رمان #سیندرلای_بد
رمان #سیندرلای_بد
پارت ۲
راهمون به سمت مدرسه از وسط یه پارک رد میشد.دست همدیگه رو گرفتیم.
_آیسانی
+جانم
_اون پسره رو دیدی که دیروز جدید اومده بود؟؟
+آره چرا؟؟
_خیلی بد به تو و آیدا نگاه میکرد. اصلا ازش خوشم نیومد 😒
به صورتش نگاه کردم
+وقتی چشمای من فقط تو رو میبینه اون انقد نگاه کنه تا چشماش دراد 🙂
_من فدای چشمای تو بشم
دم در مدرسه از هم جدا شدیم. اون رفت کتابخونه منم بوفه. بچه ها سر میز همیشگی بودن.دست تکون دادم و به سمتشون رفتم.
+سلام عزیزای دلم 🥰
آیلین جوابم رو داد _سلام خوش اومدی.چطوری؟؟
آیدا هم سرش رو گذاشت روی میز و یه پوف بلند کشید.
+مرسی آیلین جون خوبم. آیدا چی شده؟؟
آیدا خمیازه کشید و گفت _وااای آیسان ساکت شو خوابم میاد. 🥱
خندیدم
+منم خوابم میاد اتفاقا ولی حیف که نمیشه نریم سر کلاس. درس سختیه 😒
آیلین با تکون دادن سرش تایید کرد
آیدا بالاخره سرش رو از روی میز برداشت و به حرف اومد _آیسان میگم واسه بعد از ظهر برنامه ای نداری؟؟من و آیلین میخوایم بریم به فقیر فقرا کمک کنیم. تو هم بیا
+اره بیکارم میام خوبه 😊
_باشه. بریم سرکلاس؟؟
بلند شدیم
+بریم
دو تا کتاب و یه خودکار از توی کوله ام دراوردم و بعد هم کوله ام رو گذاشتم توی قفسه وسایلم و راه افتادیم طرف کلاس. صدای گوشیم بلند شد. از جیبم دراوردم.جاستین بود که داشت زنگ میزد. تا اومدم جواب بدم یهو محکم خوردم به یه چیزی.آااااااای دمااااااغ نااااازنین و خوشگلللم 😭😭😭😱 شکست که 😭 همه ی وسایلم ریخته بود. زود نشستم تا جمعشون کنم. یه پسره هم نشست.
_من واقعا معذرت میخوام. یه لحظه هواسم پرت شد. ببخشید
پاشدم سرپا
+خب کور چشمتو باز میکردی. ببین صفحه گوشیم ترک خورد 😡😭
و از کنارش رد شدم و رفتم طرف کلاس. آیلین زود اعتراض کرد بهم
_وااای دختر چرا دنبال شری؟؟اون که معذرت خاهی کرد 😐
بچه هاااا نظر بدین لطفاااا دوستون دارم نظر بدین 🥰😍😘
پارت ۲
راهمون به سمت مدرسه از وسط یه پارک رد میشد.دست همدیگه رو گرفتیم.
_آیسانی
+جانم
_اون پسره رو دیدی که دیروز جدید اومده بود؟؟
+آره چرا؟؟
_خیلی بد به تو و آیدا نگاه میکرد. اصلا ازش خوشم نیومد 😒
به صورتش نگاه کردم
+وقتی چشمای من فقط تو رو میبینه اون انقد نگاه کنه تا چشماش دراد 🙂
_من فدای چشمای تو بشم
دم در مدرسه از هم جدا شدیم. اون رفت کتابخونه منم بوفه. بچه ها سر میز همیشگی بودن.دست تکون دادم و به سمتشون رفتم.
+سلام عزیزای دلم 🥰
آیلین جوابم رو داد _سلام خوش اومدی.چطوری؟؟
آیدا هم سرش رو گذاشت روی میز و یه پوف بلند کشید.
+مرسی آیلین جون خوبم. آیدا چی شده؟؟
آیدا خمیازه کشید و گفت _وااای آیسان ساکت شو خوابم میاد. 🥱
خندیدم
+منم خوابم میاد اتفاقا ولی حیف که نمیشه نریم سر کلاس. درس سختیه 😒
آیلین با تکون دادن سرش تایید کرد
آیدا بالاخره سرش رو از روی میز برداشت و به حرف اومد _آیسان میگم واسه بعد از ظهر برنامه ای نداری؟؟من و آیلین میخوایم بریم به فقیر فقرا کمک کنیم. تو هم بیا
+اره بیکارم میام خوبه 😊
_باشه. بریم سرکلاس؟؟
بلند شدیم
+بریم
دو تا کتاب و یه خودکار از توی کوله ام دراوردم و بعد هم کوله ام رو گذاشتم توی قفسه وسایلم و راه افتادیم طرف کلاس. صدای گوشیم بلند شد. از جیبم دراوردم.جاستین بود که داشت زنگ میزد. تا اومدم جواب بدم یهو محکم خوردم به یه چیزی.آااااااای دمااااااغ نااااازنین و خوشگلللم 😭😭😭😱 شکست که 😭 همه ی وسایلم ریخته بود. زود نشستم تا جمعشون کنم. یه پسره هم نشست.
_من واقعا معذرت میخوام. یه لحظه هواسم پرت شد. ببخشید
پاشدم سرپا
+خب کور چشمتو باز میکردی. ببین صفحه گوشیم ترک خورد 😡😭
و از کنارش رد شدم و رفتم طرف کلاس. آیلین زود اعتراض کرد بهم
_وااای دختر چرا دنبال شری؟؟اون که معذرت خاهی کرد 😐
بچه هاااا نظر بدین لطفاااا دوستون دارم نظر بدین 🥰😍😘
- ۷.۳k
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط