک ساکت نشد.
همانجا روی تخت، با ژوزف در آغوش، چنان خندید که نگهبانهای بیرون فکر کردند قصر دارد فرو میریزد.
و تهیونگ...
همانجا ایستاد. خیس. عصبانی. خجالتزده.
اما از اتاق بیرون نرفت.
فقط ماند.
تا خندههای جونگکوک تمام شود.
و در دلش، چیزی نرمتر از همیشه میشد.
[نویسنده: ۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک]
- ۲۰۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط